:) خونه زندگی من
روزانه های زندگی من با همسرجونی وفندق شیرینم 
قالب وبلاگ
[ پنجشنبه ۱۳٩٢/۱٢/۱ ] [ ۱:٢۳ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

امروز صب تا حاضربشم ویه سیب زمینی برای فندق درست کنم فک کنم نزدیکای ساعت 12 بود که به قصد هواخوری فندقمون از خونه زدم بیرون.

اقامون اینا هی میگه این فندق دووم نمیاره تو خونه .خداییش هر شب بیرون میره .روزای گرم هم تصمیم گرفتم صب هم بیرون ببرمش .دیگه من چیکارکنم؟

عصری هم خیلی باهاش بازی کردم .جدیدا برق اتاقش رو روشن میذارم که به هوای کلبه اش وبازی با یه سری اسباب بازیها بره اونجا وهی تنوع بشه براش.باز ساعت ده ونیم  شب _ دلش برای باباش تنگیده بوده _دست منو گرفته وبرده پشت در اپارتمان که یعنی براش بازکنم که بزنه بیرون .بغل

[ چهارشنبه ۱۳٩٢/۱۱/۳٠ ] [ ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

وبلاگستان قاط زده ....چندروزی هم هست که بهش دسترسی ندارم که بتونم لینک جدید بذارم.خداخیر بده پدر ومادر نوع فرنگیش رواز خود راضی

[ چهارشنبه ۱۳٩٢/۱۱/۳٠ ] [ ٤:۳٢ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

 1_خیلی علاقه به خرید لباس بچه دارم .خیلی ها...خدا نکنه یه اسباب بازی فروشی یا سیسمونی ببینم .مدام بین عقل ودلم جنگ ه.واقعا دوس دارم بخرم وابایی هم از هزینه اش ندارم.ولی می بینم کلی لباس رو دستم میمونه که حتی یه بار هم فندق نتونسته بپوشه.

 

2_شش ماه اول به دنیا اومدنش .دوسه جفت کفش وکلی جوراب وچهار دست کامل لباس تو خونه ای که من بهشون میگم زیر پوش رو کوچیک کردم بدون اینکه حتی برای یه بار تن فندق کنم. باچند تا کلاه بافت . کاپشن سرهمی خوشگلش هم اندازه اش طوری بود که اخرای زمستون تنش شد وخوب نهایت دوماه یا سه ماه تنش کرد .باز دلم خوش ه که تنش کرد .این از شش ماه اول سنش.

 

3_شش ماه دوم خیلی خرج رو دستم گذاشته شد.چهار پنج دست لباس گرون مهمونی بدون اینکه تنش بره کوچیک شد.یعنی همچین سریع اندازه اش شد که نفهمیدم .همین شش ماه، سه جفت کفشش هم پا نشده کوچیک شد.حتی یه بار هم نتونستم پاش کنم.

 

4_شش ماه سوم کمی زرنگ تر شدم .یه کفش سوتی براش گرفتم .امروز میبینم یکی از کفشای خوشگل تو سیسمونیش هم اندازه اندازه اش شده وبهتر تا عید صبر نکنم .همین امروز پاش کردم که حداقل دلم خوش باشه یه بار پاش شده.

نخری که هی باید تکراری بپوشه میخری گاهی درحد یکی دوبار تن کردن می مونه وباز رو دستت باد میکنه.

 

5_اوایل پاییز دوتا شلوار وسه تا کلاه بافت وشال براش گرفتم .بیشتر یه شلوارش پاش شد. خرید عیدش رو انجام دادم .یه شلوار تو اون خریده ویه شلوارهم کادو خاله اش تو جشن قدمش ه.

 

6_باز امروز تو پیاده رویم با فندق جایی که فکرش رو نیمکردم کلی لباس پسند کردم وهنوز که هنوز عقل ودلم دارن با هم بگو مگو میکنن.

 

من چیکار کنم که ضعف خرید لباس بچه دارم ؟

[ چهارشنبه ۱۳٩٢/۱۱/۳٠ ] [ ٤:۳۱ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
[ چهارشنبه ۱۳٩٢/۱۱/۳٠ ] [ ۱:٠٩ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
[ سه‌شنبه ۱۳٩٢/۱۱/٢٩ ] [ ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

دیروز خاطراتم زنده شد.تمام اون سالهایی رو که به درس خوندن گذروندم جزو عمر رفته ام حساب نمیکنم .درس خوندن برای من یکی از لذت بخش ترین کاراهاست.12 سال دیپلم کمتر فهمیدم .ولی برای بقیه اش...خوشحالم که قدراون روزا رو میدونستم !

[ دوشنبه ۱۳٩٢/۱۱/٢۸ ] [ ۸:٤٢ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

 

 

فردا روز پرکاری  در پیش دارم.خیلی کار.

تسویه با یونی .رفتن به خیاطی .خرید برای خودم وفندوق.دیدنی دوستم که بچه اش به دنیا اومده وفک کنم بیش از 4 ماهش شده !و...

[ شنبه ۱۳٩٢/۱۱/٢٦ ] [ ۳:٤٢ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

 

 

1_دیروز نزدیکای ظهر فندوق رو بردم حموم.بعد خواب عصری هم خودم دوش گرفتم ومیکاپ گردم .میدونستم مهمونام دیر میان .داشتم برنج رو صاف میکردم که راحیل زنگ زد وگفت پسرشون از صب سرماخوردگی شدید گرفته وصلاح نمیدونه بیاد!.طفلکی اول پرسید ببینه من تدارک دیدم یا نه ؟

گفتم عیبی نداره .از اول قراربود شام از بیرون بگیریم .من فقط کمی برنج درست کردم ومیخواستم تازه سالادو...اینا رو درست کنم.خداخیرش بده.البته من اصرار کردم که بیان.اخرش که چی؟... فندق بله خره مریض که می شه. ولی ته دلم این بود که با دست خودم والکی مریضش نکنم.

ولی اقاشون اینا با اقامون اینا تا دیر وقت تو دفتر اقامون اینا کاراشون رو انجام دادن ودرگیر بودن.

 

2_اقامون اینا میگفت .کاش زودتر خبر میداد _ چون از صب فهمیده بود بچه اش مریض ه_ که من شماهارو والبته بیشتر فندق رو میبردم بیرون.

بازم خداخیر بده زن جماعت رو.اونم زنی عین راحیل که دقیق ومرتب وکدبانوه .بازم عقل اون.

واینجوری شد که من کل دیروز وروز تعصیلی رو تمرگیدم تو خونه .کل عصر تا موقع خوب فندق هم به بازی وکتاب خوندن وسی دی گذاشتن و..برای فندقم گذشت .از خود راضی

[ شنبه ۱۳٩٢/۱۱/٢٦ ] [ ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
[ جمعه ۱۳٩٢/۱۱/٢٥ ] [ ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

عصری بعد از خواب سریع یه دوش گرفتم وگفتم میخوام برم فردوسی ! اقامون اینا اعلام بی میلی کردن ومنم گفتم به من چه .من وبذاروخودت برو هرجایی دوس داری_ آخ که چقدراز این جبروت ابکیم خوشم میاد_

 

دلم میخواست برای فندقم یه کلبه بگیرم.کادوی عیدش ولی الان بهش دادم که یه ماه زودتر حالش رو بکنه .

به قصد کلبه بازی گرفتن ، رفتن همانا وخرید کرد همانا.یه پیراهن برای مهمونی رفتنش گرفتم ویه یقه سه سانت که برای زیر هر لباسی مناسب ه.نمیدونم خواهرجونم چی دیده بود_ میگفت نزدیک خونه اشون پاپوش به اندازه فندق من دیده .پاپوش خیلی شیک تر از جوراب ه وبرای مهمونی خیلی مناسب ه_

والا ما کل پاساژ رو بهم ریختیم وپاپوشی سایز فندق پیدا نکردیم .الان برای سایزش کفش هست تا پاپوش.ولی یه جوراب دیدم حیف کمی کوچیکش بود.قیمتش اندازه یه کفش ساده ! .خیلی خوشگل بود.

[ جمعه ۱۳٩٢/۱۱/٢٥ ] [ ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

 1_ واقعا نمیدونم طراح لباس های بچه چه عقلی تو مخشون دارن!!.می بینی قد لباس کوتاه کوتاه شده ولی هنوز استین هاشو باید تا کنی.بعد میگن عرق ملی داشته باشه واز تولیدات داخلی دفاع کن.

 

2_مخصوصا پیراهن.پارسال عید برای فندق چند دست پیراهن مارک دارگرفتم .عین ادمیزاد!! یعنی اخر تناسب داشتن بین قد لباس واستینش.

 

3_امشب هم براش یه پیراهن برداشتم.بعد فک کردم همین الان اندازه اشه وچون پیراهن ه می تونه تو شش ماه اول سال راحت بپوشه. واسه همین یه سایز بزرگتر خواستم.ازاونجایی که دلم میخواست لباس برای فندق بزرگ از کاردرنیاد وبه قول معروف تو تنش نشره ؟ دوتا پیراهن رو رو هم انداختم.

سایز بزرگ تره فقط از قد حدود دو سانت بزرگتر بود. اندازه استین وگشادی پیراهن تو هر دو یکی بود.یعنی اینقده شعورشون می رسه بچه به اندازه ای که قد میکشه دست بلند نمیکنه !نیشخند

[ جمعه ۱۳٩٢/۱۱/٢٥ ] [ ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

درراستای مریم شدن ،!... من از مردم دو خطه از کشورمون خوشم نمیاد. بخاطر طرز فکر ورفتارشون وهمچنین اداب اجتماعیشون.یکی همین خطه ایی که توش ساکنم ویکی خطه ای که یه مدت طولانی دایم السفر به اونجا بودم!_ عمرا که من مریم بشو باشم.بازم نیمه پرلیوان رو دیدم وگفتم خوشم نمیاد.دراصل باید میگفتم متنفرم خیلی هم متنفرم _

[ پنجشنبه ۱۳٩٢/۱۱/٢٤ ] [ ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

یه عده هستن که خودشون اخر راحت بودن وخونسردی وگاها حسادت اند ولی اطرافیانشون...اصلااطرافیان انچنانی ندارن.

درست مثل برنامه بفرمایید شام این گروه وهمین امشب ودقیقا اخرین نفر...مریم خانوم.

خوشبحالش که رک ه .درعین حال خونسرده .البته یه ته رگ حسادتی هم داره.هیچی تودلشون نمیمونه!به درک وجهنم هم اطرافیانشوننیشخند

[ سه‌شنبه ۱۳٩٢/۱۱/٢٢ ] [ ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

1_ از دیروز عصری بمب توخونه افتاده بود ونشد که مرتبش کنم.دیشب هم فندق بدون اذیت ودرکمال شادی وخوشحالی هوس کردن دیرووقت بخوابن . ساعت از دونیم شب گذشته بود که خوابشون برد ومنم همونجا کنارش بیهوش شدم ونشد عملیات مرتب سازی رو اجراکنم.

 

2_ صب اقامون اینا کلاس داشتن .منم تونستم ظرفا رو بچینم که فاطمه ال جی بشوره ! ومشغول مرتب کردن لباس های شسته رو بند ولباسهایی که دیشب تنمون بود وهمچنین خریدا شدم.

 

3_ هنوز چای نخورده بود که اقامون اینا تشریف اوردن واعلام کردن هوا عالیه وبهتر بزنیم بیرون .همین که خودش یه جای کارداشت .به بهوونه اون سمت بودن رفتیم مجتمع های اون سمت وخرید کردن.

موقع خرید نمیتونم چندجا تمرکز کنم.مثلا فقط خرید برای فندق یا خرید برای خودم یا ...وقتی هدفم خرید برای فند ق ه دیگه توجه ای به فروشگاه های پوشاک یا کفش زنانه ندارم.یعنی نمیتونم هااااا

 

4_ یه شلوار خیلی جینگولی با یه کت وتی شرت برای بیرون فندق گرفتم .یه دست هم تو خونه ای شیک. یه سه تیکه خوشگل.حالا کفشش مونده.

فندق کفش داره ولی با این لباسی که خریدم ست نمیشه .نمیدونم چیکارکنم؟.کفشش باید سورمه ای یا قرمز باشه !! این کفشی که داره قهوه ای که با یه شلوار مخمل قهوه ای که خاله جونش براش اورده واون کت قشنگ قهوه ایش ست می شه.

 

5_ناهارخوردیم وبرگشتم .فندق خوابید .اقامون اینا هم یه کاری داشت تو پارکینگ موند.منم لباس ها وخریدا رو جابجا کردم وگزارش خرید رو به خواهرجونم دادم که برای بچه هاش بره خرید.

[ سه‌شنبه ۱۳٩٢/۱۱/٢٢ ] [ ٤:٤٦ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

 1_از روز شنبه ودیدن همون دو قلم خریدی که میخواستم  وبعد نمیدونم چرا نخریمشون همینجور ویر خرید به دلم بود تا دیروز!

اخه اقامون اینا یکشنبه تشریف نداشتن.

 

2_از خدا پنهون نیست وازشماها هم نباشه. این اقامون اینا هم گاهی مواقع خیلی درست میگه هااا! بهم میگه وقتی چیزی پسند میکنی ببین سایز ورنگی که دوس داری داره.اصلا چرا تست نمیکنی وبعدتو دلت نگه میداری تا دفعه بعد بری خرید وگاهی میبینی اونی نیست که میخواستی.

 

3_ تلک وتلک  دیشب رفتم همون مجتمع وراه به راه سراغ بوت ه .نه سایزم روداشت نه رنگ دلخواه رو.کلی گشتم یه بوت دیگه پسند کردم.جالبه اخرسال هم هست وقیمتها عین اول فصل سرد.اون پانج وهم برداشتم.با یه بافت خوشمل برای اقامون اینا.

[ سه‌شنبه ۱۳٩٢/۱۱/٢٢ ] [ ٤:۳٤ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

1_والا اقامون حق داره بعضی وقتا بگه این چه نحوه خریدن کردنه !!بعد از نود وبوقی دیشب باهش رفتم مجتمع گردی._ یعنی اونقدری شب زوداومده که بشه رفت ودوتا فروشگاه ومغازرو دید زد.

بوت میخواستم با بافت.یه بوت ساده بدون پاشنه پسندکردم .یه پانچ هم دیدم که مدلش معمولی بود ولی  تن خور خوبی داشت.بعد هیچ کدوم رو نخریدم.طبقه پایین هم لباس بچه اف زده بود برای فندق هم دوسه تا تیکه پسند کردم بازبرنداشتم که چی...هیچی دیگه..

2_ حالا تواولین فرصت باید برم بخرمشون تا چشم وچالم درنیومده _ چشمم رو نیم بوت ه مونده اساسی _

[ یکشنبه ۱۳٩٢/۱۱/٢٠ ] [ ۱:۱٠ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
[ شنبه ۱۳٩٢/۱۱/۱٩ ] [ ۳:۳٦ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
[ چهارشنبه ۱۳٩٢/۱۱/۱٦ ] [ ۳:۳۳ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

تو این هوای سرد جای گاری لبو وباقالی فروشی خیلی خالیه. تو منطقه ما که تخمش رو ملخ خورده !... جاهای دیگه هم اصلا عین سابق نیست. به ندرت یه گاری وبساط لبو وباقالی فروشی میشه پیدا کرد.
[ سه‌شنبه ۱۳٩٢/۱۱/۱٥ ] [ ۳:۳۳ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
[ یکشنبه ۱۳٩٢/۱۱/۱۳ ] [ ۳:۳۳ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
[ شنبه ۱۳٩٢/۱۱/۱٢ ] [ ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
[ شنبه ۱۳٩٢/۱۱/۱٢ ] [ ۳:۳۳ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
[ شنبه ۱۳٩٢/۱۱/۱٢ ] [ ۳:۳۳ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
[ شنبه ۱۳٩٢/۱۱/۱٢ ] [ ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
[ دوشنبه ۱۳٩٢/۱۱/٧ ] [ ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
[ یکشنبه ۱۳٩٢/۱۱/٦ ] [ ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
[ جمعه ۱۳٩٢/۱۱/٤ ] [ ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
[ پنجشنبه ۱۳٩٢/۱۱/۳ ] [ ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
[ چهارشنبه ۱۳٩٢/۱۱/٢ ] [ ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
[ چهارشنبه ۱۳٩٢/۱۱/٢ ] [ ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

_همین یکی دوروز پیش با الهه یکی از دوستای یونیم صحبت میکردم .اینکه میره سرکار ودخترش هم میره پیش دبستانی.

_امروز بهم اس زده فلانی ده سال ه سرکاری میره که الان الهه اونجاست.ازاونجایی که الهه با پارتی واشنا بودن صاحب اصلی اونجا رفته حسابی می تونه طرف رو بجزونه!
دختری که تو یونی اسمش روالهه چندش گذاشته بود.چه دنیای کوچیکی.
[ چهارشنبه ۱۳٩٢/۱۱/٢ ] [ ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

یه موقعی خیلی شاد وشیطون بودم ___اینروزا از اصلم دورشدم ولی دارم سعی میکنم برسم بهش___میدونید دنیا ارزش این همه فک کردن وبالا وپایین کردن رو نداره ویه وقت بخودت میای که تایمت تموم شده وباید برگه ها رو بگیری بالا___همسری عشق اولمه وفندق هم سالها بعد به جمعمون اضافه شد وشد عشق دومم ___حالا ما یه خانواده سه نفره هستیم مثل اکثر خانواده ها ی سه نفره با یه تفاوت واون تفاوت فقط وجود من تو این جمع ه که باید عین روزای طلایم بشم ،خورشید سوزان زندگی!!
نويسندگان
صفحات اختصاصی
امکانات وب