:) خونه زندگی من
روزانه های زندگی من با همسرجونی وفندق شیرینم 
قالب وبلاگ
[ دوشنبه ۱۳٩٤/۱/۳۱ ] [ ٥:٢٤ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

میدونید تو یه سری شرایط باید قرار بگیری تا طرز فکرت عوض بشه.البته یه سری از افکار ادم .اوت دسته فکرایی که باید خودت تو شرایطش قرار بگیری.

قرار من و همسری داشتن یه بچه بود.همیشه میگفتم اگه ادم دوتا نی نی بخاد باید یه فاصله زمانی حداقل هفت هشت ساله بینشون بذاره.

سر فندق من دس تتها بودم.بچه خیلی وابسته ایی دارم.تازگی میره مهد و من تونستم به قول معروف یه نفسی بکشم. با این وجود ویه سری سختی ها ومشکلات ، الان میگم کسی که دوتا بجه میخاد خیلی اشتباه میکنه فاصله زیاد بینشون میندازه.

الان میگم بجه اول حداکثر سه ساله شد واز اب وگل دراومد _اگه زودتر مستقل شد چه بهتر_ باید برای بچه دوم اقدام کرد . یعنی حداکثر فاصله بین دوتا بچه نهایت بشه چهارسال .
بهترین کاره ها.

اینجوری وقتی از بچه داری خلاص بشی دیگه شدی.راحتی. فک کنید الان من تو بچه داری به دمش رسیدم.چندسال بیخودی این وسط صبر کنم فوقش یه کاری این وسط هم بنا به عشق وعلاقه ام هم انجام بدم باز دوباره باید بشه عین قبل ودوباره بجه داری و روزی از نو.

فاصله نهایت چهارسال عالیه.بچه اول از اب وگل دراومده . پشت ادم خیلی باد نخورده.یه استراحت خیلی کوتاه هم این وسط داشتی وابی زیرپوستت رفته.


[ دوشنبه ۱۳٩٤/۱/۳۱ ] [ ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

1 _ گاهی فک میکنم من هیچ خاطره خوشی از دوران کودکیم ندارم ! نمیدونم بخاطر فراموش کردن روزای بد،کل زندگیمو یادم رفته یا کلا روزای خوش اون موقع برای الانم ،جذابیتی نداره.

واقعیته اینه که ما خیلی اهل تفریح ومسافرت وخوشگذرونی وغذآی بیرون بودیم .
همه رو هم از صدقه سری بابا خدابیامرزم داشتیم.پنجشنبه ها به قصد کباب وریحون وصدالبته دوغ ابعلی می زدیم به دل جاده.اخر هفته غذای بیرون و تفریحمون به راه بود.گاهی هم شبای هفته میرفتیم پارک ملت.
مسافرت شمال اونم درحد حداقل دوهفته ، سالی یکی دوباره به راه بود.بابام شاد بود واین شاد بودن ودل دریایی داشتن رو به ماها منتقل کرد.یکیمون زیادتر ارث بردیم ویکیمون کمتر.
2 _ من طعم شیرین رو دوس ندارم.نه اهل شیرینی ام نه کیک وشکلات وهرچیزی که طعم شیرین داشته باشه.با این وجود غذاهای شیرین رو دوس دارم .البته خودم بیشتر ملس درستشون میکنم که کمی ترشیش زیادترباشه.از خورش کدوحلوایی، به الو وسیب بگیر تا شیرین پلو وفسنجون و دلمه برگ مو.

مخصوصا تو فصل زمستون.متاسفانه همسری اخر بدغذایی هستش وتنوع خوراکش کمه_بجاش مقداری که میخوره زیاده :))) _ خودمم هم غذاهای شیرین رو تا وقتی خونه پدریم بودم نمیخوردم.افتادم به دست پخت خودم ،خوردن عاشق همه چی شدم !!

3_ رو عوض کردن مارک لوازم ارایشم خیلی حساسم .حتی برای خرید هم فقط یه جا میرم.نهایت رژ ورژگونه رو از جاهای مختلف ومارک های مختلف میگیرم.این حساسیت رو رو مارک های مواد غذایی هم دارم ومیبینی سالهاست که فقط دارم یه مارک رب وابلیمو و....میگیرم.تاحدی که گاهی اون مارک معروف هم به باد میره.خلاصه تو یه سری چیزا خط مستقیم رو میگیرم ومیرم.


4_ همسری تو رستوران رفتنش اینجوریه.فلان غذا رو فلان رستوران میخوره. واون یکی دیگه رو جای دیگه.اونقدر یه جا میریم که یا مدیریتش عوض شه یا گند بزنه تو کیفیتش:)))) تنوع غذا خوردمون منوط میشه به تجربه های قبل وسفارش وتعریف دوستان !!
تو این قضیه من برعکسم.حاضرم ریسک کنم ویه وعده غذآبیم رو از دست بدم ویه غذای جدید امتحان کنم.حالا هر مبلغی که میخاد باشه.تابحال هم خیلی گند  زدم وغذآ های  داغونی خوردم .



[ پنجشنبه ۱۳٩٤/۱/٢٧ ] [ ٥:۳٤ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
[ سه‌شنبه ۱۳٩٤/۱/٢٥ ] [ ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
[ دوشنبه ۱۳٩٤/۱/٢٤ ] [ ٦:٤٤ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

یه چیزایی یادت بمونه !یادت بمونه !
همه عین ادم نیستن.فک نکن هر کسی هرکاری که میکنه یا نمیکنه نیت هاش مثل توه!
این خیلی مهمه !مهمه ها !!

[ شنبه ۱۳٩٤/۱/٢٢ ] [ ٢:۳۱ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

بعضیا انرژی منفی دارن.مخصوصا وقتی خیلی باهاشون درتعامل باشی. زیاد حرف بزنی یا زیاد رفت وامد داشته باشی.
همینجوری درحد کم یا خیلی کم مشگلی پیش نمیاد !
من خیلی هم طالع بینی رو قبول ندارم.چون هیچی صد در صد نیس.ولی دور از واقعیت هم نیس.
امیدوارم هیچ متولد خردادی از اینحا رد نشه !هرکی یه شخصیتی داره!! ولی انگار من ومتولدین خرداد تو یه زمینه که البته برام خیلی مهمه هیچ رقمه باهم کنارنمیایم وهمفکر نیستیم.
جالبه تا اینجا هر خردادی که باهام درارتباط بوده این اخلاق رو داشته . من اصلا از این اخلاق خوشم نمیاد که هیچ...بهم حس بد وانرژی منفی هم منتقل میشه.

[ شنبه ۱۳٩٤/۱/٢٢ ] [ ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

_ از روز یکشنبه 16ام پسرک رو مهد گذآشتم . سه روز پشت سرهم .پنجشنبه هم تعطیل بود.

خیلی خوب وعالی با مهد کنار اومد.روز سوم من تو سالن هم ننشستم.اخه وروجک هرزگاهی از کلاس میزنه بیرون.اصلا به روش نیاورد من نیستم.
وقتی تو کلاس ه از تو ال سی دی نگاهش میکنم.
یا بازی میکنه یا داره میخوره!!یا اهنگ گذآشتن وشعر میخونن ومیرقصن.

قرارمه یه روز درمیون بره. مثلا روزای زوج._امروز سرما خورده وفردا مهد نمیبرمش_.
یه هفته هم صبر میکنم وبعدش میفتم دنبال یه سری کار عقب افتاده واجب !!از گرفتن مدرک دانشگاه تا تمدید گواهینامه ایی که فک کنم دوسالی ازش گذشته.

خداروشکر که سختی های اولیه منم به دمش رسیده.

_ روز چهارشنبه اولین کادو روز مادر رو از فندق گرفتم .کاردستی مهدش.شب جمعه هم داشتیم میرفتیم بیرون.پسرک وپدر باهم رفتن تو پارکینگ تا من حاضر بشم.
رفتم پایین میبینم فندق پشت ماشین قایم شده .تا منو دید اومد سمتم تو دستش هم یه کادو .بهم میگه عیدت مبارک !

[ جمعه ۱۳٩٤/۱/٢۱ ] [ ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
[ سه‌شنبه ۱۳٩٤/۱/۱۸ ] [ ٩:۱٠ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
[ یکشنبه ۱۳٩٤/۱/۱٦ ] [ ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
[ جمعه ۱۳٩٤/۱/۱٤ ] [ ۸:٢٥ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

اینروزا چت وایبری وحرف زدن تلفنیم با "ن"زیاد شده.یه دخمل داره هفت هشت ماه کوچیکتر از فندق وبیشتر حرفامون سر بچه داری ومسایل اونه.

اینروزا که دید وبازدیدها بیشتره خیلی از دست دخترش ناراحته.تو مهمونی ها اذیت می کنه .حسابی ریخت وپاش میکنه وخلاصه اعصاب "ن " رو بهم میریزه.

بارها باهاش حرف زدم ولی امروز بهش گفتم از این به بعد بهش هیچی نمیگم وفقط شنونده ام .هرچند که یه سری حرفاش رو قبول ندارم !
اخه دایم میگه جنس بچه اش بده وکلا ذاتش خراب وپر اذیته.

من میدونم یه سری چیزا ذآتیه .مثل کم خوابی،کم غذایی حتی بد مریضی ودایم نق زدن.

فندق برای هیچ کدوم از واکسن هاش منو اذیت نکرد ولی ذاتا کم غذاس از بچه های دوروبر چی اونایی که توپولن چی لاغرا کمتر غذا میخوره.ذاتا کم خوابه.من ساعت کوک میکنم که عصرا زباد نخابه با این وجود خیلی زود بخابه یک شبه تا نه صب .ظهر هم سه ونیم یا چهار میخابه تا پتج ونیم.
ویه سری اخلاقهایی که مال یه دوران وبرهه زندگی بچه س مثل گازگرفتن وناخن کشیدن و...
ولی اینکه بچه کثیف باشه وهی دس کنه تو بشقاب این واون و...اصلا قبول نمیکنم. که مال ذات بچه س.

همین "ن"برای اینکه. بتونه تو خونه کاراش رو انجام بده دست بچه ش خوراکی میداده و به امون خدا ولش میکرده تا سرش گرم بشه واونم به کاراش برسه.

 

 

اونوقت منه بیچاره برای فندق زیر انداز مینداختم وخودم کنارش میشستم تا خوراکیش رو بخوره. حالا فندق بدون زبر انداز چیزی نمیخوره!

میز مبل راحتی وکنسول وایینه وچیزای پر خطر رو از جلوی دستش جمع کردیم.تو مهمونی هامون وسایل پذیرایی رو رو میز ناهارخوری میذآشتیم که بهشون دست نزنه. اهل رو زمین غذآ خوردن نه خودمون بودیم نه اطرافیانمون.تا اینکه فندق عاقلتر شد وبکن نکن رو فهمید.

امسال دیگه رو میز مبل ها لوازم پذیرایی رو چیدیم.
یه سری کارا طبیعیه.مثل تلویزیون خاموش روشن کردن ،دریخجال بازکردن،کابینت بازبسته کردن ،لباس از کشو بیرون ریختن.و...
من سعی کردم تا میشه اینحاهارو براش بیخطر کنم .دریه سری کابینت ها رو با نوار بستم که نتونه بازکنه.
جالبه که میگه همه میگن بچه ام باهوشه!!اونوقت رب میماله به درودیوارخونه .یعنی بچه نکن رو نمی فهمه.کارایی که می گه بغیر از قسمت کثافت کاری رو فندق هم میکرد.منم اوایل رفت وامدم رو کم کردم وجلوی دست فندق نبوده وگرنه شاید اونم دس توبشقاب بقیه میکرد.
تو یه سری جیزا تربیت خودش بده.فندق هم خیلی چیزا میخاد من قانعش میکنم که نمیشه والان موقعش نیس.وقتی یه بار دوبار خودش اشتباه میکنه دیگه حرف گوش میکنه.
مثلا دوس داشت لیوانش رو پراب یا نوشابه میکردیم.چندبار ریخت رو گردنش وجلوی لباسش بدش اومد.بچه که از اول تمیزی رو نمیفهمه.پس حتمن فندق یادگرفته.من اصلا قبول نمیکنم اینا ذاتیه.
تو هرسنی بچه یه شخصیتی رو بروز میده که احتیاج به کمک وراهنمایی داره.فندق لباسش رو خودش انتخاب میکنه.لج مبکنه.کله شق میشه ولی درهمین حال خطر رو میفهمه.میدونه اگه داره لجبازی میکنه وخودش میخاد راه بیاد ودست منو نگیره حداقل سر خیابونها واسته ودست منو بگیره. خطر ماشین وخیابون رو خوب فهمیده.

 

اگه اهل خنک حرف زدن باشم یا بخام "ن"رو متوجه یه سری اشتباه تربیتیش رو یه سری مسایل کنم باید بهش بگم چه بچه باهوشیه که "نکن"و "نه"رو نمیفهمه.

یه سری حرفاش درسته.بچه بی نهایت کم خواب ونق نقویی داره.بدمربضه.واکسن میزد این دوستم رو بیچاره میکرد .خدا به. دوستم صبر بده.

ولی. وقتی محکم میزنه رو شیشه دکوری خونه مردم،شکلات میماله رو مبل ها،رب میماله به درودیوار ودست میکنه تو ظرف غذا بقیه واذیت های مشابه رو، اگه گردنم رو هم بزنن به ذات نسبت نمیدم.اینا مال تربیت وشیوه رفتاری ادمه.
حالا "ن"هی سعی داره همه چی رو ببنده به ذآت بچه.حتی گاهی نمیفهمه این رفتارها مال یه مقطعیه .حالا زود یا کمی دیرتر بچه اونم از این مقطع عبور میکنه.


واسه همین بعد یه مدت که نظرم رو دادم که طرف فک نکنه گوسفندم یا خودش ازم نظر خاسته دیگه لال میشم ونهایت فقط گوش میدم.ولی از شماها چه پنهون تو دلم میخندم.
 

br /

[ پنجشنبه ۱۳٩٤/۱/۱۳ ] [ ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

بعضی چیزا اونجور که به نظر میان نیستن.

مثل مردی که میگی به به عجب محجوب وسر به زیر وچشم پاکه، بعدا گندش درمیاد خوب طرف مردی نداره !

میدونید چی میگم ؟!
بچهه از جاش جم نمیخوره وارومه وتوخودشه میگن چه بچه عاقلی چقدر خوب تربیت شده،بعد میبینی افسردگی شدید داره وتحت درمانه.

گاهی خیلی از چیزای خوبی که میبینیم پشتوانه خوبی ندارن.

طرف چندساله گواهینامه داره ولی پشت رل نشسته نمیشه ملاک کنی وبگی فلانی تو ده سالی که تصدیقش رو گرفته تصادف نکرده!

طرف به عمرش غذا درس نکرده نمیتونی الگوش کنی که تابحال غذا نسوزونده.مثال خیلی دارم میترسم مشابه دربیاد وسوتفاهم بشه.

فقط خواستم بگم گاهی ملاک قراردادنامون اشتباهه.

[ چهارشنبه ۱۳٩٤/۱/۱٢ ] [ ٢:٥٤ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

من وقتی راجع به یه سری خصوصیات مینویسم الهام سریع میگه هرکی به شخصیتی داره !منم میدونم .من راجع به اخلاقهای نه چندان خوب شخصیتی میگم.

کلا یه سری چیزا تو یه عده باهم همخونی نداره.


من اونقدر واضح وبا جزییات مینویسم که گاهی برای یه سری سوتفاهمات پیش اومده کف میکنم.


اینکه ادم هر عیبی رو بچسبونه به شخصیت هیچ چیزی از بدی اون رفتاربد کم نمیکنه ! ادم میگه عجب شخصیتی. ولی بیشتر حرف من سر اینه که بعضی اخلاقها خیلی ضد ونقیض اند.
مثلا :

یکی از دوستای قبلیم که اتفاقا تو یه دورانی خیلی باهم مچ وصمیمی بودیم یه اخلاقی داشت. اینکه وقتی میریم تو حموم خونه اش ج ی ش مون رو اونجا نکنیم.تومایه های نجاست وتمیزی مثلن.
خودش یه دختر کوچولو داشت هیچ وقت بخودم اجازه ندادم که بپرسم کیانا که بچه س تو حموم چیکار میکنه؟
مخصوصا بچه...فندق تو یه ربع حمومش دوسه بار ج ی ش میکنه درصورتی که این مقداررو تو یه ساعتی که بیرون حمومه نمیکنه.

عیبی نداره بقول الهام هرکی یه شخصیتی داره !ولی وقتی باعث تعجب میشه که این دوستم هرشب قبل خواب برای اینکه ریخت وپاش ها رو جمع کنه ورختخواب بندازه خونه رو با جارو دستی جارو میکرد منظورم جاروهای مخصوص حیاط ه نه جارو نپتون ( کاری که تو دهه بیست وسی هم بندرت یه عده انجامش میدادن واز نظر من اخر ضد بهداشتیه). بماند که اغلب وقتا بخاطر اینکارش منم تب خال میزدم _من هرروقت رو زمین وجایی که گرد وخاکه میخوابم اینجوری میشم .اینو گفتم که باز کسی نگه تب خال چطوری زده میشه اکثر وقتا مال من علتش اینه _.
این دوکار متفاوت مثلا تمیزی برای من جای تعجب داره.


من بیشتر راجع به اینجور خصوصیات ضد ونقیض میگم وگرنه منم میدونم هرکی یه شخصیتی داره وبعضیا شخصیتن گند هستن .


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ۱۳٩٤/۱/۱٢ ] [ ٢:٢۸ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

نمیدونم اینجا اینجوریه یا تو شهرهای دیگه هم این قضیه صادقه_شهرخودمو میدونم که اینجوری نبود_پایین شهر اینجا خیلی داغونه .داغون ها. تازه جایی که میخام جریانش رو بگم وسط ه.دور و بر حرم.

دیدم هرشهربازی که وجود داره رو صدبار با فندق رفتیم.چند وقت پیش هم تو یه پستم نوشتم تو دورزدنهای شبانه ام سمت حرم یه مجتمع دیدم که روش نوشته بود مرکز خرید وشهربازی.

چندین بار تصمیم گرفتیم بریم ارمیتاژ وهی به اخر هفته خورد . اخر هفته اونم سمت حرم یعنی فاجعه . وای به روزای زواریش .همینجوریش مراکز خوبش اخر هفته جوادبازار میشه .یکیش همین پروما وپارک ملت.حالا الماس شرق کلا جاش معمولیه ولی پارک ملت چنان اخر هفته افتضآح میشه که حد نداره.یه شلوغی بد . شلوغی جوادی !

گفتم بریم اونجا وبعد هم جاتون خالی شام لبنانی بخوریم وبیایم خونه.

 

شهرباری هپی لند که تو مجتمع ارمیتاژ خیابون طبرسی ه تو طبقه پایین قرارداره.زیر زمین.دودقیقه نبودم که سردرد شدم .بوی خیلی بدی میداد.شلوغ زواری هم بود.بوی همه چی میداد دیگه.
حالا قیمتهای بندازش هم یه طرف.از ویلاژ توریست وپروما وسرزمین عجایب وکلوپ پاندا و...گرونتر بود.
تو ذوقم خیلی خورد .من اصلا اون سمتا نمیرم.خیلی ها از اونجاها خرید میکنن ولی من بخاطر شلوغی ونوع مردمش وصدالبته نگاهاشون اونم برای تیپ ساده من اونورا نمیرم.

با سردرد از شهربازی بیرون اومدیم هم من هم همسری.جالبه ...فندق خوشحال بود ولی تمایلی برای دوباره رفتن به اونجا رو نداشت.بعد هم رفتیم شبهای لبنانی.اونجا کلا شلوغه ولی انگار تو پیک زواری اون ناحیه، اونا هم جوگیرشدند غذآ افتضاح بود.شد دومین قسمت بد قضیه .بعد سر. یه خرابکاری توماشین، فندق رو دعوا کردم وکلا شب خوبی درست کردم!!

بعد من میگم اون سمتا نه میرم نه خرید میکنم فک میکنن کلاس میذآرم.
متنفرم از قسمتهای شلوغ بی کلاس پایین شهر اینجوری!

[ سه‌شنبه ۱۳٩٤/۱/۱۱ ] [ ٥:٥٦ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

_ از حالا فکر سفر سه ماهه دیگمم.منه بچه دار اونم اولین تجربه سفر با ماشین شخصی.نمیدونم تا اون موقع چی میشه ولی فندق نمیذآره تو ماشین عوضش کنم. رو صندلی عقب نمیخابه ! مسافت هم بماند که زود حوصله اش سر میره ومتاسفانه وقتی باباش هست عادت بدی تو ماشین سواری داره !!

از همه بدتر دریای کثیف شماله.هی همسری میگه دریا فلان شهر کثیفه واون شهر دیگه نه...ولی هرجا متل وهتل وسوییت ه کناردریاس ،دریاش هم کثیفه.ساحل پر اشغآل وکثیف.یادمه پای خودم تو دریا خورده بود به بلوک های سیمانی وپاره شده بود.

فندق تو اولین تجربه سفرش با هواپیما بود . هتل های خوب وخنک وتمیز وپرامکانات با دریای شفاف.بچه ام خاطره دریاش اون دریا زلال بود که با ذوق توش اب بازی میکرد.حتمن این دریا رو ببینه جا میخوره.دوس ندارم بره تو اب کثیف وتلخش !!

فکر غذاش هم هستم البته برای توراه.من خیلی حساسم مثلا تو خونه اگه غذاش رو تا نیم ساعت نخوره میریزم دور.
شیر یه کم بیرون بمونه دیگه بهش نمیدم ومیریزم دور.موندم تو ماشین چه نوع غذآیی بدم.تنها خو بیش اینه که اگه تنها باشیم همسری اهل شب رو رفتنه.اول صب هم به یه شهری رسیدیم ومیشه یه کاری کرد !

گاهی میگم اینایی که بچه کوچیک دارن وجمعیتی جایی میرن اونم با ماشین چیکار میکنن؟تازه یه جا رو هم میگیرن.

خلاصه گاهی فکرم مشغول میشه برای چیزی که هنوز نیومده .

 

 

_ پنجشنبه اخرسال تولد دعوت بودیم اگه میرقصیدم !!خوشگذشتنم کامل میشد .

عاشق نوع پذیراییش شدم.ماهم حدودا اونجوری پذیرایی میکنیم ولی خانومه خیلی راحت گرفته بود .ظرفای شیک یه بار مصرف. از کاسه وبشقاب وقاشق چنگال بگیر تا لیوان وپیک وگیلاس خوری !
از اول هم همه چی رو رو میز چیده بود.چندتا نکته دیگه هم بود که منو علاقمند کرد.


_ گفتم انشالله برای تولد فندق.اگه مهمونام خودشون رو لوس نکنن. کلی دردسر باهاشون دارم.
فامیل رو که نمیگم .دوگروهمون هم باهام کنتاک کردن ونمیتونم هردوگروه رو باهم بگم.یکی هم با اون یکی دیگه نمیسازه.فلانی هم تا بحال هیچ دعوتم رو نیومده ودیگه دوس ندارم دعوتش کنم.یکی هم ورچسونده !و ...
ماجرایی داریم ها.

_ چند وقت دیگه احتمالا تولد دعوتم.هم دوس دارم برم بخاطر اینکه فندق عاشق اینجور جمع هاس . هم دوس ندارم برم چون ایشون دعوت های منو رد کردن _یه بارش رو میگفت تا جلوی درمون اومده وبرگشته !فک نکنید عقل ندارم وفک نمیکنم مردم گرفتارن مساله اینا نبوده خووو_ هدیه گرفتن هم هس .طرف حساب نمیکنه مثلا من چندین تولدش رو رفتم وچندتا کادو بردم وقتی اون میاد فقط درحد یکی از کادوهام کادو میگیره.
مثلا خودش تیزه ! حالا این کادو اونقدرا مهم نیس.بیشتر سر اینکه دعوتی های منو پیچونده، حسم برای نرفتن زیاده.


_ همیشه گفتم الانم میگم .خداخیر بده شیما رو که شونصدسال پیش این نکته رو بهم گفت .درمورد همه ادم ها .همسر ، دوست ،خانواده ،فامیل اشنا و...گفت دعا کن طرفت بفهمه چون اگه نفهمه تو هیچ کاری نمیتونی بکنی !
حالا تو خودت رو جرواجربده طرف توباغش نیس دیگه میخای چیکار کنی .

_ خداوندا سروکار مارو با ادم های فهیم قرار بده.آمین



[ دوشنبه ۱۳٩٤/۱/۱٠ ] [ ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

سال نوت مبارک !

میدونم تو سفری .انشالله به سلامت برگردی.میدونم وبت خودکار اپ میشه ومیدونم شاید حالا حالاها این پست رو نخونی وبا طرز اپ کردنای من بزودی این پست بین پست های بعدی مدفون بشه.
برات ایمیل فرستادم ومیدونم بخاطر سفر شاید حالا حالا نبینیش .مخصوصا که ایمیلم به ادرسی فرستادم که کمتر چکش میکنی !_ادرس جدیدت رو سیو نداشتم _.

اینا رو میدونم.ولی خواننده های وبت که از اینجا رد میشن اونا هم باید بدونن متن ایمیل من چی بوده.



ممو عزیز من اصلا نرنجیدم فقط حسم رو گفتم.فک نمیکنم حساس باشم چون خودم هم برای دیگران رعایت میکنم.
ما روزای مشابه زیادی باهم داشتیم.برات سالی پر بار رو ارزو میکنم .سالی پر کتاب !سالی سرشار از شادی وسلامتی وپر پول.
کنار اون خوشمل خانوم کوچولو وهمسرت.

 


موفق باشی ممو عطر برنج.

[ شنبه ۱۳٩٤/۱/۸ ] [ ٩:۳٠ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

از وقتی که فندق دارشدم وروزای سرد پاییز وزمستون بجای پارک وطرقبه وشاندیز گردی رفتیم مجتمع و شهربازی و پاساژ گردی فهمیدم همچین ترسی دارم !

خب این ده پونزده سال اخیر محتاط تر شده بودم. به قول خودم کمی ترسو تر.

قبلا توشهربازی هر وسیله ایی رو سوار میشدم ولی الان اصلا .حتی باورم نمیشه اون ادم من بودم.

تو سفرا هم هیج رقمه تفریحات دریایی رو امتحان نکردم.حتی بانانا سواری رو با جلیقه نجات واین که خودم شناگرم.

این ترس شدید بود نه احتیاط.ترس شدید از پله برقی اونم درحالتی که پایین میره!

این حسم به قدری شدیده که چندین بار جاهایی گیرافتادم که اسانسور نداشته ومجبورم شدم از پله برقی استفاده کنم دچار ترس شدم . کنار پله برقی واستادم تا یه مرد مناسب !پیدا کنم وبه اون اعتماد کنم وفندق نازنینم رو دستش بسپارم !
وخودم تنها از پله برقی پایین برم.

خیلی فک کردم ولی به هیچ نتیجه ایی نرسیدم که این فوبیا عحیب وغریب اونم با این شدت از کجا تو وجودم افتاده؟!

 

تا امروز صب... دقیقا قبل اینکه از رختخواب بیام بیرون.

یه دفه برق سه فاز منو گرفت.وقتی من وهمسری د ب ی رفته بودیم تو یه زیر گذر موقع ایی که میخاستم از پله برقی پایین بیام سرم کمی گیج رفت وهمونحا واستادم .همسری یه پله جلوتر از من بود و پایین رسید وبرگشت منو دید.من فقط واستاده بودم درحالی که دستم رو پیشونیم بود . همسری هول شد واشتباه بزرگی کرد . رو پله برقی برعکس برگشت بالا وباعث شد بخوره زمین .خداروشکر جاییش تو پله گیر نکرد وتونست خودش رو جمع وجور کنه ولی زانو پاش بشدت زخم شد وشلوارش هم پاره شد !من میترسیدم لباسش بره تو پله و....خدایی نکرده بدجوری کشیده بشه اون تو.
یادم نمیره.چقدر سخت ایستگاه تاکسی پیدا کردیم همسری عملا لنگ میزد.هر کاری کردم نرفت درمانگاه.
وان حموم رو پر اب گرم کردم . طفلکی رفت توش دراز کشید وکلی ش ر ا ب خورد تا گرم بشه . فقط بخاطر اینکه سرپاه بشه ومنو دیسکو ببره که بهم قول داده بود.منم بیرون تو اتاق اشک میریختم وخودم رو لعنت میکردم وهی اصرار که بریم دکتر.

همسری اون شب با اون حالش بخاطر من اومد دیسکو ونذآشت اون شبمون خراب بشه.

جالبه که من فقط تو این دوسال این ترس شدید سراغم اومده ، درست از وقتی که با فندق گشت. گذار رو شروع کردیم.

این اتفاق مال هفت سال پیشه ومنم تو این مدت بارها از پله برقی استفاده کردم. جریان همسری اصلا فراموش شده بود تا این دوسال.

ترسم بی نهایت شدیده.دارم باهاش مقابله میکنم. کمی کمتر شده. ولی همچنان وقتی فندق با منه از استفاده کردن از پله برقی میترسم وتازه امروز دلیلش رو فهمیدم .


[ شنبه ۱۳٩٤/۱/۸ ] [ ٩:۱٧ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
[ جمعه ۱۳٩٤/۱/٧ ] [ ٥:۳٩ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
[ پنجشنبه ۱۳٩٤/۱/٦ ] [ ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

بعضیا کلا حرف میزنن.شعارای خوبی میدن ولی تو عمل...نوچ... واین مابین یه عده اشون هم بقیه رو نکوهش میکنن اونم برای کارایی که خودشون فقط شعارش رو میدن ...جالبه نه ؟؟
یا یه کاری خوبه یا بد.حالا یه عده عرضه ندارن یا میترسن و...انحامش نمیدن وفقط شعارش رو میدن .باز همین گروه ترسو ومحافظه کار بقیه رو برای انجام همون کارا سرزنش میکنن.
ای مردم یه بوم ودوهوا !!

[ پنجشنبه ۱۳٩٤/۱/٦ ] [ ٩:٠۸ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

دراینکه هر گلی یه بویی داره شکی نیست.ادم جنبه های مختلف داره .رفت وامد ونشست وبرخواست با دوست ، فامیل واشنا لذت بخشه. 


ادامه مطلب
[ پنجشنبه ۱۳٩٤/۱/٦ ] [ ٩:٥٥ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

 

 

داشتن لباس شب مثل نون شب واجبه.حالا اگه سایز عوض کردی ولباس شبهای قبلیت تنت نمیشه باید دست رو دست نذآری و یکی دوتا دیگه تهیه کنی .
حالا بسته به سلیقه ونوع مهمونی هات میتونه ساده باشه وشیک یا پر زرق وبرق. 

[ چهارشنبه ۱۳٩٤/۱/٥ ] [ ٥:٢۱ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
[ سه‌شنبه ۱۳٩٤/۱/٤ ] [ ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

روزا میگذره.خوب هم میگذره اونم با داشتن یه پسر خوش سروزبون وفوق العاده مهربون و البته گاهی کله شق !
برای پوشوندن پیراهن به فندق به هزارراه متوسل میشم.وقتی همسری پیراهن میپوشه هم ،فندق به پوشیدن فقط یه پیراهنش راضی میشه.
امروز تو جیب پیراهن جدیدش بادوم هندی ربختم .جواب داد وفندق بحث نکرد و سریع راضی شد پیراهن رو بپوشه.
به شلوارش عادت کرده.حالا موندم شلوار وپیراهن جدیدش رو با چه ترفندی تنش کنم؟
تابحال هم مهمونی که رفته با پیراهن وشلوار فبلیش رفته .منم دیدم کسی این لباسهاش رو ندیده خیلی مته به خشخاش نذاشتم.حالا از این به بعد باید یه کاری بکنم.


بازبهاره وخستگی وخواب الودگی مفرط من.هنوز ازمایش خونم رو ندادم.


یادم از عید دیدنی چندین سال پیشم افتاد.هرشب دوره خونه یکی بود.همون موقع هم خیلی خوشایندم نبود والانم حالم از یاداوریش بهم میخوره.
دقبقا هرشب شام خونه یکی.جالبه نهایت سالی دو سه بار همدیگر رو میدیدم بعد تو ایام عید هرشب...مسخره س.
از همه جالبترش این بود که از اینکه بیان خونه من هم نگذشتن !!خونه مجردی...این دیگه اخرش بود.

 

 

 

 

 

 

 

br /


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ۱۳٩٤/۱/٤ ] [ ٩:٤۳ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

_شب قبل سال تحویل شب خیلی خیلی خوبی داشتیم.تولد عالی بود واز اون عالی تر رفتار ومنش فندق کوچولو...خیلی بهش خوش گذشت .خوبه پسره !!اون وسط لای جمعیت دایم میرقصید.تنها بچه اون جمع شلوغ تولد بود .واسه همین خیلی مورد لطف ومهربونی وبوس بوس بقیه قرار گرفت .




_ شب سال تحویل پسر شیرینم ذوق میکرد وما هم داشتیم برنامه عالی من و ت و رو نگاه میکردیم وهمزمان هم ضبطش میکردیم .نیم ساعت قبل سال تحویل موقع خواب فندق بود واین چنین شد که من موقع سال تحویل درحال خابوندن فندق بودم.:))


_ روز اول عید هم شاد وشنگول رفتیم خونه خاله همسری وسال نو رو با دید وبازدید از بزرگترا شروع کردیم.

 

 


ادامه مطلب
[ یکشنبه ۱۳٩٤/۱/٢ ] [ ٢:٤٩ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

یه موقعی خیلی شاد وشیطون بودم ___اینروزا از اصلم دورشدم ولی دارم سعی میکنم برسم بهش___میدونید دنیا ارزش این همه فک کردن وبالا وپایین کردن رو نداره ویه وقت بخودت میای که تایمت تموم شده وباید برگه ها رو بگیری بالا___همسری عشق اولمه وفندق هم سالها بعد به جمعمون اضافه شد وشد عشق دومم ___حالا ما یه خانواده سه نفره هستیم مثل اکثر خانواده ها ی سه نفره با یه تفاوت واون تفاوت فقط وجود من تو این جمع ه که باید عین روزای طلایم بشم ،خورشید سوزان زندگی!!
نويسندگان
صفحات اختصاصی
امکانات وب