:) خونه زندگی من
روزانه های زندگی من با همسرجونی وفندق شیرینم 
قالب وبلاگ

سر همسری شلوغه وکلاسهای بیز فرصت زیادی براش باقی نمیذآره .یا شرکت خودشه یا جلسات بیز .

تصمیمم رو جمعه بود برای مهمونداری .اونم با سه بچه واعصاب کم من رو سروصدای ناسازگاری بچه ها.

جالبه اگه فندق خودم نباشه اصلا صدای دعوا بچه ها رو نمیشنوم.
فعلا شبانه _همین امشب _تو تلگرام دعوتشون کردم که تا فردا عصری بزنگم و مهمونی رو اوکی کنم.
درسته امشب دوباره به همسر جان گفتم ولی بازم فردا ازش بپرسم برنامه ای برای جمعه نداشته باشه.

واقعا دوس دارم مهمون بیاد همین که موقع منه واگه نتونم تو این اخرهفته بگیرم دیگه وقت ندارم ومیشه روزای عید .

خیلی هم خودمو اذیت نمیکنم.البته من نه قبل مهمون اذیت میشم _تمیزکاری وخرید وپخت وپز _نه موقع مهمون اذیت میشم _پذیرایی از مهمون _ونه بعد مهمونداری اذیت میشم _تمیز کاری وجمع وجور _.حقیقت حالا که بچه هس فقط با صدای بچه ها اونم موقع اختلافشون خسته میشم وبهم میریزم .
وگرنه کار منو خیلی خسته نمیکنه.شامم که راحت میگیرم .سوپ وجوجه ودوجور برنج وسالاد ومخلفات .

 

 

یکی بگه تا این موقع شب بیدار موندی که وبلاگ اپ کنی اخرش چی بشه ؟!!

 

[ چهارشنبه ۱۳٩٤/۱٠/۳٠ ] [ ۳:٤۸ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

_ باورم نمیشه به این سرعت جهل روز تموم شد .فردا ظهر مراسم چهلم فوت دایی همسرجان ه.


_ امشب رفتم ورسیح واون کاپشن رو تن فندق امتحان کردم وپسندش کردم وخریدمش تا باز از چنگم در نرفته .ازبس لامصب جنسش خوب بود ومناسب .


_ بعد هم بخاطر فندق که دوست داشت پیاده روی کنه با عمه مهنازش رفتیم برج التون.
گزینه دستشویی وکافی شاپ رو داره حیف که ماشین حمل کودک نداره.

_کلی دورزدیم وچرخیدیم .بعد هم خستگی تو کافی شاپ درکردیم وبه زور وبلا پسرک رو اونم با چشم گریون راضی کردیم از عمه مهنازش اونم ساعت 11شب دل بکنه ورضآیت بده بازفردا تو تالار ببیندش !

_ یعنی من این سه روز هلاک شدم از بس ددر رفتم .فردا شب هم چون همسری دیر میاد احتمال خیلی زیاد باز فندق رو ببرم برج گردی !

[ چهارشنبه ۱۳٩٤/۱٠/۳٠ ] [ ٢:٤٤ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

سر ظهر دوشنبه وقتی داشتم از قسنطنیه ودیدن کاپشن پسرونه. برای فندق برمیگشتم به سمت راهنمایی وجای پارک ماشین .
درست همون اوایل راهنمایی کسی از روبرو بسمتم بیاد درحالی که منو به اسم صدا میکنه.
ومن درکمال تعجب وناباوری بعد گذشت بیش از دوازده سال مبینا رو ببینم .که عمرا اگه صد بار دیگه میدیدمش بجا میاوردم که فسقل بچه یه دختر تین ایجری شد با موهای رنگ کرده وناخن بلند فرنج شد وصدالبته تیپ وارایش متاسفانه متداول اینروز دخترا.

این مبینا بود.مبینا

[ سه‌شنبه ۱۳٩٤/۱٠/٢٩ ] [ ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

......

 

 

 

حساب کنید با اون بدبختی تو پست قبل برسم شرکت.


کلی سوت وکف ودست وواقعا سورپرایز شدن همسری.

البته همسرم اصلا جرات نداره روز ازدواجمون رو یادش بره .کلافه بوده که بچه ها کشوندنش شرکت وهی میگفته تا نیم ساعت دیگه باید بره چون کارداره .

اونا هم که درجریان...میفهمن همسر جان عمرا اینروز رویادش رفته باشه.ولی وقتی من میرسم اونم کیک به دست خووو طبعا جا میخوره.

کادو پدر وپسر رو میدم .کیک بریده میشه وخورده میشه وتا 12شب همونجا مراسم لهو ولهب اجرا میشه .

تا صدای من درمیاد ومیگم بابا شماها مجردید ،ما متاهل بچه دار که باید بریم تا پسرمون به لالاش برسه .

واینطوری یه شب خوب وشاد برای خودمون رقم میزنیم ودهمین سال ازدواجمون رو جشن میگیریم . 

[ سه‌شنبه ۱۳٩٤/۱٠/٢٩ ] [ ٢:٠٧ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

_ دوروز تمامه که ددر میرم از صب تا ظهر. بعد لالا ورفع خستگی واز عصر تا اخرشب !

_روز یکشنبه سمت صب که چه عرض کنم همون حدودای ظهر وقتی فندق وشرایطش ومن ودوستم اوکی شدیم !!رفتم خونه مامان دوستم !که سالیان ساله باهاشون درارتباطم.کلی به فندق خوش گذشت اونم با وجودی که هیچ بچه ای درکارنبود.

_ اومدیم خونه وسمت شب تصمیم گرفتم ببرمش زیست خاور.
هوای سرد. مخصوصا وقتی فقط من وفندق ایم بیشتر میریم مجتمع وپاساژ گردی جایی که ماشین حمل کودک وکافی شاپ ودستشویی هم داشته باشه !!سه چیز مهم واساسی برای خوش بودن فندق .البته خیلی اهل خوردن نیست اون قسمت کافی شاپ فقط باعث دلگرمی منه.

 

_یه دفعه به دلم افتاد که دنبال کاپشن برای فندق باشم.کلی دورزدیم وچرخیدیم ومن اشغآل دیدم _اصلا چیز به درد بخوری درکارنبود _تا پسر شیرینم ابراز کرد خسته شده البته ساعت یه ربع به ده شب بود . دیگه همسری هم از کارش فارغ شده بود رفتیم دنبالشو وبعد هم پیتزا خورون که مثلا پسری هوس کرده بود ومادوتا نوش جون !


_ روز دوشنبه تصمیم داشتم برم کوتون وورسیج .

_ عصرش هم که از یه هفته قبل برنامه سورپرایز کنوت همسری رو داشتیم. توسط پسرخاله هاش ومن ودوستش وصدالبته مهناز !

_ کوتون که چیز خیلی اس پسرونه نداشت .کاپشنش خیلی گرم نرم بقول فندقم نبود .بجاش تو ورسیج کاپشن پسند کردم.
بعد هم خورشید وقسطنطنیه رفتم واتفاقا تو قسطنطنیه هم یکی پسند کردم که دس دس کردیم وفروشگاه بست ولی گفت سایز بزرگتر ه مدلی که پسند کردم رو داره.

 

 

_ عصری دل تو دلم نبود .گفتم اول میرم قسنطنطنیه وکار کاپشن فندق رو یه سره میکنم .بعد برمیگردم شرکت همسری که سورپرایزش کنیم.
حتی. وقتی مهناز به دلم انداخت که این راه رو تو ترافیک نرم که دیر میشه ویه جورایی منو به هول انداخت که عجله داره وباید بره اونوقت تا دوازده شبم موند _ فقط خواست منو هول کنه اونم منی که دارم بشدت رو خودم کار میکنم که تحت هیچ شرایطی هیچ چیزی از عجله وفشار واسترس رو. به فندق منتقل نکنم _
بهش اطمینان دادم تا نیم ساعت دیگه برمی گردم.نمیتونستم خرید کاپشن به اون شیکی وقیمت مناسبی رو به روز دیگه ای موکول کنم .رفتم وکاپشن رو مجددا تن فندق کردم عالی بود از هر لحاظ مخصوصا قیمتی ولی سایز الانش بود ویه سایز بزرگترش شد مدل دیگه که پسندش نکرد م .کلی فروشنده عذرخواهی کرد بخاطر اینکه فک میکرد از همین مدل سایز بزرگتر هم داره .دوتا فروشگاه دیگه رو هم دیدم وبرگشتم سمت مراسممون.

قبلش کیک رو اوکی کرده بودم وکادوها رو هم تو قنادی گذآشتم که سر خرید رفتنم با خودم حملشون نکنم. 

 ..........ادامه دارد .

[ دوشنبه ۱۳٩٤/۱٠/٢۸ ] [ ٩:٠٠ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

گاهی وقتا ادم با کلی حرف وحدیث وخبر ، نوشتنش نمیاد که نمیاد.اونم با داشتن اینستا که عکست رو راحت میذاری توش ومیشه ثبت خاطراتت درمقایسه با نوشتن تو وبلاگ که متن داره وسایز عکس کوچیک کنی ویه جا اپلود کنی وباز بذآریش تنگ دل نوشته ات تو یه پست که بشه ثبت خاطره ات.

همین میشه که تنبلی کنی وننویسی.حالا که بیشتر اونهایی که میخوندمشون هم دیگه نمینویسن وتو اینستا فعال اند .

[ جمعه ۱۳٩٤/۱٠/٢٥ ] [ ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

_ پسر شیرینم همیشه عادت داره یه سوالی رو چندباربپرسه که ببینه طرف بالا وپایین. بهش جواب نمیده !

_ گاهی همون سوال رو از شخص دیگه ای میپرسه که واقعا ببینه جوابها یکی ه وصحت داره.
اونقدر این کاررو میکنه تا اون سوال ه براش جا بیفته وبشه اطلاعات عمومیش .

_ چندباری جسته وگریخته صندوق صدقات دیده بود وازمن پرسیده بود این برای چیه ؟
منم بهش گفتم : کسایی که پول دارن هرچقدر که میتونن تو اینا پول میریزند که بعدا بدن به ادم هایی که پول ندارن.

_ امشب دوباره صندوق صدقات شیشه ایی تو پاساژ دید وازم پرسید .
بعدا رو به عمه اش کرد وبرای اون توضیح داد این صندوق مال چیه!

_تو گردشمون تو پاساژ دوباره صندوق شیشه ایی صدقات دیده از عمه اش پرسیده این مال چیه؟_همین شب یه بار ازمن پرسیده وتازه یه بارخودش به عمه اش یاد داده_اونم عین من جواب داد.
_ پسرشیرینم دست زد ببینه صندوق باز میشه ؟ منم بهش گفتم نه عزیزم اینجوری باشه که هرکی میتونه پولاش رو برداره.
عمه مهنازش هم گفت اره عزیزم این مال بچه هایی که پول ندارن.

_ پسر شیرینم تا این جمله رو شنید دوباره دست زد به صندوق که ببینه باز میشه یا نه ؟ ودرهمون حال هم گفت منم بچه ایی ام که پول ندارم !!

وقتی میگم پسرم شیرین ه شیرین دیگه.

[ سه‌شنبه ۱۳٩٤/۱٠/٢٢ ] [ ۱:٢۸ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

خدانکنه بر حسب اتفاق پایه های زندگیت بر مبنا استثنا باشه !! بعد اینو بکنی ملاک وفکر کنی همه اطرافیانت شامل حال استثنا داشتنن.

طرف با خودش وهفت پشت ابا واجدادش قهره زود ربط میدی به مورد استثنا خودت وخیلی دیر بفکر میفتی میتونه زیر کاسه یه نیم کاسه ایی هم باشه.
این بده و بدتر از اون مرضیی ه که یه عده دارن.یعنی واقعا مرض دارن ها .

[ دوشنبه ۱۳٩٤/۱٠/٢۱ ] [ ۱:٠٠ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

پنجشنبه شب خیلی بهم خوش گذشت. البته بیشترش بخاطر خوش بودن فندق وبراه بودن دعواهای بچگانه سه تا بچه حدودا همسن .


باید زودتر مهمونی دوره ای نوبت خودم رو بدم.شادی پسرم وشمع وکیک وهیاهوی سه بچه ارزش اینو داره که وسط برنامه ریزی کوتاه مدتم یه انتراک بدم .

اخر این ماه خوبه !

[ شنبه ۱۳٩٤/۱٠/۱٩ ] [ ٥:۳٥ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

_ تو یه وبلاگی خوندم که خوشبحال ما خانوم ها که مقوله ایی بنام خرید حالمون رو خوب میکنه.

_ حالا فک کن حالت خوب هم هس.بری بیرون اون چیزی که خیلی دوسش داری رو باقیمت خیلی استثتایی بخری چقدر میتونی سرکیف بشی.

_ به بهونه مهمونی پتجشنبه شب گفتم برای فندق بلوز بگیرم.من یه مشکل حاد با پسرک درمورد لباس پوشیدن دارم.
اول از همه کلید کردنش رو یه لباس ه. که هردفه شامل یکی میشه _حقیقتش الان دیگه گم وگورش کردم که فقط گیر نده به یه لباس_بعد بافت نپوشیدنش ه وهمینطور نپوشیدن پیراهن .یعنی با بدبختی تنش پیراهن میکنم اونم بندرت ومواقعی که صد در صد باباش پیراهن تتشه وخودش هم از دنده چپ بلند نشده.
بافت وهرلباس دکمه داری رو هم دوس نداره. لباس کلاه دار دوس نداره البته برای خونه .اگه برحسب اتفاق یا یک دندگی موقع خرید به لباسی نه بگه اون نه تا اخر نه میمونه.
البته به جای جاش کوتاه میاد ولباس مورد نظر رو میپوشه ولی برای بیرون رفتن وخرید و...من سعی میکنم بهش فشار نیارم.میگم به جهنم که فقط یه بلوز وشلواررو می پوشه.عیبی نداره .مهم اونه که اذیت نشه .

_ ولی تو مهمونی سعی میکنم قانعش کنم.یا باباش هم همون سبک بپوشه یا اینکه لباس مورد علاقه اش رو اونروز گم وگور کنم !

_ چند وقت پیش یه شلوار وکت بافت سبک خیلی شیک مارک براش گرفتم که از زیرش پیراهن تنش میکرد.اونم با چه بدبختیی_تحفه پیراهن نمیپوشه _


_دردسر ندم امشب رفتم که یه بلوز بگیرم که بجای پیراهن با این ستش بپوشه.

هرچی دید وگفت نه.
رو جیب بلوز دکمه داشت گفت من دکمه دار دوس ندارم.چندجا رو دیدم.اخرین جا همون سبکی بود که من دوس دارم ارنج چرم دوزی وراه راه.نرم وسبک وبدون دکمه البته رو جبیبش یه دکمه داشت.پسرک گفت نه.ولی من خوشم اومده بود وهمین که قیمتش عالی بود .خداکنه روش گیر نباشه وبخاطر نه گفتنش تا اخر نه نمونه و پتجشنبه شب بپوشدش.

_همون اطراف یه کفش نظرمو جلب کرد. باز با خودم گفتم هرقدر مفت ه وشیک ه چون پاشنه داره اونم خیلی بلند همین که من کفش مجلسی به اندازه دارم اصلا نرم تو مغازه.ولی ضعفه دیگه...من عاشق کفش وبعد کیف ام.
رفتم وبجاش چکمه قیمت کردم . درکمال تعجب قیمت خیلی مناسبی داشت هم پاشنه کوتاه هم ساق تا زانو که مورد علاقمه.کلی هم ذوق زده از قیمت بی نهایت مفتش!


_واینجوری بود که شاد رفتم بیرون وخیلی خیلی شادتر برگشتم خونه.



_ خدایا این خوشی های کوچک رو ازما نگیر . 

[ چهارشنبه ۱۳٩٤/۱٠/۱٦ ] [ ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

_پسر شیرینم داره ماشین یازی می کنه و منم لمیدم رو مبل ونت گردی با گوشی.

_ گاهی که روزمرگی دیگران رو میخونم میگم واییییی چقدر طرف تو یه روز کار انجام داده
عین امروز خودم.

_ صب بعد دوش هرروز خودم ، تخت مرتب کردم وزختخواب مهمون شب مونمون رو .بعد صبحونه جوجه رو دادم.
برای شام قورمه سبزی درس کردم چون همسری ظهر نمیاد.
پاستا وته چین مرغ هم برای فندق کوچولو. درسته که ظهر وشب با ما غذا میخوره ولی. مابیتش باید غذا دیگه ای باشه. اونم فندق دوره ای غذا خور _ذاءقه اش هی میچرخه الان برعکس قبل قورمه سبزی خیلی دوس نداره _

بعدش شیرین عسلم رو بردم حموم ولباس شستم وکلی ظرف هم شستم.

_من از ظرفشو شانس نیاوردم .همیشه پودر وقرص مارک خوب استفاده کردم.دیشب قرصش تنوم شد واز بسته جدید _به همسری گفتم فک نکنم چیز جالبی باشه ولی چون از بیز گرفته بود خواستم امتحانی استفاده کنم._دو بار استفاده کردم.
خواستم امروز هم بعد حموم پسرک ،ماشین ظرفشو رو روشن کنم حس کردم با همین دوبار کمی توش جرم گرفته .واسه همین بیخیالش شدم وبا دست شستم.
قبلا بصورت رایگان این پودر ها رو به خواهری میدادم.
حالا که اون رفته کیش ،رو دستم میمونه.اکثر اطرافیانمون از پودر وقرص معروف استفاده میکنن.مگه به راحیل قالب کنم !

[ سه‌شنبه ۱۳٩٤/۱٠/۱٥ ] [ ٢:٥٦ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

_ من جزو دسته افرادی هستم که میگم کلر نشد نداره وماهی رو هروقت از اب بگیری تازه ست.

_ تابحال هم به هرچی مد نظرم بوده رسیدم.از سبک زندگی ونوع همسر بگیر تا خیلی چیزای دیگه.

_ با اینحال واقعا درده ادم توان بالقوه. انجام یه چیزی رو داشته باشه ونتونه یا حداقل به وقتش نتونه اونا رو بالفعل کنه.میدونید خیلی درده.

[ یکشنبه ۱۳٩٤/۱٠/۱۳ ] [ ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

خیلی مواقع چیزا اونجور که شنیده ،دیده یا حس میشن یا حتی تعبیر وتفسیر میشن نیستن.چه ادم مثبتی باشید چه نباشید.گاهی باید زمان ولو اندکش بگذره دوباره فکر بشه تا مهر تایید روش بخوره.حالا این هرچیزی میتونه باشه از کم اهمیت ترین ها تو زندگی شخصی بگیر تا موارد حیاتی !!

امسال بخاطر همون دلیل !!فک میکردم خیلی لباس ندوختم یا خرید نکردم.مساله مهمی نبود ونیس فقط برام یه حسی سوا اینا داشت _حسی که اگه ادم دستش تو جیب خودش نباشه چی میشه؟_ برام خیلی جالب بود که امار خریدم برخلاف انتظآر وداشتن اون حس ام که حالا بی پولم ، خیلی خوب بود !

بغیر از یه لباس که از دوسال قبل تو. خیاطی مونده بود ومن همین سال گرفتمش وانگار فقط اجرت دوخت داشت . و یه پالتو ویه دامن ویه پیراهن مجلسی که مادرهمسری بهم کادو داده بود .کلی لباس وبلوز ومانتو هم این وسط دوخته شده بود سوا از خرید های ریز ومیز وکیف وکفش وشال.


بخودم گفتم پس چرا فک میکردی بخاطر بحران بانکیت ، فشار مالی برای خرید داشتی؟؟به هیچ جوابی نرسیدم جز اینکه گاهی داشتن فقط یه حس ناگوار بدتر از بودن تو محیط ناگواره.


این یه مثال بی اهمیت بود.گاهی بهتره بعد چندروز دوباره رو حس ها ،فکرا ونظراتمون تجدید نظر کنیم که یه حس بیخودی بهمون القا نشه .

[ یکشنبه ۱۳٩٤/۱٠/۱۳ ] [ ۱:٥٠ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

_ جمعه با وجودی که خیلی دیر تصمیم گرفتیم که یه دورهمی داشته باشیم .ولی بازم بهمون خوش گذشت.

_ صب که همسری کارداشت . میخاست بره بیرون که کمی بعد بهم زنگید که نون گرم کنم که حلیم گرفته.

_ منم پسری رو بیدارکردم ولباس ریختم تو لباسشویی.تا صبحونه بخوریم ومن دوش بگیرم ولباس پهن کنم وقت تلف کردیم .

_یهووی برنامه ییلاقی کلبه تو اخر زشک رو چیدیم با دوتا پسر مجرد ویه دوس پسر ودوس دختر.ماهم متاهل بچه دار.

_ دیروقت شده بود وقتی برای باربیکیو نبود واسه همین غذا گرفتیم ورفتیم کلبه که موتور برقش باید روشن میشد وبخاری ها هم همچنین .

_البته موقع برگشت دیگه حسابی اونجا گرم شده بود.

_ خوبیش این بود که به فندق خیلی خوش گذشته بود ومنم حکم بازی کردم اونم بعد گذشت بیش از سه سال .
سر ماشین جلال پسرخاله همسری.اونم بصورت تیکه تیکه...دوتا درش رو برده بودم وحکم کرده بودم باید درهای ما شینشو بکنم که تا مشهد سگ لرزه بزنه. تا دیگه با من حکم بازی نکنه!!

_ جمعه خیلی خوبی بود.هرچند بعدش کل لباس های فندق شسته شد ومن شام درس کردم وتنهایی رفتم برای خرید خونه !!:)))

[ شنبه ۱۳٩٤/۱٠/۱٢ ] [ ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

راس میگه همسری! میگه والا خیلی حرفه یه مهمونی گرفته بشه حالا بماند چقدر زحمت داره وکلی خرج وچندین روز وهفته گرفتاری.
بعد یه عده دعوت بشن اونا هم یه جورایی بیفتن تو زحمت بدو بدو وخرج کردن.از لباس وکیف و کفش تا رنگ مو وارایش و...کلی هم دردسرهای حاشیه ایی که هممون تو همچین مراسم هایی یه جورایی باهاش درگیر شدیم.
بری وبعد بهت خوش هم نگذره.


هفته پیش فندق نبود وفردا هم نمیبرمش.خودم که کلی درگیر هردو مراسم بودم. رنگ مو وارایشگاه رفتن کمترینش بوده .با به بچه تو پارچه فروشی ها وخیاطی و بازار رفتن ها قسمت سخت تر قضیه بوده.
هماهنگ کردنش با همسری وفندق رو سپردن دستس هم یه طرفه.
اینکه برنامه بچینی بعد ناهار دوباره دوش بگیری وبچه رو بخوابونی وبراش غذآ واب ودونه اش روبذآری وبری ارایشگاه وبعد برگردی خونه واماده بشی وبری مهمونی و...خوب جالب نیس که فقط خستگیش. برات بمونه وبهت خیلی هم خوش نگذره.


حالا من که هبچی.امروز با الهه حرف میزدم .جربان ادرس مزونی بود که بهش داده بودم وخودم هم خریدی ازش داشتم.
میگفت باز مزون یه چیزی ...فروشگاه که اصلا .زور داره ادم لباس بخره وبعد تن کسی اونو ببینه.

من خیلی این قضیه رو دوس ندارم .ولی خودمو هم اصلا درگیرش نمیکنم.میگم ببین الهه چقدر درگیر میشه .باز من موقع دوخت ودوز خودمو با این فکرا عذاب نمیدم.

ایا تو مهمونی بهمون خوش میگذره یا فقط فکرای دیگه تو سرمون داریم ؟

[ پنجشنبه ۱۳٩٤/۱٠/۱٠ ] [ ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

یه کاپوچینو خوشمزه ،داغ هوش وحواس ادم رو متمرکز میکنه.همونطور که جرعه جرعه میخوردم یاد دوران یونی افتادم واون کافی میکس های بدمزه بی نام ونشون بوفه که اتفاقا چقدر هم میچسبید !

وقتی من سعی میکردم فقط تو دوسوم لیوان کاغذی بسته کافی میکس رو حل کنم. "ن "تا خرخره لیوان رو اب جوش میریخت که مقدار کافی میکسش بیشتر بشه.

وقتی اونو وزهرا یه بسته تی بک رو تو دوتا لیوان ابجوش مینداختن وچای فوری میخوردن.من با دوتا تی بگ اینکاررو میکردم که البته یکیش همون تی بک ته مونده بچه ها بود :))

به نظرم یه چیزایی تو موقع وشرایط خودشه که مزه میده وگرنه چای فقط چای دم کردنی.
ولی تو اون دوران چقدر همون تی بگ های گلستان بوفه یونی حال میداد.

یعنی میشه ؟!

[ چهارشنبه ۱۳٩٤/۱٠/٩ ] [ ٢:٠٠ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
[ یکشنبه ۱۳٩٤/۱٠/٦ ] [ ۱:۱۱ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

_ روز جمعه خوبی نداشتم.یه چیزایی انگار هیچ وقت ،هیچ وقت عوض نمیشه . باید تاجایی که میشه فقط برای خیلی خیلی مهم هاش بجنگم نه برای یاوه گویی یه عده.

اصلا این یه عیبه که ادم بذاره خوشی واسایشش دستخوش دست یه عده بشه.

_پسرک وپدر از نزدیکای ظهر جمعه تا شب نبودند.گفتم برن بلکه اروم بشم.عصری رفتم تا پروما وبرای قند عسلم یه کوله خریدم.

_ امروز صب هم فرستادمش بره شرکت باباش ودنبال یکی دوتا کارم رفتم.

_ امروز حالم خیلی بهتره.حداقل ناراحت نیستم.

[ شنبه ۱۳٩٤/۱٠/٥ ] [ ۸:۱۱ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

_شب چله ایی دیشب خیلی خوب بود.همه چی مرتب وشیک بود.مخصوصا خود عروس وسفره ایی که تزیین کرده بودند.


_یه جورایی برعکس مهدیه!.
مهدیه خیلی پولدارتر از شیرین عروس مورد نظر دیشب ه.اونم لباس شیکی تنش کرده بود وخودش خودش رو میکاپ کرده بود ولی عالی بود.بجاش تمرکزش رو پذیرایی بی نهایت زیادش بود.
هدیه هاش اصلا تو جمع باز نشد نه مال خودش نه مال همسرش.

بجاش شیرین ...خوب تو این قسمتها نقطه مقابل هم بودند.

_ از لباس ومدل موهام خیلی راضی بودم.
پنجشنبه اینده هم شب چله ایی اون یکی دیگه دختر خواهر همسریه.
باز لباس ومو واینبار رنگ مو هم هس.ایششش.

[ جمعه ۱۳٩٤/۱٠/٤ ] [ ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

یه موقعی خیلی شاد وشیطون بودم ___اینروزا از اصلم دورشدم ولی دارم سعی میکنم برسم بهش___میدونید دنیا ارزش این همه فک کردن وبالا وپایین کردن رو نداره ویه وقت بخودت میای که تایمت تموم شده وباید برگه ها رو بگیری بالا___همسری عشق اولمه وفندق هم سالها بعد به جمعمون اضافه شد وشد عشق دومم ___حالا ما یه خانواده سه نفره هستیم مثل اکثر خانواده ها ی سه نفره با یه تفاوت واون تفاوت فقط وجود من تو این جمع ه که باید عین روزای طلایم بشم ،خورشید سوزان زندگی!!
نويسندگان
صفحات اختصاصی
امکانات وب