پارک کودک واینده

 

 

 دیشب رفتیم کوهسنگی وبه بهونه بالا رفتن از کوه تا قسمتهای انتهایش هم رفتیم .بجاش پارک کودک وآینده رو دیدیم.

این همه من فندق رو اونجا می برم واز سمت استخرش اونورتر نمی ریم .

یه ورودی می دادی وبچه می نشست رو صندلی هاش وبا اسباب بازی هاش بازی می کرد .

خیلی راحت ولی خیلی  دلچسب !.فقط دونفر بودند که اسم وشماره موبایل ویه کارت شناسایی می گرفتن و تاسه نوع اسباب بازی می دادن .

نمیدونم جو بچه ها بود یا محیط که فندق این همه خوشش اومد .



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها: روزانه امون , فندقونه
[ جمعه ۱۳٩٥/٢/۳۱ ] [ ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ]

گردش دوستانه

 

 

_پسرک موقتا خونگی من امروز که فهمید میشه بابهار دختر دوستمون رفت بیرون رضایت داد که عصری بریم بیرون.

 

_جوری قراربود برم که هم پسر شیرینم شامش رو خورده باشه _ ساعت هفت شب میخوره ویه بارهم با ما_هم بهار از خاب عصر دیروقتش بیدارشده باشه .

ازمریم پرسیدم که چی همراهشه که منم همونارو برای فندق ببرم _ بچه انددیگه _

 

_خوب بود.به فندق اجتماعی بچه دوست من خیلی خوش گذشت.بازی کردن وهی بهارگریه کرد وهی فندق گفت حالا گریه نکن !_ اینا همش برای منه که بفهمم زیادی شانس اوردم که همچین بچه ایی دارم اونوقت من صبرم درمقابل بچگیش کمه _

_من وقندق زیادبیرون میریم ولی اونقدرکه باباش باشه با من بهش خوش نمیگذره .واسه همین تامجبور نباشم دونفری دیگه شام بیرون نمیخوریم. مگه فندق هوسش کنه .

 

_کمی اسکوتربازی وتوپ بازی کردند. بعد هم تو زمین بازی فضای سبز نزدیک خونه مامان بزرگ بهار که به خونه ماهم نسبتا نزدیکه پرسه زدند .ازاونجایی که بهار گرسنه بود ومریم هم امشب تنهابود به بهونه اونا منم فندق رو بردم که شام هم با دوستش باشه وخوش گذرونیش رو تکمیل کنم _ قسمت شامش برای فندق جذابیت نداره که قسمت همراه بودن با کسی براش جذابه _

 

_خداروشکر وقتی اون شاده منم شادم .



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها: روزانه امون , فندقونه
[ سه‌شنبه ۱۳٩٥/٢/٢۸ ] [ ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]

گردنبند کذایی

 

 

 

 

_اهل گردنبندانداختن اونم توخونه وبیرون نیستم .فقط عروسی درکارباشه .حتی برای مهمونی وتولد هم اهلش نیستم نیم ست شیک وقشنگ وسبکم رو که خیلی هم گوگولی ه گردنم بندازم.انگار سنگینی می کنه حتی بدون مدالش ! گوشواره هاش هم که عمرا انگار میخاد گوش هام کنده بشه .

 

_با این وجود نمیدونم چطورشد که امروز هوسم کرد اون گردنبند کذایی رو که از نیم ست خودم خیلی خیلی سبک تره گردنم بندازم.چقدرهم که خودم خوشم اومدوگفتم خداییش گردن زن بایدبدون زنجیر نباشه !!

_ داستان گردنبند رو بعدا از مامان همسری پرسیدم وبه اون پیازداغی که همسری میگفت نبود! ولی خیلی هم بی حساب کتاب نبود فقط شاخ وبرگش رو همسری اضافه کرده بود _برعکس همیشه هم شب که فندق رضایت داد بریم بیرون بدون ماشین رفتیم .دقیقا برعکس همیشه.بهونه ام این بود که فندق یه هوایی بخوره منم سرراه خونه وشرکت به طلافروشی  انگشتر کادویم رو بدم که سفید کنه .

 

 

_وقتی سرکار همسری رسیدم مطمئن بودم که گردنبند تو گردنمه.برعکس موقع برگشت هم فندق به هوای هادی گفت یه مسیری رو پیاده روی کنیم .یعنی دقیقا کارایی که بندرت با هم انجامش میدیم.

 

_هم رسیدم خونه ولباسم روعوض کردم متوجه شدم گردنبنده نیست وفقط زنجیر زپرتیش تو گردنمه.

حالا خوبه زنجیررو به همسری نشون دادم هااا ایشون هم فک میکنن من نیم ستم رو گم کردم !!

همسری میره دنبالش به امید اینکه پیداش کنه ومنم بیخیالش چون میدونستم پیدا بشو نیس.حالا همسری رو داشته باشید با فکر اشتباه دنبال چی می خاسته بگرده !!

درکمال تعجب بعد یه ساعت همسری میاد واونو هم پیدا کرده بود !! اونم با اطلاعات غلطی که تو ذهنش داشته.

گردنبند عجیبی ه .همسری گفت تحت هیچ شرایطی اونو استفاده نکنم چون مال پسریه.

میدونید تعجبم از چیه ؟ از اینکه یه سری کارای خیلی نادر اتفاق افتاداونم پشت سرهم .من بندرت گردنبد استفاده میکنم اونم برای تو خونه وبیرون رفتن معمولی .بعد پیاده برم.بعد پسری هوس پیاده روی بکنه .بعد همسری با اطلاعات غلط بره دنبالش تو ذهنش کلا دنبال اون یکی ست ام بوده و....اخرش هم که پیدا بشه اونم درکمال تعجبمون .



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها: روزانه امون
[ یکشنبه ۱۳٩٥/٢/٢٦ ] [ ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]

رسما دانشجو شدم

 

وقتی کارم پیش میره خیلی خوشبحالم می شه .دراصل وقتی تو تایم مشخص کلک یه کاررو می کنم !

بخاطر سبک بودن کارا پنجشنبه همسری ، برای ثبت نام پنجشنبه رفتم که کلا تعطیل بود ! دوسه روزی هنوز فرصت داشتم ولی بهترین کار تموم کردن برنامه ثبت نام تو روز اول کاری هفته یعنی امروز بود.کمتر از دوساعت شد .

کارت دانشجویم رو هم گرفتم ولی برام خیلی سوال بود !!

شماره اول کارت نشون دهنده سال ورود دانشجوه .من ورودی 95 ام ولی شماره کارتم با 94 شروع می شه .به صادرکننده کارت گفتم .چون کارشناسی هم همون دانشگاه بود وجریانات رو می دونستم .فقط لبخند تحویل دادم .گفتم اینجوری درست نیست که ...انگار دو ترم من عقبم .

احتمال زیاد ترم تابستئونی برمیدارم .فقط سه واحد بهم جبرانی خورد که جای شکرش باقیه _ اگه رشته کارشناسی وارشدت با هم همخونی نداشته باشه حداقل 12 واحد جبرانی تو پاچه اتون میره _نیشخند



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها: روزانه امون , یونی
[ شنبه ۱۳٩٥/٢/٢٥ ] [ ۱:٠۱ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ]

عشقولانه های مادرانه

 

 

_دیدید رو بعضی از غذاهای اماده نوشتن همه کارهاش با ما فوت اخرش با شما ؟

 

دیشب داشتم نگران می شدم وامروز بفکرش بودم ولی فوت اخررو پریساجون کرد.خداخیرش بده .یکی از مامانهای نمونه ست که منو از رفتن به مشاوره بی نیاز کرده .انشالله هرچی ازخدا میخاد بهش بده قلب_ اشک تو چشمام جمع می شه هروقت یادم می فته چه مادرنمونه ایی ه_

 

_ بخاطر همین امروزم یکی ازبهترین روزای ممکن زندگی یه مادر شد!!

به میمنت وشادیش رفتیم بیرون .عشقولانه ای، هرسه تامون.عکسشو گذاشتم تو اینستا ولی چون فعلا بلاگ تشریف دارم _ از بس تو یه بازه زمانی کوتاه کامنت زیاد گذاشتم _ نشد ثبت خاطره زیر عکس رو هم داشته باشم .

 

خداروشکراین نیز گذشت.



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها: روزانه امون , فندقونه , عشقولانه هامون
[ سه‌شنبه ۱۳٩٥/٢/٢۱ ] [ ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]

روزای تنبلی

 

 

 

مثل ه اینکه منم همچین از این خونه نشینی فندق بدم نمیاد هااا.اصلا حوصله بیرون رفتن ندارم .

دوشب پیش که فندق رو به زور راضی کردم که بریم بیرون وبه قول خودش قبل از بیرون رفتن بریم دنبال باباش.تونستم برم خرید خونه وپدروپسر هم برن پارک .اونوقت مگه برمیگرده خونه ...به زور باباش اورده .از بس بچه ام خسته شده بود شب دیرتر از معمول خوابش برد وشب هم مدام خواب زمین بازی وپارک وبچه ها رو دید.

بخام برم بیرون کلی کار می تونم برای خودم ردیف کنم ولی فقط برای خرید خونه از خونه بیرون می زنم چون هیچ رقمه فندق دوس نداره بیاد بیرون .

کادو قبولیم رو هنوز نگرفتم !! چقدر براش نقشه کشیدم بودم هاااا .اخه قرارشد خودم نظر بدم ولی انگار مادرهمسری دیگه گرفتش .دستش درد نکنه دندون اسب پیش کشی رو نمی شمارن که .



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها: روزانه امون
[ دوشنبه ۱۳٩٥/٢/٢٠ ] [ ٦:٢٢ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]

 

مشاهده یادداشت خصوصی



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها: روزانه امون , یونی
[ دوشنبه ۱۳٩٥/٢/٢٠ ] [ ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ]

یه مردادی که گرما رو دوس نداره !

 

 

 

 

 کی گفته فصل بهار فصل عاشقیه؟  حیف پاییز نیس که ادم تو بهار عاشق بشه ؟من اصلا طاقت تحمل گرما رو ندارم .هوا بشدت گرم شده .

فندق بیش از یه ماهی میشه که دوس نداره بیرون بیاد .درسته که پیک نیک روزای جمعه  وشب بیرون رفتنهای سمت طرقبه پنجشنبه شبش هس .ولی دیگه عین سابق عصرا با من بیرون نمیاد .مهمونی دوس نداره بره و.یه جورایی تو خونه بست نشسته .

حالا خودمم هم همچین رغبتی به بیرون رفتن ندارم .با وجودی که فقط 5 مین میکاپم طول می کشه ولی انگار میخام جون بدم وحاضر بشم .از اونور حوصله تو خونه موندن رو هم ندارم .

یه حس وحال کرختی که خیلی خوشایند نیس چون فکر می کنی چقدر روز وشبات عین همه اند .ده تا رمان هم خوندم .فعلا کتابی تو دستم نیس .

بلاتکلیفیم فقط چندروزه باید بعدش تصمیم بگیرم که ترم تابستونی میخام یا نه ؟

خلاصه هرچی هس من این فصل رو دوس ندارم .چون نوید دهنده اومدن فصل گرم تر ودر نهایت بیخود تر از بهاره  .حیف پاییز وسرمای زمستون وتیپ وتال پالتو وچکمه نکرده ؟!!!



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها: روزانه امون , حس نوشت
[ جمعه ۱۳٩٥/٢/۱٧ ] [ ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]

مثلث عشقی

 

 به نظرم اسم این دوران رو باید بذارن عصر اطلاعات زورکی ! یعنی چی بخای وچی نخای بهت اطلاعات داده بشه .

حالم بهم خورد این مدت با وجود داشتن followers های اندکم تو اینستا اونم عده ای که حداقل اصلا تو اینجور باغ ها نیستن .هروقت صفحه photos  ، people اینستا رو باز کردم جریان اب دوغ خیاری این مثلت عشقی بود که هنوزم که هنوز خیال تموم شدن نداره !

ایششش



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها: روزانه امون , حس نوشت
[ پنجشنبه ۱۳٩٥/٢/۱٦ ] [ ٦:٥٢ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]

دغدغه های شیرینی که به سراغم میاد

 

 

 - دلم می گیره وقتی وبلاگ ها یکی بعد دیگری بسته می شن .به نظرم هرچیزی جای خودش رو داره .چی کانال تلگرام باشه وچی اینستا وچی وبلاگ قدیمی خودمون.

اکثر اونهایی که می شناختم ومیخوندمشون دیگه نمی نویسن  وبیشتر تو تلگرام واینستا فعال اند .

نوشته های وبلاگ های لینک کنار وبم گرد وخاک گرفتن ومثل قدیما نیست که وقتی سراغشون میرم کلی پست نخونده رو دستم مونده باشه .فقط از این لیست دوتا وب می نویسن .یکی دوتا هم هرزگاهی.

روزانه نویسی هایی که وقتی بعد یه مدت سراغشون میری از خوندنشون لذت می بری با خودت می گی چه خوب که زندگی بخوبی درجریان ه.

 

 

_ هفته دیگه ثبت نام دارم . وبعد هم اگه دلم بخواهد انتخاب واحد وبرداشتن یه ترم .به احتمال خیلی زیاد اگه بالای شش واحد درسی بهم بدن ترم تابستونی برمیدارم .خوبیش اینه که کلاس نداره .

 

فندق خوبه .شیرین تر از همیشه .نگرانیم یه روز درهفته یونی رفتن نیست بیشتر نگران اینم که تو خونه فرصت زیادی برای درس خوندن ندارم .یعنی وقت هست ولی فندق خیلی باهام همکاری نمی کنه .حق داره بچه س.مهد هم که نمیره .من موندم این بچه که این همه بابایی ه چطور دلش نمیاد از من دل بکنه وبره مهد !!



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها: روزانه امون , فندقونه , یونی
[ سه‌شنبه ۱۳٩٥/٢/۱٤ ] [ ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ]

 

 

 

 

 

همونطور که زندگی درجریان وادم هم تغییر می کنه حتی شده فقط بصورت سلولی ! اطرافیان ادم هم تغییر می کنن وعوض می شن ونو می شن !

دیگه رو این قضیه تعصب ندارم .خیلی طول کشید _ کمتر از سه سال _ ولی برام شد یه اصل .

یکی از برنامه هایی که برای سال جدید تو ذهنم بود به هدف رسید ومن یه برنامه جدید تو سال جدید درکنار تمام هدفها وبرنامه هام دارم .

 خدایا ممنونم که کامم ر حسابی شیرین کردی.



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها: روزانه امون , حس نوشت
[ سه‌شنبه ۱۳٩٥/٢/۱٤ ] [ ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ]

چالش کتابخونی یکساله من

 

 

 

از پریسا جون خیلی ممنونم که گذر این دوماه رو برای من خیلی خیلی راحت تر کرد !

دهمین کتاب هم تموم شد " بامداد خمار " کتابی که میدونم هرکی رمان خون باشه اونو تابحال خونده ومن این همه از غافله عقب مونده بودم .

پریسا جون ممنونم که هستیقلب



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها: روزانه امون , کتابخونی
[ سه‌شنبه ۱۳٩٥/٢/۱٤ ] [ ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ]

یکی از بهترین روزهای زندگیم

مشاهده یادداشت خصوصی



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها: روزانه امون , یونی
[ شنبه ۱۳٩٥/٢/۱۱ ] [ ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ]

کتابخونی

 

 

 ده امین کتاب امسال تو دستم وفک کنم اخرین کتابی باشه که امسال میخونمش !!

کتاب " بامداد خمار " نوشته " فتانه حاج سید جوادی "

خیلی از برنامه چالشی کتابخونی امسالم عقب نیستم _ خوندن حداقل 12 کتاب _ کما اینکه که نوع کتاب خوندنم عوض می شه وبجاش کتاب درسی باید بخونم .



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها: روزانه امون , کتابخونی
[ شنبه ۱۳٩٥/٢/۱۱ ] [ ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ]

خدا جوووونم

 

 

 

 می نویسم برای دل خودم که یادم بمونه .

امروز فندق با باباش رفت بیرون ومنم تنبلی کردم وبجای اینکه برم بیرون وکمی خرید کنم که لازم بود نشستم پای لپ تاپ.

میخواستم یه چیزی سرچ کنم .که خیلی خیلی اتفاقی وشانسی سایت مورد نظر رو باز کردم .اخه الان موقعش نبود .من منتظر نبودم ومیخاستم تاز چندروز دیگه به سایت سر بزنم .

خیلی خیلی خوشحالم .یکی از بهترین خبرهای عمرم .خدارو صد هزار مرتبه شکر



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها: روزانه امون
[ پنجشنبه ۱۳٩٥/٢/٩ ] [ ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ]

تعطیلات اخر هفته

 

 

 دو روز تفریح باب میل فندق کوچولو .

 

_وابستگی شدید این پسر به پدرش یه جورایی زندگی رو مختل می کنه .

کلی بچه ام ذوق داشت که باباش این دوروز خونه ست .

 

_سمت ظهر پنجشنبه که رفتیم پیک نیک .فندق خیلی غذا خور نیس ولی تا دلتون بخاد مثبت ه وانرژی شاد وعالی داره .کلی به به چه چه که تو فضای ازاد داره جوجه درس می کنه .

شب هم که برنامه روز پدربود.

 

_سمت ظهر جمعه هم باز بساط پیک نیک رو گذاشتیم عقب ماشین وبه همراه هادی رفتیم جای دیروز که یه ذره سایه هم پیدا نکردیم  وبرگشتیم یه فضای سبز که خیلی توشهر هم نبود که بشه بساط منقل رو علم کرد.

 

_من همیشه برای فندق غذا برمیدارم .اونروز تو خونه غذاشو نخورد وبی احتیاطی کردم وغذا هم براش برنداشتم .گفتم الان می رسیم وسریع غذا اماده ست .چون جا نبود ودوباره این مسیر رو برگشتیم نسبتا دیر شد  وپسر شیرینم دل درد گرفت .

 

_بهش ماست وچیپس دادم وهزار بار خودم ولعنت کردم که یکبارهم نباید یه مادر خطا کنه _ چی فندق غذا بخوره چی نخوره من همیشه یه وعده غذا همراهمه _کمی که سیر شد حالش بهتر شد ولی معلوم بود درد زیادی داره .

 

 

_بغلش کرده بود وبه دلش می کردم.می گفتم من نمیذارم بهت بد بگذره .بهم اعتماد کن

اونم می گفت ولی الان که داره بعد می گذره .نیشخند

نیم ساعتی گذشت وتقریبا داشت ناهار اماده می شد که حال فندق هم بهتر شد ورفت سمت سرسره.بعد هم که نشست با لذت جوجه خورد وگفت به به _ همیشه مثبته .بیشتر از اونی که لذت ببره نشون میده که داره لذت می بره _ با شیرین زبونی گفت  اولش بد بود ولی حالا حالم بهتره وداره کم کم خوش میگذره .

 

 

خدایا ممنونم بابت همچین موجود شیرینی که همتا نداره.قلب



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها: روزانه امون , فندقونه , عشقولانه هامون
[ شنبه ۱۳٩٥/٢/٤ ] [ ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ]

کتاب خونی من

 

 

 

 هرکی رو دیدم گفته من این کاررو نمی کنم ولی من انجامش میدم واصلا هم حس بدی ندارم ومزه خوندن ویا گاهی دیدنش هم اصلا نمیره .

وقتی کتاب خیلی قطور باشه من از اواسط خوندن کتاب یه نگاهی به فصل های اخری می ندازم وتقریبا میخونمش ودست میاد اخر داستان قراره چه اتفاقی بیفته .گاهی رو فیلم هم اینجوری ام بشرطی که تو لپ تاپ ببینم .

هیچ هم از شور وحال قضیه کم نمی شه !!

 

دیشب دیدم اواسط کتاب خوندن رسیدم _ کتاب شب سراب _ رفتم ویه نگاهی به فصل های پایانی انداختم وهمه چی دستم اومد. هم فهمیدم ازدواج کردند وبچه دارشدند وهم فهمیدم دیگه بچه دار نشدند وطلاق گرفتن ودختره هم از اخر با پسر عموش ازدواج کرده _ رسما خیالم راحت شد .



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها: روزانه امون , کتابخونی
[ شنبه ۱۳٩٥/٢/٤ ] [ ۱:٠٥ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ]

یه روز پرکار

 

 

 

1_  چهارشنبه یه روز نسبتا پرکاریه برای من .هم زود خسته می شم هم فندق تو دست وپا میاد ومدام حوصله اش سر رفته س .تازگیا هم که به خونه چسبیده _ می گه حوصله ام سررفته ولی باباش باشه جیک نمیزنه وروز وشب بست می شینه تو خونه _اینه که نظافت یه خونه فسقلی ونصف میکنم ونصفش رو سمت صب انجام میدم ونصف باقیش هم سمت عصر بعد خواب !

 

2_حتما غذای دو وعده ای دارم .قانونم اینه که سمت صب بیشتر کارا انجام بشه .

امروز هم دیدم نسبتا خوب پیش رفتم .مجبور بودم برم خیاطی که مانتوم رو بگیرم _ اخه من همیشه بی لباسم _با هزار زور وبلا پسر چسبونم رو از تو خونه کندم ورفتیم بیرون به قصد گرفتن مانتو که دیدم ارایشگاهش خلوته وهمین که وقت داره .

 

3_ فندق راحت ارایشگاه میره ولی تصمیمش برای رفتن یا نرفتن گاهی هفته ها طول می کشه .دیدم این واجب تره تا گرفتن یه مانتو که میشه شب هم انجامش داد .این شد که فندق رو بردم ارایشگاه.

بعد که باباش اومد دادم باهم بیان خونه ومنم رفتم مانتو بگیرم که کمی گشاد بود ومتاسفانه موند برای عصری اونم من وفندقی که هیچ رقمه نمیاد بیرون !

 

4_سر ظهر هم بچه رو سپردم دست باباش و رفتم ارایشگاه .هم رنگ موم رو خیلی شیک تر کردم هم ابروهام رو مرتب کردم .عصری هم که بقیه کارای خونه رو تموم کردم.

 

5_دیدم فردا که میریم پیک نیک .بعد هم که میایم لالا وعصری هم لباسشویی دارم وبعد باید بریم خونه پدرهمسری برای روز مرد .این شد که شبانه باز دست به دامن فندق شدم که باهام بیاد که بریم جوجه بگیریم برای پیک نیک جمعه امون .

چراش هم اینکه همسری دیر میومد واون موقع جوجه که سهل ه تخم مرغ هم گیرش نمیومد .برای روز بعدش که جوجه مزه دارشده داشتم ولی برای روزجمعه نه ! ما هم که کل روز پنجشنبه امون پر بود نمیشد بریم برای خرید ._ زن باید باشی که بتونی اینجوری مدیریت کنی وبرنامه ها رو برای چند روز ردیف کنی –

 

6_دردسر ندم با هزار بلا رفتم ببیرون که برنامه حتی روز جمعه امون هم اوکی باشه .

بقول همسری خودمو رو هلاک کردم رسما دیگه .

 

 

 



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها: روزانه امون
[ چهارشنبه ۱۳٩٥/٢/۱ ] [ ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]