اینترنت

 

 

_ ازدیروز تو اینستا پرشده از چالش عکس سیاه وسفید .چی بخای چی نخای وقتی صفحه photos  &  people رو باز می کنی کلی عکس سیاه وسفید می بینی .دیگه بچه وتین ایجر نیس که فقط پست چالشی میذاره .از هر سن وصنفی عکس می بینی همه تو این جور موج های اینترنتی حرکت خودجوش دارن .

 

_مسئله ای نیست .فقط یه سوال برام پیش میاد .این همه ادم اینترنت کار چرا تا این حد سطح اطلاعاتیشون ونحوه استفاده کردنشون از جایی ، پایینه ؟

 

_یه پیج معرفی می بینی .بعد می بینی کلی ادم زیر عکساش سوال پرسیدند .درصورتی که اگه فقط رو لینک اون عکس کلیک کنن وبرن صفحه اصلی پیج ،کلی سوالشون جواب داده می شه .

 

_خودم یه عکس دیدم درباره کلاس های علمی خردسالان .کاری نداره که....رو لینک اون عکس کلیک کردم که وارد پیجش بشه .کلی از سوالام رو جواب داده دیدم .

 

_حالا طرف هی میاد وسوال می پرسه .بالام جان !! فقط کافیه بری تو صفحه اصلی پیچ .همین .به همین راحتی .بعد میبینی همین ادم ها چنان خودجوش در هر چالشی شرکت می کنن که فک می کنی تو دوران جنینی هم تبلت وگوشی هوشمند دستشون بوده !!

 

_سال 79 کافی نت داشتم .یادمه بچه مدرسه ایی های تین ایجری سر ظهر می ریختن تو کافی نت وچت میکردند .فک میکنید چندین بار به سوالات احمقانه اشون جواب دادم ؟

 طرف ای دی وپسورد یاهوش رو زده بود تو یوزر پسورد ویندوز بعد اعتراض هم داشت که چرا صفحه چت یاهو باز نمیشه .

 

_کاش همراه هر تکنولوژی فرهنگ درست استفاده کردنش رو هم می اموختیم . کاش.

 



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها: روزانه امون , حس نوشت
[ سه‌شنبه ۱۳٩٥/٤/٢٩ ] [ ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ]

....

 

 

 استرس برم داشته.درسته برنامه ریزی کردم ولی خیلی تخلفم ازش داشتم .

فقط یه ماه فرصت دارم با سه تا کتاب قطور که یکیش اخر مزخرفیه !

همه چی تعطیل باید بشه .نباید به فکر فقط شب درس خوندن اونم بعد خواب فندق باشم .

صب تا ظهر که هر کاری کنم منم وخونه وکارا واشپزی.ولی از عصرام بیشتر استفاده کنم .

اعتیاد ندارم ولی بازم یه نموره ایی هست .باید گوشی رو بعد خاب ظهر دیگه دستم نگیرم ونت رو روشن نکنم .

منم وسه درس که حداقل باید نمره 14 رو ازشون بگیرم اونم یونی ما ونحوه ازمون خرابش ! تازه دوتا از ازمونهام تو یه روزه .چاره ای نبود وفقط اینجوری می تونستم انتخاب واحد کنم .

روم نمیشه بگم دعا کنید چون دست خودمه .خیلی بده ادم هیچکاری نکنه وهی خدا خدا کنه .ولی برام دعا کنید یه ماه ارومی رو تموم کنم .



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها: روزانه امون , یونی
[ جمعه ۱۳٩٥/٤/٢٥ ] [ ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]

اخر هفتمون

 

 

 1_ چندروزی بود که برای فندق برنامه پنجشنبه شبش رو اوکی کرده بودم.

 

2_ همسری بعد تفریح علمی پسری گفت که دوستش گفته یه سر بیا خونمون .منم از خدا خواسته _ بارها بهش گفتم برات خوبه .حالا که تو موقعیتش رو داری برو .والا اگه منم داشتم می رفتم .هرزگاهی خیلی خوبه اینجوری مهمونی ها مجردی _.البته همسری تمایلی به موندن نداشت وگفت شب دیر وقت برمی گرده .

پسر من بی نهایت وابسته به پدرشه .خیلی زیاد .منم یه دفه یادم افتاده که برادرزاده ام همون منظقه سرکار میره .گفتم مبینا رو بر میدارم ومیارم .نگران نباش نمی ذارم به پسرت بد بگذره وچشمش دنبال تو باشه .

 

3_ جاتون خالی پسرم خیلی شاد بود خوشحال بود مبینا رو می بریم پیشمون .بچه ام خیلی مهربون وعاطفیه .دل شادش منو حسابی شاد می کنه .

سرراه بجای بیرون شام خوردن تصمیم گرفتم شام رو ببریم خونه .خداروشکر پسرم حسابی شاد بود .موقع خاب بهونه باباش رو گرفت حتی ساعت 4 صب هم که بیدارشد پرسید چرا هنوز باباش کنارش نیست _ اخه گاهی وقتا که شبا با من میخابه وباباش نیست بهش اطمینان می دم تو خوابش باباش می رسه واونو بغل می کنه _

گفتم نگران نباش فردا میاد خونه .

 

4_صب که چه عرض کنم ظهر شده بود که صبحونه خوردیم ومنم سریع جمع وجور کردم وناهاررو هم اوکی کردم وبه بهوونه بستنی دوتا وروجک ها رو بردم بیرون .

مبینا که بعد ناهار خیلی نموند ورفت .پسر منم قبول کرد که  باید بره .بعد غصه دار باباش شد که چرا بابا نیومد ه .اصلا یادش رفته بود بیرون بودیم وداشتیم بستنی میخوردیم باباش رو هم سرراه برداشتیم واومدیم خونه وبخاطر خستگی باباش  تو اتاق خوابیده بود .کلی پسرم خوشحال شد که گفتم مگه یادت نیست بابا اومده خونه فقط رفته خوابیده تو هم موقع خواب ظهرته .

واینجوری بود که یه اخر هفته نسبتا خوب براش رقم زدیم .

 

5_وروجک هم الان با باباش رفته بیرون .یعنی یکی این پسر منو ببینه فک نمی کنه من مامانشم از بس بابایی وعملا هم عنوانش می کنه .همیشه می گه من بابا رو بیشتر از مامان دوست دارم .مامان رو یه کم کمتر از بابام میخام .برای اینکه مثلا به دل من نیاد ومنم ناراحت نشم می گه اخه من پسرم وپسرا بابایی اند .



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها: روزانه امون , فندقونه
[ جمعه ۱۳٩٥/٤/٢٥ ] [ ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]

 

 

 

 

 _ پسر نازنینم سرماخورده از دیروز که نزدیک ظهر حمومش کردم متوجه شدم.

 

_درس خوندم خوب پیش نمیره وکتاب مزخرفی تو دست دارم .

 

_حالم یه روز خوبه وصدروز بد.

 

_حرکات دیگران یادم نمیره ونمیتونم خونسرد باشم .یعنی خونسردم ولی مدام فکرم مشغولشونه وناراحت می شم !!

_ هی می گم خوبیش اینه که من بهترین راه کار رو بلدم واونم قطع رابطه یا بشدت کمرنگ کردن رابطه ست .پس گورباباشون.حرفمو هم که زدم .

_ البته فکرم مشغوله که اخرین تیر رو هم بزنم وخودم وپسرم رو از این گه بازهاشون که سرشون رو کردن زیر برف وعین کبک نمی بینن خلاص کنم .که حتما اینکاررو می کنم .

 

_والا به قول مامانم که می گفت دیگی که برای من نجوشه میخام سرسگ بجوشه .منم هیچی از دست نمیدم جز به دست اوردن اعصاب اروم وارامش زندگی پسرم _ حالا فک نکنید چقدر بی ارامشم .بله خره تو هر زندگی دوسه تا ادم گه پیدامی شه _

 

 



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها: روزانه امون , حس نوشت
[ دوشنبه ۱۳٩٥/٤/٢۱ ] [ ٩:٠۳ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]

حرفمو زدم

 

 

 

  مامانم همیشه می گفت قربون خونی که یه ساعت از روش بگذره .ولی من عقیده دارم بهتره همیشه از رو ناراحتیتون چندروزی بگذره بعد درموردش صحبت کنید .

جریان ناراحتی هفت هشت ماه پیشم رو امشب به گوش پوران رسوندم .اول میخاستم حضوری باهاش برحرفم بعد ماه رمضون شد وگفتم بذار تو این ماه بی اعصابی باهاش حرف نزنم .ازاخر رضایت دادم به تلفنی حرف زدن .اخه شاید هیچوقت پا نمی داد حضوری ببینمش.

موضوع خودش نبود بلکه به گوش رسوندن ناراحتی من از شخص سومی درکاربود.

من همیشه می گم هیچ وقت ادم نفهمی وجود نداره !!_ فک کردید اونی که از چراغ قرمز رد می شه نمی بینه چراغ قرمزه ونمی فهمه ؟! فقط شعورنداره وفرهنگش پایینه _ مثالم نشون میده که منظورم از فهمیدن چیه .کسی که رفتار بدی داره ، یا تیکه می پرونه یا ...خودش بهتر از هر کس دیگه ای می تونه چه تحفه ایی ه.

 

خلاصه حرفامو زدم اونم تمام وکمال بارعایت ادب ولی تا دسته انداختن وبارکردنش تا یاد بگیرن نه حرف اضافه بزنن نه رفتار نادرست داشته باشن نه برای کسی که دیده وشنیده کلاس بیخودی بذارن .

خیلی اروم نشدم .ولی خوشحال شدم که حرفهامو زدم.خداییش اونم یا حق میداد یا گوش میکرد یا یه مورد رو به زور میخاست به من بقبولونه که حسم اشتباه .یه جا هم گفت من زیادی حساسم که من محترمانه جوابش رو دادم .

فک کنم رعایت ادب واحترام اولیه وحفظ حرمت وشخصیت یه چیزی نباشه که به حساس بودن ادم مربوط بشه .طرف بی ادبه ولوولش پایینه میذاره پای حساس بودن زیادی ادم .

 بهترین کار گفتن ناراحتی ادم .فک نکنید طرف نمی فهمه .ادم باید حرفشو بزنه ولو طرف مثلا نفهمه یا بعدش هم رعایت نکنه.



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها: روزانه امون , حس نوشت
[ یکشنبه ۱۳٩٥/٤/٢٠ ] [ ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]

 

 

 

 نمیدونم چرا هم یه موقعیت زمانی به دست میارم هول برم میداره .

همسری با فندق رفته بودن خوشگذرونی مردونه .

منم اول نشستم سر یه چیزی که تو نت دنبالش بودم .بعد باهاش وررفتم واطلاعاتم رو هی چک کردم .بعد کمی درس خوندم .باز رفتم یه لیوان شیر ریختم که بخورم یادم اومده هیچی چای نمی شه. واسه همون چای دم کردم .

تی وی رو روشن کردم وزیر باد کولر هی با گوشی وررفتم .چای خوردم . بعد رفتم بیرون خرید کردم که هم شام درس کنم .هم برای صبحونه روز تعطیلمون تو خونه چیزی داشته باشم .

اومدم شام درس کردم .زدم کانال مورد علاقه ام .

هر وقت که فندق هس کانال که رو کارتونه .

حالا از همه جا برنامه گمشده رو نشون بده تو من / و / تو / تی وی .من بشینم زارزار اشک بریزم .که ای وای بچه ام رو سپردم دست باباش خیلی بهش تذکرندادم مراقبش باشه.بعد می گم خب خله این چه کاریه فیلم ببینی وگریه کنی .بشین کتاب بخون .ولی تا اخر برنامه رو دیدم انگار قسمت بعدیش باز هفته دیگه ست.هی دس دس کردم وهی الکی وقت کشی کردم تا مردهای زندگیم بیان .

 

پسرک که شاد شاد .خوشحال وپر از حرف برای تعریف کردن کارهایی که کرده ومن سرمست از این همه شور وشوق کودکانه اش .

خدایا شکرت که تونستیم بچه امون رو شاد کنیم .



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها: روزانه امون , فندقونه
[ جمعه ۱۳٩٥/٤/۱۸ ] [ ۱:۱٥ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ]

ما سه نفر

 

 

 

 ماهم مثل تمام ومامان باباها هم وغممون اینه که یه محیط خوب وراحت وسرشار از امنیت و شادی رو برای فندق مهیا کنیم .

یکی دوهفته پیش رفتم مهد وقرارشد تلفنی برای کلاسش خبربگیرم .متاسفانه هی یادم میره هی یادم میره تا همین دوشنبه که کارت رو درمیارم ومی بینم اتفاقا رو کارت نوشته ده تیر خبر بگیرید.فک کنم گفت جلسه سومشه یا دومش که همون روز بود ومنم یه ربع به ساعت شروع  کلاس ،زنگ زده بودم ونمی شد هیچکاریش کرد تازه خودم انتخاب واحدداشتم واسترس اونم بود وپای لپ تاپ نشسته بودم .گفتم عیبی نداره از هفته دیگه می برمش.

 

برای این چندروز هم برای فندق برنامه چیده بودیم .چهارشنبه عصر که با من بود.بردمش کافی شاپ وبعد شام وبعد هم پارک محله که دیگه باباش اومد دنبالمون .امروز هم که با باباش رفت جایی وحسابی بهش خوش گذشته بود.فندق وقتی خیلی خسته می شه یا خوابش میاد دستاش خیلی داغ می شه .وقتی اومد تو خونه ومنو بغل کرد از داغیش ترسیدم ونبردمش دوش بگیره .گفتم بچه به اندازه کافی خسته است با دوش خسته ترش نکنم بذاررو مبل بلمه تا شامش رو بدم وبره بخابه .

 عاشقتم فندق کوچولوی شیرینم .



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها: روزانه امون , فندقونه , عشقولانه هامون
[ جمعه ۱۳٩٥/٤/۱۸ ] [ ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ]

نکته های ابکی

 

 

 

 _همیشه هم نکته هایی که از دیگران میشنوی سازنده نیستن .در اصل باید بگم به ندرت نکته بدرد بخوری از لابه لای حرفای روزمره دیگران نصیبت می شه .

 

_ گاهی نکته ها مخرب نیست وتو هم می دونی روت اثر نداره ولی می گی کاچی به از هیچی ! می گی بذار این راه رو هم امتحان کنم با وجودی که از اول بهش شک داری.

 

_من از شب به بعد اوج درس خوندنم .راندمان کارم از هشت ونه شب شروع می شه تا سه وچهار صب .بدون صدا درس میخونم وحتما باید چشمی درس بخونم .

همینو بگم که سی دی های زبان نصرت دوزار برای من ارزش نداشت .نوشته رو چون نمی دیدم .هیچی هم یاد نیمگرفتم !! به همین راحتی .

 

_چندباری راحیل گفته بود صدای استاد ضبط می کرده یا درسها رو که میخونده صدای خودش رو ضبط میکرده وبعدا در طول روز که کار می کرده همون هارو گوش می کرده .اولش گفتم اگه این مدل درس خوندن کارساز باشه بیشتر برای انگلسی ه .بعد دیدم زرشک برای من انگلیسی حتما باید بصورت چشمی باشه یعنی  اگه صوتی درکاره تصویر هم باشه !

 

_با این وجود گفتم حالا یه امتحانی می کنم .

فصل های کتاب کوتاه بود وگفتم هر فصلی تو یه ترک .بعد بصورت راحت وعامیانه ویه جورایی خلاصه فصل رو خوندم وضبط کردم . که با توجه به شرایطم فقط تو شب امکانپذیر بود.

بماند که گاهی بخاطر خواب دیدن پسرک وسط کار ضبط کردن رو قطع می کردم ومی رفتم پیشش .با این وجود چند فصلی رو ضبط کردم .

اول ومهمتر اینکه وقتی با صدای بلند درس رو میخوندم که ضبطش کنم دهنم کف می کرد یه طرف!! اصلا هیچی هم دستگیرم نمی شد درصورتی که اگه همونو بصورت فقط چشمی وبدون صدا میخوندم بهتر اصل مطلب دستم میومد .بعد هم گوش کردن به صدای نه چندان خوش خودم بود .دیدم نخیر اصلا این مدلی رو من کارساز نیست .

نکته بعضیا هم مثل اب برای ادم می مونه خنثی وبی اثر !



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها: روزانه امون , یونی , حس نوشت
[ چهارشنبه ۱۳٩٥/٤/۱٦ ] [ ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]

قطر کتاب چقده ؟!!

 

 

1_ یعنی خیلی خنده داره ادم به یه کتابفروشی زنگ بزنه ومشخصات یه کتاب رو بده که ببینه اونا دارن یا نه ؟ وبعدش بپرسه ببخشید چند صفحه اس؟ اره باید بچه دار باشی که بفهمی قبل از خرید چقدر تعداد صفحات مهمن .

 

2_ امروز تونستم انتخاب واحد کنم .مهلتش تمدید شده .دانشگاه ما هم زرنگ شده وقبل از هرگونه انتخاب واحدی نصف شهریه ثابت رو گرفت فک کنم برای ترم عادی کل شهریه ثابت رو بگیره وبعد بذاره انتخاب واحد کنیم .قبلا انتخاب واحد می کردی ومی شد پولش رو ندی تا موقع امتحانات .یعنی بعدا زرنگ شدند وموقع امتحانات کارت ازمون صادر نمیکردند که دانشجو تسویه حساب کنه.

 

3_اول پول رو اینترنتی ریختم وبعد هفت واحد درس برداشتم .کاش بعد از اعلام نتایج  می نشستم وزبان میخوندم تا هشت واحد رو پر کنم ._ زبان رو اهسته وپیوسته باید بخونم _ شاید اگه بدون بچه بودم زبان رو هم برمیداشتم ولی الان نمی

 شه ووقت هم کمه .اخر ماه مرداد ازمونه .دوتا درسم هم تو یه روزه .

 

4_یه دو واحدی پر قطر رو بیخیال شدم وبجاش همین سه واحدی رو که کتابش رو هم ندارم برداشتم .واسه همین زنگ زدم کتابفروشی ببینم قطر کتاب چقدره ؟.1200 صفحه می شه 2 واحد اینم 200 صفحه ای  بهم گفت هستش می شه 3 واد .سه تا کتاب شد.

 

5_طبق برنامه  درسی که نوشتم من دو هفته عقب افتادم که حالا با حذف دو کتاب وجایگزینیش با این یه  کتاب جدید بهتر می تونم عقب افتادگی درسیم رو جبران کنم .

 

برام دعا کنید .



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها: روزانه امون , یونی
[ سه‌شنبه ۱۳٩٥/٤/۱٥ ] [ ٦:۱٥ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]

نکته های سازنده

 

 

_ خدا خیر بده هر کسی رو که با یه حرفش باعث تغییر وتحول مثبت تو زندگی ادم میشه .

_گاهی ادم اون نکته ها رو کلا نمیدونه .گاهی هم میدونه وبا اون حرف بهش تلنگر میخوره ودوباره یادش میاد که هیچ ، سفت وسخت تر بهش می چسبه وبهشون عمل می کنه.

 

_ خیلی وقت پیش فک کنم بیش از یکسال وخورده ای سال قبل ، تو پارک وقتی فندق رو برده بودم بدو وهوا تازه بخوره .یه خانوم واقای پیری بودند که سر بچه سر صحبتمون باز شد .جمله خیلی عالی اون مرد بهم گفت که شاید همون شد نکته ای که با عمل کردن بهش ارشد قبول شدم .

 

_من عادت دارم بجای خوندن کتاب اونو بخورم ! کتاب درسی هم اگه فهمیدنی باشه نسبتا زیاد مشغولم می کنه _ فقط کتابهای درسی خوندنی منو زود خسته می کنه _ یادمه گاهی سر حل یه تمرین وفهمیدنش سه چهارساعت می شستم ووقتی میخاست بلند بشم بدنم فرم صندلی بخودش گرفته بود .

 

 

_این اقا محترم گفتند .با وجود یه بچه نباید من عین قدیم به کتاب خوندن نگاه کنم .هرشب شده ده صفحه ولی همون ده صفحه رو بخونم .واین حرف عادت منو عوض کرد .از عید امسال تا قبل اومدن نتایج ده تا رمان خوندم  والبته با همین روش زپرتی تونستم ارشد هم قبول بشم .

 

_گاهی نکته ای که طرف بهت یاداوری می کنه  باعث یه دلشوره وتلاش می شه .می تونی بگی مثبته چون لازمه تو زندگیت .یکی از اون نکته ها که فکر منو خیلی مشغول کرد وهنوزم بهش فکر میکنم .می دونم تا یکی دوسال دیگه شاید اصلا بهش نرسم وموقعش فک نکنم زودتر از این برام فراهم بشه  موضوعی بود که تو یکی از صحبت هامون پریسا بهش اشاره کرد _ اصرار نکنی بهت بگم پریسا جون _ نکته ای بود که خودم درجریانش بودم .نگرانم می کرد وبهش فکر می کردم ولی فقط فکر بود .وقتی بهم گفت باعث شد فکرم بره سمت وسویی که راهکارش رو هم پیدا کنم .هرچند که فعلا نمی تونم ولی یه گزینه ست وبه موقعش می شه انتخابش کرد .

 

_گاهی باید بعضی از حرفای دیگران رو با اب طلا نوشت وقاب گرفت .



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها: روزانه امون , حس نوشت
[ دوشنبه ۱۳٩٥/٤/۱٤ ] [ ٧:٤٠ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]

ثبت نام تابستونی !

 

 

 

 تقویم اموزشی یونی رو دانلود کرده بودم ومیدونستم اولین روز انتخاب واحد 12 امه .ولی دیروز که نشستم اتخاب واحد کنم .بعد کلی معطلی برای ترافیک سایت،.تازه دیدم تو سایت اعلام کرده وخبر گذاشته که تقویم اموزشی تغییر کرده واز روز 8 تا 15 تیره .

حالا هرکاری می کنم قسمت انتخاب واحد برای من باز نمی شه .البته این مشکل بعد مشکل یوزر پسوردم بود که شانسی پسورد رو یادم اومد _پسورد رو موقع ثبت نام حضوری بهم گفتن ومنم دیگه تا الان یادم رفته بود _

 

واسه همین تصمیم امروز صب این بود که برم یونی.

همسری گفت فندق رو پیشش بذارم ولی می دونستم کارم خیلی خاص نیست .اینجوری خیالم از خورد وخوراک بچه هم راحت بود.

یه ظرف میوه ویه بطری اب خنک ویه بسته چوب شور تو کیف گذاشتم وبا مدارکم رفتم ساختمون تحصیلات تکمیلی یونی.

 

برای 50 تومن من حق انتخاب واحد نداشتم .چیزی که اصلا ازش خبر نداشتم .چی بخام ترم تابستونی بردارم چی برندارم .باید پردا ختش می کردم .مسئله سر سرعت کار بود رمز دوم کارت رو اشتباه می گفت ونشد سریع مسئول رشته ام از طریق کارت به حساب یونی کار منو سرعت ببخشه .مجبور شدم از عابر بانک سیار یونی این کاررو بکنم که در این صورت سه چهارساعتی طول میکشه تا حسابم تو سایتم وارد بشه .

خدا خیر بده اقای براتی رو که گفت فردا بزنگم بهش وپیگیری کنم که اگه حسابم با یونی صاف شده اونم کارش رو انجام بده تا قسمت انتخاب واحد برام باز بشه .

حالا تا فردا ...

ترم تابستوین هم حذف واضافه نداره .میخام اول درسها رو ببینم همین که زمان امتحانشون رو، اگه دیدم با فندق می شه بردارم بردارم وگرنه بیخیالش بشم .هم شهریه اش بالاس هم خداییش ابروریزی من درس رو بیفتم دیگه .مخصوصا که نمره بالاتری از کارشناسی برای قبولی مد نظره _ 14 نمره _

هرچی خدا بخواد.



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها: روزانه امون , یونی
[ یکشنبه ۱۳٩٥/٤/۱۳ ] [ ٢:۳۸ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]

دلم میخاد موفق بشم

 

 

 من همیشه بخودم ودیگران می گم به هرکی خواستید دروغ بگید بگید الا به خودتون چون یواش یواش باورتون می شه وتوهم میزنید  وادم متوهم که به دوپول سیاه نمیارزه._ ضمن اینکه کلا ازدروغ گفتن بدم میاد_

 

واسه همین خودم میدونم کی هستم وخیلی از قضاوت اشتباه دیگران نمیترسم .

اینی که میخام بگم خیلی کم برام اتفاق افتاده خیلی کم ه کم .اینجوری هم هم نیس که هرروز ودم به دقیقه بهش فکر کنم .نه.اصلا

ولی نمیدونید چقدردلم میخاد بزنه واین کاررو مهسا بکنه .خیلی دلم میخاد.

اخرین بار بدجوری تو حالم زد .خیلی بدجور.

 

ما دوستای صمیمی بودیم .دوستای خانوادگی.باهم مسافرت رفته بودیم وبقول معروف خیلی خونه یکی بودیم .تا من فندق دارشدم تا قبل شش ماهگی فندق روابطمون بقدری کمرنگ شد که می شد بگی کات کردیم.

 

اونقدرمهسا برام مهم بود که یه سال بعدش حتی ازش خواستم بگم جریان چیه .؟اخه میدونستم هیچ دلخوری پبیش نیومده .حرف همسری هم که می گفت مهسا اهل خونه نیست وحالا ما بچه دارشدیم ونمیتونیم باغ شب مون واینورواونور بی حساب داشته باشیم هم تو گوشم نمیرفت .چون می دیدم مهسا عملا با بقیه که بچه دارن هم رفت وامد داره .اخرین بار مهمونی دندونی فندق بود تو نه ماهگیش.تولد یکسالگی نیومد ومنم دوتا تولد دیگه رو دعوتش نکردم .

تماس هامون شده بود هر سه چهارماه که اونم مهسا میزنگید که ببینه من چیکارمیکنم وبا یه حالتی می گفت که اره رفته سفر یا میخاد بره سفر.یعنی فقط تماس ها درحد اعلام وضعیت مثلا خوشگذرونیش بود.

اخرین بار من تیکه ام رو پروندم وگفتم یعنی سه ماه مسافرت بودی که خبر نگرفتی ومیگی نبودم  ؟_ تابلو معلوم بود بدجوری داره با من رفتارمیکنه .حالا دیگه همسری می گفت مهسا فقط داره حسودی می کنه _

اخرین بار بعد این حرف من ،اونم بعد گذشت شاید شش ماه اون اس داد وچیزی رو تو تلگرام گفت که تابلو معلوم بود تیکه ست.

خیلی ناراحت شدم .حرفش خیلی بی منطق بود

عین حرفش یادمه .حالا مترصد یه فرصتم یه فرصت که شاید خیلی طول نکشه وبه دستم بیاد .تا جواب حرفشو بدم حرف بی منطقی که زد منم عین خودش حالشو بگیرم .

جالبه که تو همین مدت چهارسال دوری اولین سفرمو که شنید رفتم هی می گفت اه .اه..کی رفتی ؟..اهان ..اهان _ نمیدونم چرا داشت دق میکرد مهسا با همه حسود بود با من نبود حداقل _

حتی تو اخرین تماسش که تیکه انداخت حرف منو نشنیده گرفت واصلا نپرسید رشته چی قبول شدم چیزی که طبیعیه هرکی از ادمی که ارشد قبول شده بپرسه .

وای چقدردلم میخاد این کار بگیره واون به سمتم بیاد. چقدردوس دارم حض تیکه انداختن من به مهسا هم که شده این کار بگیره وموفق بشه.

 

 




موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها: روزانه امون , حس نوشت
ادامه مطلب
[ جمعه ۱۳٩٥/٤/۱۱ ] [ ۳:٠٥ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ]

با هم بخندیم

 

 

 تازه یه بیست دقیقه ای می شه  که فندق خوابش عمیق شده ومن از کنارش بلندشدم که اول این پست رو بنویسم که دورهمی کمی بخندیم وبعد اگه شد بشینم سردرسم !

 فقط کافیه تجسم کنید .

چندروز پیش مریم تو تلگرام پیام داد که پنجشنبه شب خونشون دعوتیم .منم اوکی دادم وطبق معمول پیام رو پاک کردم _ من کلا به هرچیزی شلوغی حساسیت دارم .قسمت تماس ها ، اس ام اس ها حتی تلگرام وشاخه اونو رو پاک میکنم .وقتی صفحه تلگرامم رو بازمیکنم.فقط لیست همون چندتا کانالی که عضوم رو نشون میده .با هرکی چت کنم بعدش پاک میکنم که صفحه ام شلوغ نباشه _

 

خلاصه که امروز به نیت مهمونی گذاشتم حتی فندق تا هروقت دلش خاست خواب عصرش رو طول بده .همسری هم نبود وبهش اس دادم که زودتربیاد .منم وفندق هم حاضر شدیم .فندق طبق روال همیشگیش که شام میخوره یا حداقل من براش غذا برمیدارم که تو راه بخوره .نه تو خونه شام خورد ونه من برعکس همیشه براش شام بردم .

 

جلوی درخونه مریم اینا سه چهارباری زنگیدم که تا علی ازایفون جواب بده .جالبیش این بود که قبلش هم همسری پرسید امشب بوده مهونی؟

 

حالا ازاونور داشته باشید مریم جایی دعوته .همسرش نمیره که تو خونه اب شنگولی بخوره .بساطش وسط خونه پهن بوده که من زنگ میزنم .ایفونشون هم خوب نشون نمیداده .میره از رو تراس نگاه میکنه ومن و از بالا می بینه وفک میکنه خواهرشه .

طفلکی می پره اول بساطش رو جمع می کنه وبعد که دراپارتمان رو باز می کنه یکه میخوره که من وهمسری رو می بینه .

منم دیدم داره بالشتشو جمع میکنه با خودم گفتم چه خونسرد درازم کشیده که مهمونداره _ شما فک کن یه درصد به خودم شک نداشتم ._

همسری من از پایین شک میکنه از نوع کی گفتن علی .جلوی دراپارتمان هم مطمئن می شه که ما یه روز رو اشتباه کردیم .

علی می گه بیاین تو وبه خنده می گه یه روز زود اومدید.من هنوز یه درصد هم به خودم شک نکردم .فک می کنم علی شوخی میکنه .خونه اشفته بود بازم گفتم همیشه خونه مریم اینجوریه حالا امشب کمی بیشتر.دیدم نخیر نه مریم هس نه بهار.تازه اونجا واقعا باورمیکنم که گندزدم وسوتی دادم.

درحد سه ربع می شینم تو این مابینم مریم می زنگه به شوهرش وبعد با من صحبت میکنه وکلی من میخندم .طفلک گفت بشین من میام ولی گفتم نه بابا راحت باش.

از اونور فندق مهمون دوست من تازه میره تو اتاق که بازی کنه باز این مردا بساط رو پهن می کنن .

حالا حساب کنید منی که همیشه غذای فندق همراهمه .فندق نه تو خونه غذا خورده نه من غذا بردم .اونجا هم اینا مزه پاچین میخورن این بچه تعارف می کنه .منم دیدم کمه برنمیدارم که براش نگه دارم .کمی که بازیش فروکش می کنه .بدخلق معمولی می شه _ خیلی نامحسوس ه که من می فهمم یا گرسنه ست یا روم به دیوار پی پی داره ویا خابش میاد _

خوشبختانه تو کیفم بادوم بود بهش میدم وب همسری اشاره می کنم که زود بخوره وپاشیم .

همش دودوتا چهارتا می کردم که تا این مسیر طولانی رو برگردیم وبرسیم خونه این فندق از گرسنگی غش می کنه مخصوصا که دلش حالا جوجه هم میخاست .

تا فندق اوکی میده _ داشت بهونه پاچین رو می گرفت – یواش درگوشش میگم مامانی زودبریم تا رستوران نبسته .

نزدیک خونه زنگ می زنیم به کترینگ وجاتون خالی بخاطر فندق غذا می گیریم ومیام خونه .

جالبش تعریفی بود که علی می کرد .منو بجای خواهرش گرفته بود وهول می کنه وبساطش رو جمع میکنه ولی سیگاراش رو میز تی وی میمونه .می گفت خواهرم می کشه منو .اخه اونم همین دیشب خواهرش بهش زنگ زده وگفته دلش تنگ شده وخیلی وقته ندیدش .یعنی ببینید چند تا عامل .

من که شوک شدم بخاطر اشتباهی که کردم اونم منی که بندرت اشتباه میکنم ازهمه بدتر فندق گرسنه بود که متاسفانه جزء نادرترین مواردی بود که غذا هم نبرده بودم .شوک این که همسری از صب خونه نیومده بود وکارداشت وبخاطر اشتباه من شبی اومد خونه وحاضر شد ورفتیم .

بجاش علی کلی خندوند وهی تعریف میکرد تو همین چند دقیقه که من زنگ  خونه رو زدم بهش چی گذشته .کلی از دستش خندیدم .

 

نمیدونم دفعه بعد اس ام اس رو تا قبل مهمونی پاک نکنم .یا دوباره با طرف روز وشب مهمونی رو چک کنم ؟



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها: روزانه امون
[ جمعه ۱۳٩٥/٤/۱۱ ] [ ٢:۳٠ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ]

بلوز

 

 

 

 همسری می گه تبلت دستت بگیر برای کارای اینترنتیت .اگه قرار به تبلت باشه ، لپ تاپ که بهتره .

دیشب پست قبلی رو گذاشتم پر اشتباه.

شب جمعه مهمونی شام دوستانه دعوتم .تا دلتون بخاد شلوار ودامن دارم ولی بلوز نوچ !.صب زنگیدم که یه مدل بلوز پشت بلند خیاط برام بدوزه میگه داریم می ریم سفر._ لباس قبلیم دستشه وبرای این مهمونی اصلا مناسب نیست _

حالا عکس رو برای دخترش فرستادم چون بلوزه وراحته .

بسرم زد برم دبنهامز .چندقت پیش موقعی که اف داشت برای فندق کلی خرید کردم .همون موقع بلوزاش زیر صد وپنجاه نبود .بلوز ها درحد همین جور مهمونی ها حتی برای تولدم نه !!

بلوزهای حاضری رو  یا مدلش رو نمیخام یا از پارچه اش خوشم نمیاد.اگه هردو گزینه رو هم داشته باشه عین بلوزهای دبنهامز خداییش با جیب من جور درنمیاد.اونم بلوز ساده که فقط در حد همینجور مهمونیا می شه پوشیدش.

پست قبلی رو پاکیدم .هیچی مثل با لپ تاپ پای نت نشستن حال نمیده . خخخخ



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها: روزانه امون
[ چهارشنبه ۱۳٩٥/٤/٩ ] [ ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ]

بعضیا فقط دهنشون رو مثل گاو باز می کنن !

 

 

 _هرزگاهی به همسری یاداوری می کنم بذار به شما هم بگم .این نظر وتجربه شخصی منه.

 

_دیشب به همسری می گفتم یادته باشه همیشه بذاری دهن مردم که بسته شد درموردشون از رو رفتارشون فکر کن ونتیجه بگیر.

 

_همسری خداروشکر دهن بین نیست .منم تجربه ام رو بهش گفتم .گاهی ادم ها فقط دهنشون رو مثل گاو باز می کنن_ بابت تیکه کلامت ممنون پریسا جون _ بعد می بینی فقط حرف ه وحتی به حرف خودشون عمل نمی کنن.

 

_ وقتی شهناز رو کرد به من وگفت فندق فلان رنگ مداد رنگی دستشه واین یعنی این وبعد سریع اضافه کرد من اینارو خوندم ومی دونم .من درجا تو دلم یه ایشش جانانه بهش گفتم .

از دید من شهناز بلانسبت به اندازه همون گاو هم نمی فهمه .چرا ؟ فندق اصلا اهل نقاشی نیست .الان نیست .تازگی هم که دوس داره خط خط کنه خودکاردوس داره .اگه مدادرنگی هم دستش بگیره همیشه با رنگ های شاد خط خطی می کنه .از اونجایی که پسر نقاشی دوستی ! نیست نمی شه راحت از رو انتخاب رنگش نتیجه گیری کرد ._ وقتی یه جا بدون اسباب بازی می مونه .دوسه دقیقه ای سرش با کاغذ ومداد گرم می شه فقط _

 

_وقتی چند ماه بعد اون زر بالا  همین شهناز که قبلا هم بخاطر یه تذکر معمولی ودرخفا من به فندق گفته بود بچه رو زیر هفت سال تربیت نمی کنن _ تذکرم این بود که فندق لیوان کسی دیگه رو برنداره اب بخوره _ باز تو دلم به حرفش خندیدم واینکه مدرک زپرتیش رو چقدر به رخ می کشه!_  تو جمع به فندق نازنین من تذکر بلند بالایی داد که هم اون بشنوه هم منو سرزنش کرد یه جورایی .گفتم دیدی این همون خانوم گاوس که فقط بلده دهنشو باز کنه .

 

_همین شهناز خانوم چند وقت پیش به همسری گفته بود بهتره مرد تو کار دوتا زن وگیس کشی های احتمالیشون شرکت نکنه واصلا خوب نیس گفتگو دونفر به بقیه افراد سرایت کنه ولی از اونور گوساله  خودشون ، الهه خودشو   گه تو سیفون  کرده ! وحرکاتی نشون میده که حتی درشان یه گوساله هم نیست .

 

_واسه همون دیشب  اونم بعد چندروز، به همسری گفتم یادش باشه وقتی یکی چ ...س کلاس می ذاره ودهنش رو مثل یه گاو باز می کنه فقط صبر کنه تا دهن طرف بسته بشه وببینه خودش چطوری عمل می کنه .

چون شهناز نه شعور داره نه فهم وخودش همه حرفای خودش رو نقض کرده .

 

 

_این از من به شماها نصیحت .هیچ وقت هیچ وقت تحت تاثیر حرف یکی قرار نگیرید بذارید ببینید چطوری عمل می کنه .



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها: روزانه امون , حس نوشت , دیگران نوشت
[ دوشنبه ۱۳٩٥/٤/٧ ] [ ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]

 

 

 

 یه موقعی فک می کردم داشتن دوست زیاد دوروبر ادم نشانه خوب بودن ادمه .بخاطر شرایطم داشتم با این طرز فکرم خودمو از اونور بوم مینداختم .

یه مدت هم فکر می کردم دوست خوب داشتن یعنی اینکه دوستایی داشته باشی که ته ته زندگیتو رو بدونن .اینم بعدا برام منتفی شد .اصلا دوست خوب داشتن به معنای سنگ صبور داشتن دیگه نبود برام .

بعدا هم به این نتیجه رسیدم ادم بسختی می تونه دوست پیدا کنه ودوستاش رو زیاد کنه .همون دوستای قدیمی خوبن .همون هایی که فوقش  سالی یک بار همدیگررو ببنید ولی بدون ازار واذیت .

 

پست قبلی برام یاداور چندمورد از این موارده .ادم های مسجد ندیده .دوست ندارم ثبتشون کنم .دوس ندارم یادم بیفته " ن " برای اجاره کردن یه خونه بزرگتر مستاجری چطوری فخر می فروشه اونم با اون اعتقاداتش وچادرش .نمیخام یادم بیفته بیشتر اون منو قضاوت می کرد ومتهم می کرد تا من .بیشتر اون می گفت بی غیرت و...تا من بگم امل دهه بیستی .واییی از این ادم ها زیادن .

الان پشت دست که سهل ه پشت یه جای دیگمو هم داغ گذاشتم که حداقل با کسی همکلام بشم حتی شده تو یونی وبرای گرفتن یه جزو که حداقل ظاهرش عین خودم باشه .حداقل حداقلش



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها: روزانه امون , حس نوشت , دیگران نوشت
[ یکشنبه ۱۳٩٥/٤/٦ ] [ ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]

حداقل من ندیدم

 

 

 

1_  دیروز عصری کل ارشیو نوشی بعد از هشت سال دوریش رو خوندم .تمام وکمال.

 

2_ اون حرفی که بین من وپریسا رد وبدل شد وبخاطرش نوشی رو پیدا کردم یه سوال بود.

 

3_قبلا چندین وبلاگ درموردش نوشتن ومنم خوندم .خودم وچند نفر دورم هم همین تجربه رو داشتند  .

_من امارگیر سازمان ملل نیستم .ولی دوروبری هایی که دیدم ، اونهایی که باز تجربه مشترک عین من داشتند و....همه حاکی از یه نقطه نظر مشترک بود.

درسته کامنت دونی ندارم ولی این نظر منه ونظر من محترم !!

 

4_ من تا بحال هرچی ادم معتقد دیدم که با حجاب کامل !! حتی چادر رنگی تو مهمونی عادی بودند .در اسرع وقت یعنی هنوز قبل از اینکه ماها با این تیپ وتال معمولیمون متوجه بشیم که جمع شده محارم .زودتر مو پریشون کردند وچادر دراوردن واب رنگ نشون دادن .

 

5_یادمه تو یه وبلاگی نوشته بود بیشتر تو استخرا موقع بیرون اومدن وحاضر شدن دیده که این بکینی پوش ها _ نه مایو یه تیکه _ همون خانوم های محجبه بیرونن .انگار میخان بگن ما هم چیزی کم نداریم فقط اعتقادمون اینه .

 

-من کاری به اعتقاد بقیه ندارم .همونطور که اعتقاد خودم برای محترمه ولی به عینه تا همین الان دیدم .

اونهایی که بیشتر گیر میدن همین با حجاب ها هستند به مثلا افرادی مثل من .وگرنه کمتر دیدم ادم های عادی گیر بدن به افراد با حجاب واعتقادشون رو زیر سوال ببرن .یعنی همیشه ما شدیم ملحد وکافر نه اونا بشن امل !

 

6_تو هر مهمونی تا پای محارم میاد وسط اینا اون رو سکه اشون رو به بهترین نحوه نشون میدن .

شوخی ها نامتعارف با محارم می کنن که عمرا ما کافرا اینجوری حرف بزنیم .

و کلی مسایل اینجوری.

 

7_تو سمت همسری یکی از این تافته جدابافته ها هست.یکی که مثلا خیلی با وقار ومومن ه که بلد نیست حتی سلام کنه وبخاطر شعور بالاش ودستور الهیش به هرکی میخاد سلام کنه به اسم میکنه که به هرکی سلام نکرده طرف بفهمه !!

نمیدونم که وچه وقت فقط دوتا مردای محرم اومدن پایین _ تو مهمونی چهارشنبه شب رو می گم _ من که بخاطر مجلس یه شال سرم بود بقیه هم خیلی متفاوت تر از من نبودند بغیر از این مادرودختر نمونه .تا من بخودم بیام ومثلا دوتا مرد محرم بیان پایین خانومه با ادب مسجد ندیده مورد نظر چادرش رو تویه سوراخ تپوند ورژ پررنگ وارایش ورنگ مو وعین .... ها طلا والنگوهاش رو به رخ کشید .یعنی ما اصلا نفهمیدیم کی نا محرما رفتن وکی قرارشد دوتا مرد محرم بیان که این  اینقده سریع تغییر موضع داده .

 

_لطفا نه بخودتون بگیرید نه منو زیر سوال ببرید .تو کل سالهای زندگیم یه مورد درست ندیدم که بتونم حداقل به همون یه مورد استثنا استناد کنم .شرمنده اتون من ندیدم .



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها: روزانه امون , حس نوشت , دیگران نوشت
[ شنبه ۱۳٩٥/٤/٥ ] [ ٢:۱٠ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]

نوشی

 

فندق با باباش رفته پارک .شام خوردن ورفتن ومنم اشپزخونه رو جمع نکرده نشستم پای لپ تاپ با لپ تاپ راحت تر می شه مطلب خوند .تصمیم گرفتم از جایی که دوباره نوشی شروع به نوشتن کرده _ هشت سال دوری_ بخونم وپیش برم .

درس دارم .ولی نمی تونم نخونمش .نمی تونم .جرا اشک می ریزم خودم هم نمی فهمم!!



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها: روزانه امون , حس نوشت , دیگران نوشت
[ پنجشنبه ۱۳٩٥/٤/۳ ] [ ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]

جوجه هایی که پیدا کردم !

 

 

 میخاستم ببینم پریسا هم این نظر منو داره ودیده این موردی رو که بهش می گم یا نه ؟_ حتما درموردش یه پست می ذارم _ واسه همین گفتم قدیما تو وبلاگ زیتون خوندم وچند جای دیگه .خودم هم به عینه تو هرکی که این اعتقاد رو داره به چشم دیدم این رفتاررو. که پریسا هم حرف منو تایید کرد وشد ....ماجرای قدیم وبحث وبلاگ هایی که میخوندیم .

 

اون قدیما وبلاگ نوشی وجوجه هاش وزیتون وویولت وغربتستان وبعدا هم گیلاسی رو میخوندم بدون جا انداختن یه واو .

منم یه وبلاگ نویس قدیمی بودم که بخاطر قرار داشتن لینک وبلاگم تو دو سه تا وبلاگ اخری که اسم بردم خیلی ویور وخوانننده داشتم .سیزده چهارده سال نوشتن زمان کمی نیست .

درکمال تعجب وناباوری پریسا گفت که وبلاگ نوشی رو پیدا کرده وحدود یه سالی هس میخوندش.

یه حس خاص سراغ هردومون اومد .چقدر سالها از اون موقع می گذره .حس شادی وغم وحس های مختلف تو دلم نشست وبا گوشیم نشستم که کم کم کل نوشته های نوشی رو بخونم .کلشو از اول تا الان .از زمانی که دیگه ننوشت شروع می کنم به خوندن تا زمان حالش.بقیشو هم بعدا میخونم برای یاداوری اون موقع که همه وبلاگ می نوشتن واز ایستا وتلگرام خبری نبود.

یادش بخیر این همه سال گذشته ؟ این همه سال!!!

چرا یه عده دیگه نمی نویسن ؟!!



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها: روزانه امون , حس نوشت , دیگران نوشت
[ پنجشنبه ۱۳٩٥/٤/۳ ] [ ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]

عروس نمونه

 

 

 

 

 

صب همین که بیدارشدم ودوش گرفتم .کارای خونه رو کردم وبرنج دم کردم .قراربود ناهار امروز رومن ببرم که مامانه غذا درس نکنه وبرم کمک !.ظهر هم فندق رو دادم دست باباش که بیان خونه وبخابه .من بجاش سفره پهن کنم وهمه چی رو بچینم .بعدهم رفتم خونه که بازهمسری بیاد کمک برای غذا گرفتن ومنم فندق رو حاضرکنم ونزدیک اذون برسم اونجا.

 

دراین که مهره مار دارم شکی ندارم ولی خودمم خیلی خوب وخوش اخلاقم _ خانومه خونه خودشیفته البته از نوع به حق وبه جاش _ دختر عموها که حسابی شیفته من شده بودند وکلی برای همسری ازمن تعریف کرده بودند .کمکی که اومده بود خونه مادرهمسری هم جلوی روی خودم خیلی ازم تعریف کرد وهی به مادره می گفت شانس داشتید همچین عروسی.

خوشم میاد که هم چشم دراوردم وهم ترکوندم ._ یه عدد عروس خاله زنکی شده _

فردا _ با ساعت ارسال این پست می شه امروز_ قراره بعد اوکی شدن پسر شیرینم برم اونجا .کارگر داره ولی گفتم منم میام کمک .

غذای همسری رو اماده می ذارم که این همه راه اونم بدون ماشین برای یه ناهار نیاد اونجا .من وفندق هم موقع خواب شیرین پسر برمی گردیم خونه.

یه همچین عروس ماه شب چهارده ای هستم من.



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها: روزانه امون
[ پنجشنبه ۱۳٩٥/٤/۳ ] [ ٢:۳۸ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ]

لباس بی لباس

 

 

 _سه شنبه شب قراربود برم لباس رو بگیرم. روز قبلش پرو داشتم واصلا ازش خوشم نیومده بود.من خیلی تاکید کرده بودم لباس حتمارو برجستگی زانو باشه .که کوتاهتر شده بود ویه  درز هم تو قسمت جلو از بالا تا پایین افتاده بود .به خیاطم ایمان دارم .می دونم پارچه کم اومده ولی انتظارداشتم بهم بگه که مدل من درنمیاد واصلا پارچه رو نبره .

 

_حقیقتش چون پارچه تو خونه داشتم ولی برای استینش که پارچه خریدم پول دوخت وهمون یه دکمه هم که زیر ده تومن نشدهم بود .پس اگه میخاست مدلی که من میخام درنیاد یا مدل رو عوض میکردم یا بیخیال پارچه داشتم می شدم ومی رفتم یه پارچه دیگه می گرفتم .

 

_تو ذوق خوردنم یه طرف .این همه تماسم روز سه شنبه از عصر تا دیروقت یه طرف .

از اخر دس به دامن دخترش شدم  وبراش پیام دادم .بازم نشد که  نشد. ده شب بود که میخاست فندق رو ببرم پارک وگفتم فعلا همون یه دکمه رو هم بگیرم.تاز اونجا موفق شدم با خانومه حرف بزنم .

طفلکی درگیری داشت ومن درجریانش بودم .باید پاسگاه می رفته .گفت الان می شینه میدوزه تا صب بهم بده .ولی من صب چهارشنبه نمی تونستم برم خیاطی مخصوصا که خودش هم نبودمی خاست من از دخترش بگیرم .

 

_گفتم چه کاریه الان بدوزی حالا که درگیری هم داری .فردا هم خودت نیستی یه وقت یه عیبی داشته باشه که بازم نمی تونم بپوشمش .پس امشب هم با این همه درگیری فکری بیخیال دوختن شو .خیلی اصرارکردم.

طفلکی سرخودرفته بود برای قسمت جلوی کار هم پاچه گرفته بود .گفت بعدا از مزدش کم کنم !

گفتم فدای سرت یه پیراهن می پوشم نمیخاد بشینی شبانه لباس منو بدوزی مخصوصا که فردا هم نیستی.

واین چنین شد که من تو مهمونی مادرشوهره یه پیراهن پوشیدم که هیچ کسی هم ندیده بودش !!



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها: روزانه امون
[ سه‌شنبه ۱۳٩٥/٤/۱ ] [ ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]