خونه زندگی من
روزانه های زندگی من با همسرجونی وفندق شیرینم
نويسندگان
[ چهارشنبه ۱۳٩٥/٧/٢۸ ] [ ٦:٤٠ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
[ چهارشنبه ۱۳٩٥/٧/٢۸ ] [ ٦:٢٠ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

 

گندم زدم اساسی ها .که هنوز تو شوکم !

 

سر یه پیام از یه نفر خبردارشدم برنامه کلاسی اومده اونم خیلی وقته .برام جای تعجب داشت من دیشب نگاه کردم .تازه به این سیستم یونی هم واردم .خدای من یعنی اشتباه چی بوده.

 

صفحه برنامه کلاسی چندتا فیلد داره .اول اسم مرکز بعد اسم رشته ودرس واستاد.

مرکز رو میزدم مشهد ولی تو اسم رشته ها یه لیست میمومد که اصلا رشته ام نبود وبیشتر رشته بچه های کارشناسی بود.صد بار دیدم .صدبار ها .لیست ،اسکرول هم نداشت.

من نوشته auto complete رو هم دیدم ولی حقیقت گول اون لیست رو خوردم .چون تو لیست اسم رشته ام نبود.وقتی بیشتر حساس شدم که حذف واضافه هم تموم شد ودیگه داشت  ماه مهر هم تموم می شد .تا امشب واین پیام کذایی.

 

فک می کنید چی شد؟...تا تو فیلد اسم رشته ،زدم  "م" .اسم رشته ام اومد و....ای خدای من .از چهارتا درس وشش کتاب .فقط یکی از درسام شروع نشده بود.

دوتاش جلسه ششمشه اونم از هشت جلسه_ بگو دیگه کلاس تموم شده _. یکیش هم جلسه چهارمشه اونم از هشت جلسه.

 

 

[ دوشنبه ۱۳٩٥/٧/٢٦ ] [ ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

1_لپ تاپ رو روشن کردم اول به نیت خالی کردن عکسای گوشیم بعد هم دیدن برنامه کلاسی یونی.

 

2_کابل اتصال سر جاش نبود .یادم افتاد اخرین بار همسری ازم گرفت ودیگه یادم نمیومد چیکارش کرده هرچی بود سرجاش نبود.

تو سایت یونی هم هنوز خبری از شروع کلاس ها نبود.یعنی شدم سنگ رویخ هاا

 

3_امروز از صب حال خوبی نداشتم.چیز خاصی نبود.حال عمومی همسری خوب نیست وهمین که بچه لوسمون ازمایش داده وهوز جوابش نیومده خودش رو به هر مرضی که فک کنید الوده کرد !!گفت من اینو دارم واونو دارم و....غیر از اینا یه مورد دیگه بود که خلاصه حسابی فکر منو شمغول کرد.

 

4_عصری فندق رو انداختم تنگ دلم تو ماشین وبردمش دکتر .جواب ازمایش مهدش رو نشون دادم که برگه سلامتش رو برای مهد بنویسه.

 

5_بعد رفتم براش استیکرخریدم.این بچه عشق ماشین داره وتورده دهم هم عشق استیکر.که هی بچسبونه اینورواونور .

بعدش براش باگت کوچولو گرفتم ک برای مهدش چاشت، تست پیچ بذارم .

دیگه...عین یه کدبانو گوشت گرفتم ومیوه .اومدم خونه.

 

6_شام درست کردم وگوشت ها رو بسته بندی کردم.بعدشام هم فندق رو حموم کردم.

موقع خوابش با باباش هم برنامه های فردا مهدش وکارای خودم رو راست وریست کردم.

دوتا برگه تکلیف داشت.خودمم که میخام یه حساب برای بورس بازکنم وفردا علاف اونم.

 

7_خالی کردن گوشی هم که موند .برنامه کلاسی هم که نیومد .حساب کنید که اولین امتحانم 8 امه دیماهه وهنوز خبری ازشروع کلاس ها نیست.

[ دوشنبه ۱۳٩٥/٧/٢٦ ] [ ۱:٢٠ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

 

 قبل از سفر یه خرید کوچولو لباس برای فندق داشتم.سویشرت وشال وکلاه میخاستم که علاوه بر اینا به خرید کاپشن وژاکت بافت جلو بازدکمه دار هم ختم شد اونم رنگ قرمز !

امشب میخاستم با فندق برم بیرون .گفتم برم هپی لند. قصدم خرید شلواربایه بلوز وپیراهن پسرونه مجلسی بود .

فندق خوابید وهیچ رقمه بیدارنشد .با شناختی که ازش دارم فهمیدم بدنش احتیاج به این خواب داره وبیش از دوساعت بعد زنگ بیدارباشش بیدارش کردم.دیگه دیروقت شده بود ولی هنوز هم وقت داشتیم.

شب به بهوونه شام خوردن با هادی ونگار رفتیم جایی که کنارش هم کلی فروشگاه بود.وکجا بهتر از ال سی.هم جنساشو دوست دارم هم قیمتاشو .از کوتون هم برای من یکی که بهتره _ مدل های پسرونه بیشتری داره_

اخر هفته تولد دعوتیم ومنم برای فندق یه ست پیراهن وشلوار گرفتم ویه بافت وکادو روز تولد رو ازهمونجا گرفتم .

حال بد منو هیچی خوب نمی کنه جز خرید برای فندق اونم با خاطری اسوده .

[ شنبه ۱۳٩٥/٧/٢٤ ] [ ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

 

 

 1_ خب ما صحیح وسالم رسیدیم شمال وصحیح وسالم هم برگشتیم خونه امون _ البته به قول فندق برگشتیم ایران !! هرچی می گم مشهد باز یادش میره ومی گه برگشتیم ایران .انگار بچه صدتا سفر خارجی رفته _

 

2_کتاب های یونی رو همچین سالم بردم وبرگردوندم که اخ نگفتن .خخخخ.موندم که کار اونجام این همه سبک بود چرا من شبا درس نخوندم که حالا این همه روم فشار باشه !.طبق برنامه نصف کتاب عقب افتادم .البته تونستم تو همین دوروز اخر هفته سر وتهش رو جمع وجور کنم . وگرنه یه کتاب کامل بود .

 

3_سر فرصت هم می شینم سفرنامه شمالم رو می نویسم .ولی برای دل خودم .شمال چیز خاصی نداره که  بخوای سفرنامه ای بنویسی که به درد بقیه بخوره .البته جایی که رفتیم واقعا عالی بود .هم سفارش شده یه دوست بود وهم تو نت کلی درمودش تحقیق کردیم  وهم بی نهایت خوش گذشت.

 

4_فلا همینا.من درس دارم خووو تا فندق رفته مهد باید استفاده کنم .

[ شنبه ۱۳٩٥/٧/٢٤ ] [ ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

 

 احتمالا فردا صب زود عازم سفرایم !! اونم با ماشین شخصی .تجربه اول فندق ه.تا موقع خواب رسیدیم به مقصد ولی چون همراهمون یه خانواده هست نگران جای کم گلپسرم .خخخ

همسری چند وقت بود که می گفت سفر میخاد اونم با ماشین شخصی من هی رای ش رو زدم .برنامه اون برنده شدنمون برای بلیط کیش هم که لنگ درهوا موند.کسی نیست که جواب بده .واسه همین به این رضایت دادم .راست وحقیقتش خودم سفر هوایی دوست دارم که تروتمیز میری وتروتمیز می رسی مقصد.

تو ماشین اونم اگه جا تنگ باشه من از اول دوست نداشتم کسی میوه بخوره !! از بچگی ها.از اینکه اب پرتقال مالیده بشه به دستم یا روم بریزه اونم تو ماشین بدم میومد تا همین الان .

با همسری خیلی قبل از فندقمون سفر اینجوری رفتیم .خیلی ها .اتفاقا میوه هم خوردم وهمراهم دستمال مرطوب هم بوده !خخخ .ولی تو جای تنگ ....دوست ندارم دیگه _من به چی ها فک می کنم _

لیست رو نوشتم وتا حدی هم لباس جمع وجور کردم .بیشتر به فکر فندقم ولی نمی شه که برای خودم هم کم وکسر بذارم .هی می گم جا نمیشه ولی بازم برمیدارم دیگه.فوقش صب که میریم دنبال همسفرامون لوازم اونا جا نشه !!خخخ

امیدوارم صحیح وسالم بریم وبرگردیم .

[ پنجشنبه ۱۳٩٥/٧/۱٥ ] [ ۸:٤٠ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

 

بعضی وقتا دلم میخاد بیام اینجا وبدون سانسور همه حس وحال بدم رو از یه گروه بنویسم .خوبیش اینه که هی بخاطر شرایط خونه داریم ومشغله زندگی وکار وبچه ودرس نمی شه وهمین که من یادم میره واز اخر هم هرچی بیشتر خاطرات بد ثبت کنی راحت تری.

ولی یادتون باشه وقتی یکی از یه عده ، گروه ، دسته و...بدش میاد هی نیایید بگید همه جا بد وخوب داره ! چون خودش می دونه ولی دیگه کارد به استخونش رسیده .مثل من که گاهی اوقات چنان از ادم های اینجا متنفر می شم که  حد نداره ! حس ه دیگه .حتما دلیلی داره ...نه ؟

[ پنجشنبه ۱۳٩٥/٧/۱٥ ] [ ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

 _گلپسرم خیلی خیلی خوب داره با مهد کنار میاد.هروقت میرم دنبالش شاده ومی گه بهم خوش گذشته.

_فعلا استرس خودم مونده ! هنوز تو ایام حذف واضافه یونی هستیم وبرنامه کلاسی نیومده .فک می کنم بذارن بعد این ایام که ببین متقاضی هر درسی چقدرن .

 

_متاسفانه یکی از دروسی رو که میخاستم هنوز ارایه ندادن ویعنی دیگه ارایه نمی دن .گفتم هم خوندمش هم کتابش رو دارم ولی نشد برش دارم.

 

_باانتخاب 8 واحد و6 تا کتاب دارم می رم به استقبال ترم اینده .از همین شنبه ایی که گذشت برنامه ریختم .اگه تا شب امتحان با همین برنامه پیش برم از 17 تا درس زبان فقط 12 تاش رو خوندم ._ فقط خوندم ها .برای هر کتاب یه هفته زمان گذاشتم ونهایت هر کتاب دوبار خونده می شه _ تازه دوتا از کتاب هارو یکی فرض کردم _ اینجوری برای یه دور کردن همه واحد ها حداقل 5 هفته مورد نیازه که تا شب امتحان اولم طول می کشه _ که مسلما دور اولش فقط برای من تیتر برداری وشناخت موضوع ومفهومش ه .

_متاسفانه از این 6 واحددوتاش تستی تشریحی ه

 

_از برنامه 4 تا درس خوندن زبان یا خوندن 70 صفحه در یه هفته هم 40 صفحه عقبم واخر هفته هم هست .

خدا به دادم برسه.

[ چهارشنبه ۱۳٩٥/٧/۱٤ ] [ ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

 

داشتم فک می کردم حیف دایناسورهای نازنین که منقرض شدن .دقیقا بعد پیام دادنام تو تلگرام با کیانا به این نتیجه رسیدم .

کاش بجای این موجودات دوست داشتنی ، نسل یه سری ادم ها منقرض می شد .ادم هایی که علاوه بر یدک کشیدن یه سری اسم ولقب ، خودشون هم خیلی ادعاشون می شه.

[ شنبه ۱۳٩٥/٧/۱٠ ] [ ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

 

خواب از سرم پریده.

اونقدری از نوشتن پست استرس یونی نگذشته بود که تا حدودی تکلیفم روشن شد.

پست قبلی چیز خاصی نیست جز مدیریت من وبرنامه ریزی جدیدم تا موقع امتحانات که دوست داشتم برای خودم بمونه !.خخخ

 

حالا نمیدونم چرا خوابم نمیبره.ساعت هم که کوک ه وچی بخام وچی نخام سر ساعت باید بیداربشم واگه احیانا چشمام از زور کم خوابی بسوزه باید تا خواب ظهر صبرکنم وبعد بخابم .

 

من همیشه روزم رو با دوش گرفتن شروع میکنم .زمستون وتابستون هم نداره .چی توخونه باشم چی حتی برم بیرون .نهایت کمی زودتر دوش میگیرم تا موقع بیرون رفتن خشک بشم ! حتی چله زمستون باشه .

باورکیند این دوش صبحگاهی خیلی ادم رو سرحال میاره.شاید  به من نخوره تنبل باشم .ولی من تنبلم وهمیشه دنبال یه کارکوتاهتر ولی با کیفیت میگردم .تو هرکاری تا جایی که بشه میانبرد میزنم.

اینجوری کار صب همه شماهارو یه جا انجام میدم_ نذارید یکی یکی اسم ببرم خوبیت نداره _ تازه خواب هم ازسرم میپره وسرحالتر هم می شم ...والا

[ جمعه ۱۳٩٥/٧/٩ ] [ ۳:٠٠ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
[ جمعه ۱۳٩٥/٧/٩ ] [ ٢:٤٥ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

 

برنامه کلاسی رو هنوز توسایت یونی نزدن . منم هی با این بوی پاییزی استرس برم میداره !

شش واد برداشتم .تکلیف درسهای ترم تابستونیم هم صد درصد مشخص نیست .درسته که تا حدی میدونم کدوم پاس شده ولی در اصل هنوز نمره خام ه نه نمره قطعی.

فعلا شش واحد برداشتم که سه تا کتاب قطوره .ببینم کی درسهای ترم تابستونی اوکی می شه وکی حذف واضافه هاست که احیانا  اونا رو بردارم .خخخ.

برنامه نظافت خونه ام خوبه فقط چون روزای مهد فندق رو عوض می کنم تو این هفته باید اونا هم برعکس بشن .روزای زوج بهتره بره مهد .

برای همین شش واحدم هم باید برنامه بچینم که از هفته دیگه شروع کنم تا موقع حذف واضافه ها باز برنامه جدید بنویسم .

خدا خودش کمک کنه با این وقت کم من .

[ پنجشنبه ۱۳٩٥/٧/۸ ] [ ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

 

دیروزکه  بیدار شدم از خواب بعد کارای روزمره خونه وحموم کردن فندق هی حالم بد وبدتر شد.یه حال خیلی بد. ریزش اب بینی وچشم وعطسه زدن هر دقیقه 150 بار !! چنان تا شب حالم بد شد که فقط دراز کشیدم واین فندق طفلکی هم کنار من هی بازی کرد وهی بازی کرد.برعکس شبی بود که همسری دیر میومد خونه واین فندق وابسته بابایی منم حسابی دلش تنگ شده بود .دیگه اخر شب خودمو بلند کردم وباهاش رنگ امیزی انجام دادم .همین قدر بگم که هر دوثانیه یه دستمال کلفت تو بینیم می ذاشتم که فقط بتونم بشینم واین اب بینی من نریزه !!

همون شب هم قرار گذاشتم فردا فندق رو همسری برسونه مهد.میدونستم بدتره ولی فایده نداشت .صب حالم بهتر بود خیلی .انگار نه انگار دیشب رو به موت بودم .با اینحال چون برنامه ام از قبل تعیین شده بود وکمی بیشتر خوابیدم فندق رو همسری برد مهد .دلم شور میزد که ازش جدا نشه ولی به خیر گذشته بوده .

ظهر هم خودم رفتم دنبالش اصلا انگار نه انگار روز قبل همچین حال بدی داشتم .

[ پنجشنبه ۱۳٩٥/٧/۸ ] [ ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

امروز یکی از بهترین مهمونداری های بعد فندق رو داشتم !! درست عین زمانی که دوتا بودیم .فندق بی نهایت شیرینه ومنم میدونم وقتی بچه داری هیچی عین قبل نیست واین به معنا بدتر شدن اوضاع اصلا نیست .ولی من یه مهمونداری عالی وبا سرعت داشتم !

دوست همسری بعد هشت سال از اصفهان میومد .برنامه ام برای شب سه شنبه اوکی نشد منم گفتم بهتره جوری باشه که فندق مهد نمیره. ولی دیگه نشد وتنها فرصت باقیمونده شد ظهر امروز.

 

دیشب دعوتمون رو اوکی کردیم وبعدش ...بعدش فقط یاد خاطرات شیرین این هشت سال افتادیم .هشت سال زمان کمی نیست.سفر اون سالمون به اصفهان ودوستی همسری ودوستش وبعد رفتن به یزد ...کلی سفر داخلی وکلی سفر خارجی این وسط بود از همه مهمتر فندق دارشدنمون وبعد هم درسخوندن من وقبولی مجدد تو دانشگام و...همش خاطرات خوب بود._ نه اینکه این وسط اتفاقات بد نبوده ..نه ..ولی نمیدونم چرا فقط خوشی این سالها یادم اومد .شاید بخاطر مسافرت بسیار خوبی بود که منجر به این دوستی شده بود .

 

امروز صب قبل از ساعت نه ونیم که فندق رو گذاشتم مهد رفتم خرید .خریدام کم بود.

از قبل برنج ومرغم رو اوکی کرده بودم .سر فرصت هم پذیرایی تمیز شد هم جارو کشیده شد وهم غذا اماده شد .دسر وسالاد وجورچین های کنارش.واز همه مهمتر سوپ معروفم !!

خلاصه من کلی کار کردم درست مثل قبل .اگه فندق بود این کارا دوبرابر زمان می برد وهمین که من خسته تر می شدم .

میز ناهارخوری ومیز پذیرایی هم چیده شد وزیر کتری رو هم روشن کردم بعد رفتم دنبال فندق.از اونور کار هم داشتم وگفتم اگه دیر رسیدم خونه همه چی حاضر باشه.

خیلی بهم خوش گذشت .خانوم مهربون وخونگرمی داشت .اونم تو این سال ازدواج کرده بوده.

سمت شب رفتن چون قرار با دوست دیگشون داشتن .منم موندم با کلی یاداوری خاطرات شیرین این هشت سال دفاع مقدس زندگی !!

[ سه‌شنبه ۱۳٩٥/٧/٦ ] [ ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

چقدر بده بی خوابی بیاد سراغ ادم .یعنی فردا تا خود خوده ظهر باید جنازه متحرک باشم.

[ دوشنبه ۱۳٩٥/٧/٥ ] [ ۳:٢٠ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

 

روز اول مهر خونه ما هم مهری بود .

گلپسر رو گذاشتم پیش یک البته نه همه روزهای هفته !

از دیروز یه لقب جدید به القابم اضافه شده .....اولیا

[ یکشنبه ۱۳٩٥/٧/٤ ] [ ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

 

1_ شب چهارشنبه  با همسری صحبت کردم .بعد خواب گلپسر.کلی حرف داشتیم برای هم کلی درد دل، کلی رفع ورجوع دلخوری های پیش اومده از دست دیگران.یعنی همسری پیشقدم شد تا همه چی رو همه اون حس های بدی که دیگران بهم داده بودند وخودش هم اشتباهی بهشون دامن زده بود رو تموم کنم .

 

2_امیدوارم پرونده این چهارسال بسته بشه .منم سعیم رو می کنم ولی هیچ قولی بهش ندادم .شرایط روحی من الان طوریه که مدتها باید اون همونی باشه که من میخام تا من کم کم اوکی بشم .وقتی ادم رو خودش فشار زیادی میاره، وقتی یه سری مسایل بیخودی ولی پر استرس تو زندگیشه ،وقتی بیخود وبی جهت از ادم های بی ارزش دفاع می شه ،وقتی ...نتیجه اش همین می شه .صدها قدم دور از هم شدن .

 

3_ من وهمسرم عاشق هم بودیم وعاشقانه ازدواج کردیم وعاشقانه زندگی رو شروع کردیم واز همه بیشتر عاشقانه گلپسر دارشدیم .

تو این چهارسال شرایط عوض شده بود ولی من واون که نباید عوض می شدیم .هرچی بود امیدوارم تموم بشه .امیدوارم همسرم دقت بیشتری به خرج بده چون منم ادم سابق نیست وتحملم کمتره !

خدا نسل هرچی ادم بیخوده رو منقرض کنه .

 

4_شب خیلی کم خوابیدم .مگه خوابم برد .مخصوصا که فرداش یعنی روز چهارشنبه قرار بود کارای ثبت نام گلپسر رو انجام بدم .

همین رو بگم با خوابیدن حداکثر دوساعتی درکل شب .صب هم تا ظهر اسیر تو مهد بودن واومدن وناهارخوردن منو بهوش کرد.

 دیشب هم جایی کارداشتم وبا فندق بیرون بودم وبعد یه تایم طولانی وشام خوردن دونفره ،واقعا یه جنازه متحرک برگشتم خونه .با وجودی که شب عملا بعد خواب فندق منم بی هوش شدم . با این وجود امروز  صب  با سختی با زنگ گوشی از خواب بیدارشدم .

 

5_برنامه مهمونی جمعه شب رو کنسل کردم .یعنی قراربود دعوت کنیم که نکردم .همسری گفت مهمونا تا 12 میرن ولی من بچه ام رو می شناسم وهم مهمونا رو شاید سر ساعت نرن  .تازه بعدش هم فندق به عشق مهمون داری کلی تو رختخوابش حرف می زنه .روز شنبه روز اول مهر برای پسر شیرینم .واسه همین بیخیال مهمونی شدم .بهتر شب رو گلپسرم زود بخابه که فرداش باهم بریم مهد.

 

خدانگهدار همه بچه ها باشه .

[ پنجشنبه ۱۳٩٥/٧/۱ ] [ ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

درحال حاضر ی خانومه خونه ام. یه زن قوی ومصمم که خونه داری تو اولویت زندگیش قرارداده ولی هیچ وقت دوست نداره خودش رو در این چهارچوب مقید کنه !همیشه دنبال فرصت هاس.دنبال چیزهایی که شادش کنه وبهش لذت بده _____همسرجونی عشق اولمه !!یه عشق طولانی که بعد چندین سال به ثمر نشست یه ثمره فوق العاده شیرین به اسم فندق _____فندق عشق دوممه !! عاشقشم وزندگی بدون اون برام بی معنیه _____ من همینم .همینی که هستم .خالص _ بی غل وغش _بی شیله پیله _ من خودمم .
صفحات اختصاصی
امکانات وب