خونه زندگی من
روزانه های زندگی من با همسرجونی وفندق شیرینم
نويسندگان

 

 

 1_دهن هرکسی که این ضرب المثل ها رو گفته باید طلا گرفت.

_خداخرش رو شناخت که بهش شاخ نداد.

_میمون هرچی زشت تر اداش بیشتر.

 

2_ مدتها قبل کلی با اقامون اینا بحث سر این داشتیم که دوتا چهارراه بالا وپایین به دنیا بیای کلی فرقشه.هی اقامون انگارش کرد_ من کلی میگم به استثنا ها کارندارم_ اقامون هی گفت به تلاش ادمه _ منم اصلا منکرش نیستم _تا اینکه بعد سالها قبول کرد من چی میگم.

 

_خیلی چیزا رو ما خودمون انتخاب میکنیم وبعدها تغییرش میدیم .مسلما من اگه تو حوزه علمیه ق م به دنیا میومدم الان بی حجاب نبودم !_ این یه مثاله خودت بگیر برو تا اخرش_

البته اقامون رو یه سری چیزا جزیی زوم کرده بود .مثل سواد مادروپدرش وتحصیلات عالیه داشتن کل بچه های خانوده اش.ولی من منظورم چیزای مهم تر وریشه دارتر بود.

 

3_من نمیدونم کی وچه موقع باید به پسرک یادم بدم که با هربچه ای بازی نکنه_ مسلما الان وقتش نیست ومیره تا موقع مدرسه اش _اگه به خودم باشه با چندتا از بچه های تو پارک دوس ندارم بازی کنه.دختری که داره میره مدرسه تااین حد بی ادبه که به من کارداره مسلما نمی تونه یه همبازی حتی دودقیقه ای برای پسرکم باشه.

_باورکنید بخاطر اون بچه گاهی پارکی که میرم رو عوض میکنم .خوشبختانه نوه یکی از همون محله اییهاست وهرزگاهی میاد پارک.

 

4_ شماها بگید بچه...اره من قبول دارم ...ولی بازم هربچه ای از هر خانوده ای یه رفتاری داره هرچند که بچه بچه باشه.مادری که بیعشوره ودختر شش ساله اش رو با پسرک کوچولو من مقایسه میکنه فک میکنید چه بچه ای می تونه تربیت کنه؟

 

5_رفتم خیاطی...تا امروز فک میکردم که خونه مال خودشونه.تا اینجا من حداقل سه بچه رو از این خانوم خیاط رویت کردم.خانومه هم که عین موتور خیاطی قبول میکنه.من نمیگم همه سلام کنن وجلوی پای ادم پا بشن .ولی....

دختر شش ساله اش چادرکمپش رو برده گذاشته تو اشپزخونه فقط بخاطر اینکه پسرک یه لحظه رفته توش.نمیخام از بچه ام دفاع کنم. ولی هنوزدست خراب کردن نداره.برعکس پسر خواهرم که میره دوم دبستان وخدا نکنه یه ماشین بدی دستش وقتی میخاد بره باید فقط فرمون اون ماشین رو ازش بگیری ،هنوز پسرک شیرینم به اون حد نرسیده.عین ابربهاری گریه میکرد بچه ام.بهش برخورده بود.

 

 

6_اعتقادندارم فردا پس فردا هرچیزی که فندق بیرون می بینه من براش مهیا کنم .چون واقعا نمی شه .وقتی بره مدرسه این موضوع رو تاحدی که براش قابل لمس باشه توضیح میدم .ولی الان...خب دم عیدی من کمپش رو جمع کردم ودیگه سرهمش نکردم.یادش رفته خودش هم چادر داره.از دیشب به اقامون میگم چادر بچه رو وصل کن .الان بزرگتر شده بیشتر باهاش بازی میکنه ولذت می بره.امروز خوابم نبرداومدم بیرون وچادرش رو سر هم کردم که بچه ام بعد از بیدارشدنش ازخواب کلی ذوق کنه.

واقعا ادم می مونه.

[ یکشنبه ۱۳٩۳/٦/٢ ] [ ٤:٢٧ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

درحال حاضر ی خانومه خونه ام. یه زن قوی ومصمم که خونه داری تو اولویت زندگیش قرارداده ولی هیچ وقت دوست نداره خودش رو در این چهارچوب مقید کنه !همیشه دنبال فرصت هاس.دنبال چیزهایی که شادش کنه وبهش لذت بده _____همسرجونی عشق اولمه !!یه عشق طولانی که بعد چندین سال به ثمر نشست یه ثمره فوق العاده شیرین به اسم فندق _____فندق عشق دوممه !! عاشقشم وزندگی بدون اون برام بی معنیه _____ من همینم .همینی که هستم .خالص _ بی غل وغش _بی شیله پیله _ من خودمم .
صفحات اختصاصی
امکانات وب