یه روز جمعه درخونه

 

 

 

 

1_دیروز نزدیکای ظهر فندوق رو بردم حموم.بعد خواب عصری هم خودم دوش گرفتم ومیکاپ گردم .میدونستم مهمونام دیر میان .داشتم برنج رو صاف میکردم که راحیل زنگ زد وگفت پسرشون از صب سرماخوردگی شدید گرفته وصلاح نمیدونه بیاد!.طفلکی اول پرسید ببینه من تدارک دیدم یا نه ؟

گفتم عیبی نداره .از اول قراربود شام از بیرون بگیریم .من فقط کمی برنج درست کردم ومیخواستم تازه سالادو...اینا رو درست کنم.خداخیرش بده.البته من اصرار کردم که بیان.اخرش که چی؟... فندق بله خره مریض که می شه. ولی ته دلم این بود که با دست خودم والکی مریضش نکنم.

ولی اقاشون اینا با اقامون اینا تا دیر وقت تو دفتر اقامون اینا کاراشون رو انجام دادن ودرگیر بودن.

 

2_اقامون اینا میگفت .کاش زودتر خبر میداد _ چون از صب فهمیده بود بچه اش مریض ه_ که من شماهارو والبته بیشتر فندق رو میبردم بیرون.

بازم خداخیر بده زن جماعت رو.اونم زنی عین راحیل که دقیق ومرتب وکدبانوه .بازم عقل اون.

واینجوری شد که من کل دیروز وروز تعصیلی رو تمرگیدم تو خونه .کل عصر تا موقع خوب فندق هم به بازی وکتاب خوندن وسی دی گذاشتن و..برای فندقم گذشت .از خود راضی



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها: روزانه امون
[ شنبه ۱۳٩٢/۱۱/٢٦ ] [ ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ]