:) خونه زندگی من
روزانه های زندگی من با همسرجونی وفندق شیرینم 
قالب وبلاگ

 

 

 

_یه شیرینی هایی هست که تعریف کردنش اصلا درحد واندازه لمس کردن وچشیدنشون تو زندگی نیست !

 

_امروز ظهررسیدم خونه _ فندق رو باباش برده مهد وبرگردونده .بچه های مهد هم هرروز ازادن  یه اسباب بازی مورد علاقه اشون رو ببرن _ بعد از ماچ وبوس کردن من توسط فندق شیرینم وابراز عشق ودلتنگی رو کرده به من ومی گه مامان تلگرام خودت رو بیار.

میگم برای چی کلوچه گردویی من ؟

میگه شیرین جون برات عکس یه ماشین فلکس فرستاده!

خوب که ازش میپرسم می فهمم جریان این بود:

یکی از هم کلاسی هاش ماشین فلکس اورده که صندوق عقب ودرا ش باز می شده این بچه منم عشق ماشین خوشش میاد. بعد به اون عقل خوشگلش خطور میکنه که بگه مربیش از اون عکس بگیره وبرای من تو تلگرام بفرسته که من از رو نمونه براش یکی بگیرم.نیشخند

عصری می بینم مربیش عکس یه ماشین اسباب بازی فلکس برام فرستاده !

یه همچین بچه ای دارم من

[ دوشنبه ۱۳٩٥/۱۱/۱۸ ] [ ٥:٠٦ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
[ سه‌شنبه ۱۳٩٥/۱٠/٢۸ ] [ ۸:٠٠ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
[ جمعه ۱۳٩٥/۱٠/۱٧ ] [ ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

یکی از دلایل کم شدن برنامه تفریح ودورهمی گذاشتن بغیر از تو خونه امون با دوستامون بعد فندق ، نداشتن یه برنامه ریز استخون سبکه!

 

من وهمسری وهمینطور دوستامون پایه تفریح وخوشگذرونی هستیم بشرطی که یکی برنامه بپچینه.مهسا اینجوری بود. برای اکثر اخر هفته ها برنامه بیرون می ذاشت.یه مدت هم با خانوده ام بودم که اینکار مال برداربزرگم بود.یکی از  دوستای همسری هم قبل از اینکه بره المان کارش گرفتن باغ ومنیج کردن کلی ادم بود.

ولی گروه ما ..نه ...خیلی کم ..بندرت... که بیشتر هم ما وراحیل بودم وتفریح شام خوری اخر هفته.

 

دیدم که الان دوره امتحاناتمه.دلمم خیلی تنگ شده .همه امون هم بچه دار.یه جا باید انتخاب می شد که علاوه برشام یه جای مناسب برای بچه ها هم باشه.تو تلگرام  صب اس دادم وهردو خانواده قبول کردن .به همین راحتی.خیلی هم از جای جدید خوششون اومد.چون سروصدای بچه ها اذیتمون نمیکرد وشام وچایی هم درکاربود.

 

هرچند که فندق شبش به اعتراض به باباش گفت فردا به مامانم میگم به دوستش زنگ بزنه واینبارخواست بیاد دخترش رو نیاره.

یه دختربود ودوتا پسر. ولی این دختر خوشگل حسابی پسرای مارو گذاشته بود سرکار.شب خوبی بود.دستم درد نکنه .خخخخ

[ جمعه ۱۳٩٥/۱٠/۳ ] [ ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

 

 

 

 فندق رو گذاشتم مهد وکارم شروع شد !! من از اول به مناسبت ها حساس بودم .امروز هم با وچودی که سرماخوردگی داشتم واوضاعم نا مساعد بود بخاطر فندقم که بود سعی کردم خریدای شب رو انجام بدم ویه میز برای شب بچینم حتی شده بخاطر دل کوچولو جوجه ام.

لیست خریدا زیادبود که توش انار ولبو وبعد اجیل از اصلی ترین موارد بود!اصلا شب یلدا بودن لبو وانار مگه میشه؟

وقتی خرید هم میکنی میگی بقیه چیزارو هم بگیرم دیگه واین می شه که شوخی شوخی تا دوساعت وخورده ای بعد هم هنوز بیرونی.

هم رسیدم اول ناهاربعد لبوها رو گذاشتم ورفتم برای فندق هم کادو گرفتم ودنبالش رفتم وبرگشتیم خونه وبقیه کارا.

بعد خواب ظهر دیدم جوجو بیدارنمی شه وهنوز خسته ست.واسه همون میزرو چیدم وچای دم کردم وبعد فسقلی شیرین زبون رو بیدارکردم.

اولش که فک میکرد مهمون میخاد بیاد خونمون ولی بعدش فهمیدم مراسم شب یلدایی ه.بعد خوردن وعکس گرفتن هم رفتیم خونه مادرهمسری.سوت وکور بود مثل همیشه .

برای نبود بقیه هم که خواهره زود دلیل میاره .اصلا خوشم نمیاد.یکی نیست بگه شما دعوت کنید وتدارک ببینید بعد ببینید کسی میاد یا نه ؟

[ سه‌شنبه ۱۳٩٥/٩/۳٠ ] [ ٧:۱٧ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

از اونجا که مینا خانوم دست همه فضولای معرکه رو گذاشت تو حنا ...خخخ

من وفندق تصمیم گرفتیم روز پنجشنبه ظهررو تنها تو خونه نمونیم وبریم یه جای جدید.یه رستوران خاص وخوب با منو کودک وبزرگسالش که حسابی به فندق هم خوشبگذره وبه قول خودش سوپرایزش بشه.

[ پنجشنبه ۱۳٩٥/٩/٢٥ ] [ ٧:٠٦ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

 

 احتمالا فردا صب زود عازم سفرایم !! اونم با ماشین شخصی .تجربه اول فندق ه.تا موقع خواب رسیدیم به مقصد ولی چون همراهمون یه خانواده هست نگران جای کم گلپسرم .خخخ

همسری چند وقت بود که می گفت سفر میخاد اونم با ماشین شخصی من هی رای ش رو زدم .برنامه اون برنده شدنمون برای بلیط کیش هم که لنگ درهوا موند.کسی نیست که جواب بده .واسه همین به این رضایت دادم .راست وحقیقتش خودم سفر هوایی دوست دارم که تروتمیز میری وتروتمیز می رسی مقصد.

تو ماشین اونم اگه جا تنگ باشه من از اول دوست نداشتم کسی میوه بخوره !! از بچگی ها.از اینکه اب پرتقال مالیده بشه به دستم یا روم بریزه اونم تو ماشین بدم میومد تا همین الان .

با همسری خیلی قبل از فندقمون سفر اینجوری رفتیم .خیلی ها .اتفاقا میوه هم خوردم وهمراهم دستمال مرطوب هم بوده !خخخ .ولی تو جای تنگ ....دوست ندارم دیگه _من به چی ها فک می کنم _

لیست رو نوشتم وتا حدی هم لباس جمع وجور کردم .بیشتر به فکر فندقم ولی نمی شه که برای خودم هم کم وکسر بذارم .هی می گم جا نمیشه ولی بازم برمیدارم دیگه.فوقش صب که میریم دنبال همسفرامون لوازم اونا جا نشه !!خخخ

امیدوارم صحیح وسالم بریم وبرگردیم .

[ پنجشنبه ۱۳٩٥/٧/۱٥ ] [ ۸:٤٠ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

امروز یکی از بهترین مهمونداری های بعد فندق رو داشتم !! درست عین زمانی که دوتا بودیم .فندق بی نهایت شیرینه ومنم میدونم وقتی بچه داری هیچی عین قبل نیست واین به معنا بدتر شدن اوضاع اصلا نیست .ولی من یه مهمونداری عالی وبا سرعت داشتم !

دوست همسری بعد هشت سال از اصفهان میومد .برنامه ام برای شب سه شنبه اوکی نشد منم گفتم بهتره جوری باشه که فندق مهد نمیره. ولی دیگه نشد وتنها فرصت باقیمونده شد ظهر امروز.

 

دیشب دعوتمون رو اوکی کردیم وبعدش ...بعدش فقط یاد خاطرات شیرین این هشت سال افتادیم .هشت سال زمان کمی نیست.سفر اون سالمون به اصفهان ودوستی همسری ودوستش وبعد رفتن به یزد ...کلی سفر داخلی وکلی سفر خارجی این وسط بود از همه مهمتر فندق دارشدنمون وبعد هم درسخوندن من وقبولی مجدد تو دانشگام و...همش خاطرات خوب بود._ نه اینکه این وسط اتفاقات بد نبوده ..نه ..ولی نمیدونم چرا فقط خوشی این سالها یادم اومد .شاید بخاطر مسافرت بسیار خوبی بود که منجر به این دوستی شده بود .

 

امروز صب قبل از ساعت نه ونیم که فندق رو گذاشتم مهد رفتم خرید .خریدام کم بود.

از قبل برنج ومرغم رو اوکی کرده بودم .سر فرصت هم پذیرایی تمیز شد هم جارو کشیده شد وهم غذا اماده شد .دسر وسالاد وجورچین های کنارش.واز همه مهمتر سوپ معروفم !!

خلاصه من کلی کار کردم درست مثل قبل .اگه فندق بود این کارا دوبرابر زمان می برد وهمین که من خسته تر می شدم .

میز ناهارخوری ومیز پذیرایی هم چیده شد وزیر کتری رو هم روشن کردم بعد رفتم دنبال فندق.از اونور کار هم داشتم وگفتم اگه دیر رسیدم خونه همه چی حاضر باشه.

خیلی بهم خوش گذشت .خانوم مهربون وخونگرمی داشت .اونم تو این سال ازدواج کرده بوده.

سمت شب رفتن چون قرار با دوست دیگشون داشتن .منم موندم با کلی یاداوری خاطرات شیرین این هشت سال دفاع مقدس زندگی !!

[ سه‌شنبه ۱۳٩٥/٧/٦ ] [ ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

 هفته اینده رو اختصاص دادم به مهمونی دادن .

هردو هم تو شب های تعطیلی که حسابی راحت باشیم وخوش بگذرونیم .خوشبحال فندق مهمون دوست!

[ پنجشنبه ۱۳٩٥/٦/٢٥ ] [ ٩:٥۸ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
[ جمعه ۱۳٩٥/٦/۱٩ ] [ ٤:۱٠ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

 

 

 

 

 

 

درحالی روز تولدم رو شروع می کنم که بغیر از دیشب که همسری وبرحسب یه اتاق جالب کیانا بهم تولدم رو تبریک گفتن .

از صب کلی دوست ودوست مجازی وهمراه اول ودوتابانک وبعد خواهرشوهره البته به زور !!_ داشت تعارف می کرد ظهر برم اونجا منم گفتم روز تولدمه فقط تو خونه دوس دارم باشم  _  بهم تولدمه رو تبریک گفتن .البته با کلی درد وخستگی ناشی از یه هفته استقبال جلوتر برای اومدن خاله پری که هنوز نیومده منو درگیر خودش کرده ! کسالت فندق والبته این وسط استرسی که از دیروز سر امتحان پاس کردنام گرفتم رو به این مجموعه شیک ! اضافه کنید ومن با  یه همیچن حال وهوای درهم برهمی به استقبال روز تولدم رفتم وخیلی هم به جاییم نیست که یه سال پیرتر شدم !

 

پس تولدم مبارک !

 اخر شب نوشت:

  کسالت فندق شد یه سرماخوردگی خفن که اونقدر حال بچه ام بد بود که تا نزدیکای ظهر خابید واسه همون دکتربردنش افتاد به عصری.

عصری هم همچین خابیدیم که شد هفت شب .

بیدارشدم وکلی اس ام اس تبریک داشتم وبرای همه هم فقط وقت کردم یه قلب بفرستم .

فندق رو بردم دکتر بعد هم داروش رو گرفتم اومدم خونه همسری دوش گرفته بود ومنم لباس عوض کردم ورفتیم سمت طرقبه برای بقیه مراسم تولد !

رو هم رفته خوب بود.مخصوصا اخرشب بعد از خوابوندن فندق درس میخوندم همسری یه جمله بهم گفت که واقعا معجزه کرد واون همه استرس رو ازیادم برد.

بازم تولدم مبارک.

[ پنجشنبه ۱۳٩٥/٥/٢۸ ] [ ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
[ سه‌شنبه ۱۳٩٥/۳/٢٥ ] [ ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
[ سه‌شنبه ۱۳٩٥/۳/٢٥ ] [ ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
3
[ سه‌شنبه ۱۳٩٥/۳/٢٥ ] [ ٩:٤٠ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

 

 ماهم مثل تمام ومامان باباها هم وغممون اینه که یه محیط خوب وراحت وسرشار از امنیت و شادی رو برای فندق مهیا کنیم .

یکی دوهفته پیش رفتم مهد وقرارشد تلفنی برای کلاسش خبربگیرم .متاسفانه هی یادم میره هی یادم میره تا همین دوشنبه که کارت رو درمیارم ومی بینم اتفاقا رو کارت نوشته ده تیر خبر بگیرید.فک کنم گفت جلسه سومشه یا دومش که همون روز بود ومنم یه ربع به ساعت شروع  کلاس ،زنگ زده بودم ونمی شد هیچکاریش کرد تازه خودم انتخاب واحدداشتم واسترس اونم بود وپای لپ تاپ نشسته بودم .گفتم عیبی نداره از هفته دیگه می برمش.

 

برای این چندروز هم برای فندق برنامه چیده بودیم .چهارشنبه عصر که با من بود.بردمش کافی شاپ وبعد شام وبعد هم پارک محله که دیگه باباش اومد دنبالمون .امروز هم که با باباش رفت جایی وحسابی بهش خوش گذشته بود.فندق وقتی خیلی خسته می شه یا خوابش میاد دستاش خیلی داغ می شه .وقتی اومد تو خونه ومنو بغل کرد از داغیش ترسیدم ونبردمش دوش بگیره .گفتم بچه به اندازه کافی خسته است با دوش خسته ترش نکنم بذاررو مبل بلمه تا شامش رو بدم وبره بخابه .

 عاشقتم فندق کوچولوی شیرینم .

[ جمعه ۱۳٩٥/٤/۱۸ ] [ ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

 

 با وجودی که امروز روز تعطیلی بود قبل از ظهر برنامه سفرمون اوکی شد وتونستیم رزوش کنیم ! دوروز قبلش تا همسری بخاد با من اوکی کنه پروازها پرشد ! البته بهتر چون اونجا هم تو تعطیلی خبری نیست .

با هادی  وخانوم تازه اش !!میریم .من هنوز خانومش رو ندیدم .خوبیش اینه که فقط اونجا با همیم .یعنی تو راه ومسیر نداریم .جا مشترک هم نداریم .خانومش کم سنه ونمی دونم می تونم باهم ارتباط برقرار کنم یا نه ؟

خیلی برام مهم نیس چون فندق رو دارم وبرنامه های خودم رو

سفرنامه هم خیلی مهم نیس ولی بخاطر یادگاری سعی میکنم اینبار بنویسم _ اخرین سفررو سر اون جریان خاطرات سفر دزدی ننوشتم !!_ البته بازم بصورت رمزی وبرای دل خودم .

خلاصه بای بای

[ شنبه ۱۳٩٥/۳/۱٥ ] [ ٦:۱٢ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

 من وهمسری نه اینکه اهل یهوو تصمیم گیری باشیم نه ...مخصوصا من .ولی وقتی فاز یه چیزی نباشه اصلا درموردش حرف نمیزنیم.

وقتی هم که موقعش بشه حرفش زده می شه وتصمیم گیری میشه وزودی هم اقدام می شه.

یکی ازاون کارا مسافرته .وقتی موقعش نیست به هر دلیلی اصلا درباره اش حرف نمیزنیم .منم هیچ تحقیقی نمی کنم .اصلا چه کاریه ادم عکسهای هتل های خاک برسری ببینه ودلش غش وضعف بره .باشه هروقت موقعش شد دوروز هم ادم تحقیق میکنه دیگه .

حالا که از هتل خاک برسری خبری نیست.بین دوجا تصمیم گرفتیم .گزینه های تفریح مشابه وخوش گذشتن هایی که  باب میل فندق شیرینمه .

دارم فعلا نگاه می کنم ببینم هتل مناسب کدومه !!

[ دوشنبه ۱۳٩٥/۳/۱٠ ] [ ۱:۱٠ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

 

 امروز تولد همسریه.

تعارف که ندارم ! چون روز مرد کادو توپول براش گرفتم همونجا گفتم برای تولدت هم هست .ولی واقعا قصد داشتم عصری یه کیک بگیرم وببرم شرکتش.

نزدیک ظهر اقا زنگ زده که عصری می ریم طرقبه .یعنی بعد خواب وشام ساعت هفت پسر شیرینمون .

منم تو رودربایستی موندم ورفتم براش هم کادو گرفتم هم کیک .یه کادو هم برای فندق .

البته که فندق قسمت کیک رو لو داد _ خرید کادو رو متوجه نشده بود _ ومزه اش رو از بین برد .ولی اصل اون عشقولانه سه نفرمونه .

کیک رو گذاشتم تو فریزر که عصری تو مسیر وگرما فرمش حفظ بشه .بریم وخوش بگذرونیم وشب هم عکساش میره تو اینستا.

[ دوشنبه ۱۳٩٥/۳/۳ ] [ ۳:٠٠ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

_دیدید رو بعضی از غذاهای اماده نوشتن همه کارهاش با ما فوت اخرش با شما ؟

 

دیشب داشتم نگران می شدم وامروز بفکرش بودم ولی فوت اخررو پریساجون کرد.خداخیرش بده .یکی از مامانهای نمونه ست که منو از رفتن به مشاوره بی نیاز کرده .انشالله هرچی ازخدا میخاد بهش بده قلب_ اشک تو چشمام جمع می شه هروقت یادم می فته چه مادرنمونه ایی ه_

 

_ بخاطر همین امروزم یکی ازبهترین روزای ممکن زندگی یه مادر شد!!

به میمنت وشادیش رفتیم بیرون .عشقولانه ای، هرسه تامون.عکسشو گذاشتم تو اینستا ولی چون فعلا بلاگ تشریف دارم _ از بس تو یه بازه زمانی کوتاه کامنت زیاد گذاشتم _ نشد ثبت خاطره زیر عکس رو هم داشته باشم .

 

خداروشکراین نیز گذشت.

[ سه‌شنبه ۱۳٩٥/٢/٢۱ ] [ ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

 دو روز تفریح باب میل فندق کوچولو .

 

_وابستگی شدید این پسر به پدرش یه جورایی زندگی رو مختل می کنه .

کلی بچه ام ذوق داشت که باباش این دوروز خونه ست .

 

_سمت ظهر پنجشنبه که رفتیم پیک نیک .فندق خیلی غذا خور نیس ولی تا دلتون بخاد مثبت ه وانرژی شاد وعالی داره .کلی به به چه چه که تو فضای ازاد داره جوجه درس می کنه .

شب هم که برنامه روز پدربود.

 

_سمت ظهر جمعه هم باز بساط پیک نیک رو گذاشتیم عقب ماشین وبه همراه هادی رفتیم جای دیروز که یه ذره سایه هم پیدا نکردیم  وبرگشتیم یه فضای سبز که خیلی توشهر هم نبود که بشه بساط منقل رو علم کرد.

 

_من همیشه برای فندق غذا برمیدارم .اونروز تو خونه غذاشو نخورد وبی احتیاطی کردم وغذا هم براش برنداشتم .گفتم الان می رسیم وسریع غذا اماده ست .چون جا نبود ودوباره این مسیر رو برگشتیم نسبتا دیر شد  وپسر شیرینم دل درد گرفت .

 

_بهش ماست وچیپس دادم وهزار بار خودم ولعنت کردم که یکبارهم نباید یه مادر خطا کنه _ چی فندق غذا بخوره چی نخوره من همیشه یه وعده غذا همراهمه _کمی که سیر شد حالش بهتر شد ولی معلوم بود درد زیادی داره .

 

 

_بغلش کرده بود وبه دلش می کردم.می گفتم من نمیذارم بهت بد بگذره .بهم اعتماد کن

اونم می گفت ولی الان که داره بعد می گذره .نیشخند

نیم ساعتی گذشت وتقریبا داشت ناهار اماده می شد که حال فندق هم بهتر شد ورفت سمت سرسره.بعد هم که نشست با لذت جوجه خورد وگفت به به _ همیشه مثبته .بیشتر از اونی که لذت ببره نشون میده که داره لذت می بره _ با شیرین زبونی گفت  اولش بد بود ولی حالا حالم بهتره وداره کم کم خوش میگذره .

 

 

خدایا ممنونم بابت همچین موجود شیرینی که همتا نداره.قلب

[ شنبه ۱۳٩٥/٢/٤ ] [ ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

فندق شیرین ترین ودوست داشتنی چیزیه که میتونه یه نفر داشته باشه.

صدای شیرین ودلنشینش هوس انگیزه ودوس داری صاحبشو حسابی بچلونی .
کلماتی که تو جمله هاش بکار میبره استدلالهاش،توجیه هاش،منطق و...همه اونها ادم رو سرمست میکنه.

روزبه روز شیرینتر میشه وغصه من زیادتر.دودستی میخام بچسبم به اینروزا.روزایی که دوس ندارم تموم بشن.میخام بچه بمونه.همین قدری.همین جوری.بشه بغلش کنم وبرای یه بوسیدنش هزارترفند بکارببرم.

بوسه هایی که راحت ازش نمیگیرم ولی به باباش عین نقل ونبات میبخشه.

دلم میخاد فشارش بدم،بمالمش وحسابی بچلونمش ولی اجازه بهم نمیده ومن تو حسرتش میمونم تا گاهی تو خوابهای شبش بشه کمی ببوسمش وفشارش بدم !


عزیزم ممنونم که تو هستی.ممنونم که پسر منی !ممنونم که شیرینی زندگیمی.دنیا بدون خنده ها وشیرین زبونیهای تو دنیا نیس .

[ دوشنبه ۱۳٩٥/۱/۳٠ ] [ ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

 

_میدونید خواستن یه سری چیزا به معنی ناشکری داشته هات نیس.

_ من واقعا با فندق خوش ام.باهاش بیرون میرم بهم خیلی خوش میگذره.پسر پایه ایی دارم از بیرون شهرش بگیر تا کافی شاپ ورستوران وبازارگردیش.خوش بیرونه.
البته منم دل به دلش میدم.خرید میکنم درحد کم .پرو هم باهم میریم .ولی خیلی توبازار دنبال خرید برای خودم نیستم.
حتی خرید خونه رو دوتایی باهم میریم.همه خریدا بغیر از گوشت وبرنج با منه واین یه جور تفریح برای هردومونه.



_خیلی خیلی بندرت بدون فندق بیرون رفتم واگه رفتم فقط برای انجام کاربوده.


_ امروز ناهارم حاضربود.پسر شیرینم هم صبحونه خورده بود ودستشویش رو هم کرده بود وبقول من اوکی بود.


_ پسر وپدرنشستن سر بازی کردن منم درحد دوساعت کمتررفتم بیرون وبازارگردی.


_نتونسته بودم یرای همسری کادو اصلیش رو بگیرم .چیزی که مد نظرم بود رو پیدا نکردم وبعد هم قید کت شلوارخریدن رو زده بودم._حیفم اومد اون همه هزینه کنم گفتم باشه بموقعش خودش خرید کنه خووو :)))_
یه پیراهن وشلوار خیلی شیک واسپرت جینگولی براش گرفتم.
برای ساراجونم کادو گرفتم هفته دیگه میرم عید دیدنیش دست خالی نباشم.تو اسفند هم تولدش بوده.یه بلوز هم برای فندق.


_داشتم به پریسا میگفتم من ساده ام .میگفت اگه اینا سادگیه پس من زیر ساده ام.

_حقیقتش تیپ من اخر معمولیه ،ساده ،بدون النگ دولنگ .ارایشم هم درحد خیلی خیلی معمولی.خلاصه یه زن فوق ساده ام .
با اینحال بینهایت نگین دندون،انگشتر توشصت دست وپا و تاتو دوست دارم واهلش هستم .البته گوشواره خاص هم که نخام گوش ام رو سوراخ اضافه کنم ،دوست دارم ولی درحد معمولی.

_گفتم تاتو هوس کردم یه تاتو شیک بندازم.ازهمین موقتی ها .

 

[ سه‌شنبه ۱۳٩٥/۱/۳ ] [ ۳:۱٠ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

 دیشب اخر شب سفره هفت سین چیده شد.دوسه قلم کم داشتم که شبی از بیرون تهیه کردم .خدا خدا می کردم واقعا همین دوسه تا قلم باشه .سمنو وشمع میمون والبته سبزه .

دلم نمیخاست امسال سبزه حاضری بگیرم .درسته که این چندسال فندق داری ، سبزه حاضری گرفته بودم ولی قبل تر ها خودم تخم شاهی مینداختم نه گندمی حیف ومیل می شد نه اسرافی درکاربود وکلی هم عشق حال توش بود !

 

اونقدر دیر این تخم شاهی رو گرفتم واونقدری دیر بخاطر کمبود پنبه وبعد هم کمبود وقت تخم شاهی ها خیس شد که دقیقا دوروز قبل سال تحویل من تونستم سبزه بندازم به امید اینکه سیزده بدر سبزه خودمون رو به اب بدیم ! نه سبزه حاضری رو .

شب سال تحویل هدایا هم خریداری شد .فندق که خوابید من مشغول چیدن سفره هفت سین کوچولو ساده ولی پر عشقولانه خونمون شدم .بعد کادوها کنار سفره گذاشته شد وساعت رو هم کوک کردم که برنامه خوب تی وی های اجنبی رو از دست ندم .

 صب قبل از تحویل سال دوش گرفتم وصبحانه حاضر کردم.کمی برنامه رو دیدم وبعد دوتا مرد زندگیم رو از خواب بیدارکردم .

سمت شب هم اولین بازدید عیدمون وگرفتن عیدی هم من هم فندق.

[ یکشنبه ۱۳٩٥/۱/۱ ] [ ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

امروز روز همسریه.خداروشکر وقتی یه روز به نام اونه منم یه روز تو تقویم دارم :))

[ چهارشنبه ۱۳٩٤/۱٢/٥ ] [ ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

 

نه اینکه امروز برام مهم باشه  نه .مهم برای من ابراز عشق وتداوم اونه .مهم برای من محبت کردنه چی با مناسبت چی بدون مناسبت .

 

 

ولی از دید من مناسبت ها مثل زنگ ساعت می مونه وبه ادم یاداوری می کنه هیییی زندگی کوتاهه بیا وبه اطرافیانت عشقت رو نشون بده .محبت کن ولذت ببر از زندگی که معلوم نیس فردایی درکارباشه یا نه.

 

واسه همین من برای هرچیزی که فک کنید دررابطه با فندق بوده مهمونی گرفتم .مهمونی هایی که میهمانان از اصل ماجرا خبر نداشتند که مبادا بخاطر یه مناسب به زحمت خرید کادو گرفتن بیفتن .خیلی از مناسبت ها رو هم خصوصی تر برگزار کردیم و خودمون بودیم ولذتش رو بردیم .

 

از مهونی به دنیا اومدن وعقیقه وتولد وجشن دندونی وجشن قدم بگیر که روال هستن .تا 555 روزگی وبیست ماهگی وبیست وهشت ماهگی و....تا اخرین مناسبت که چهل ماهگی پسرک بود وکلی از من کادو گرفت .

امروز هم با وجودی که میخاست برم مشاوره وبعدش هم خونه مامانی دعوت بودیم سرراه برای فندق کادو گرفتم. بعد هم برای مامانی وهمسری شکلات.

دوس دارم فندق هم محبت ببینه وهم اونو یاد بگیره وهم سیراب از عشق وعلاقه من بشه.

واسه همین ماهم ولنتاین رو جشن گرفتیم .مهم نیست فرنگی یا یه مناسب به روز شده تو ایرانه .مهم نفس کاره.

[ دوشنبه ۱۳٩٤/۱۱/٢٦ ] [ ۳:۳٠ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

......

 

 

 

حساب کنید با اون بدبختی تو پست قبل برسم شرکت.


کلی سوت وکف ودست وواقعا سورپرایز شدن همسری.

البته همسرم اصلا جرات نداره روز ازدواجمون رو یادش بره .کلافه بوده که بچه ها کشوندنش شرکت وهی میگفته تا نیم ساعت دیگه باید بره چون کارداره .

اونا هم که درجریان...میفهمن همسر جان عمرا اینروز رویادش رفته باشه.ولی وقتی من میرسم اونم کیک به دست خووو طبعا جا میخوره.

کادو پدر وپسر رو میدم .کیک بریده میشه وخورده میشه وتا 12شب همونجا مراسم لهو ولهب اجرا میشه .

تا صدای من درمیاد ومیگم بابا شماها مجردید ،ما متاهل بچه دار که باید بریم تا پسرمون به لالاش برسه .

واینطوری یه شب خوب وشاد برای خودمون رقم میزنیم ودهمین سال ازدواجمون رو جشن میگیریم . 

[ سه‌شنبه ۱۳٩٤/۱٠/٢٩ ] [ ٢:٠٧ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

پنجشنبه شب خیلی بهم خوش گذشت. البته بیشترش بخاطر خوش بودن فندق وبراه بودن دعواهای بچگانه سه تا بچه حدودا همسن .


باید زودتر مهمونی دوره ای نوبت خودم رو بدم.شادی پسرم وشمع وکیک وهیاهوی سه بچه ارزش اینو داره که وسط برنامه ریزی کوتاه مدتم یه انتراک بدم .

اخر این ماه خوبه !

[ شنبه ۱۳٩٤/۱٠/۱٩ ] [ ٥:۳٥ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

_ جمعه با وجودی که خیلی دیر تصمیم گرفتیم که یه دورهمی داشته باشیم .ولی بازم بهمون خوش گذشت.

_ صب که همسری کارداشت . میخاست بره بیرون که کمی بعد بهم زنگید که نون گرم کنم که حلیم گرفته.

_ منم پسری رو بیدارکردم ولباس ریختم تو لباسشویی.تا صبحونه بخوریم ومن دوش بگیرم ولباس پهن کنم وقت تلف کردیم .

_یهووی برنامه ییلاقی کلبه تو اخر زشک رو چیدیم با دوتا پسر مجرد ویه دوس پسر ودوس دختر.ماهم متاهل بچه دار.

_ دیروقت شده بود وقتی برای باربیکیو نبود واسه همین غذا گرفتیم ورفتیم کلبه که موتور برقش باید روشن میشد وبخاری ها هم همچنین .

_البته موقع برگشت دیگه حسابی اونجا گرم شده بود.

_ خوبیش این بود که به فندق خیلی خوش گذشته بود ومنم حکم بازی کردم اونم بعد گذشت بیش از سه سال .
سر ماشین جلال پسرخاله همسری.اونم بصورت تیکه تیکه...دوتا درش رو برده بودم وحکم کرده بودم باید درهای ما شینشو بکنم که تا مشهد سگ لرزه بزنه. تا دیگه با من حکم بازی نکنه!!

_ جمعه خیلی خوبی بود.هرچند بعدش کل لباس های فندق شسته شد ومن شام درس کردم وتنهایی رفتم برای خرید خونه !!:)))

[ شنبه ۱۳٩٤/۱٠/۱٢ ] [ ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

برای من همه مناسبت ها از اهمیت خاصی برخوردارند.خیلی علاقه به رعایت سنت ها واجراشون دارم.

تو هرشرایطی هم که بودم ،غافل از مناسبت ها نشدم واونها رو انجام دادم.گاهی شدتشون کم شده ولی نذآشتم محو بشن.
یه مواقعی با اخرین توان برگزارشون کردم ویه مواقعی هم با حداقل بودجه !
مهم برگزاریش وحفظشه.


فردا سمت ظهر میرم که علاوه بر خرید حتما لبو هم بگیرم.فقط خودم تو خانواده سه نفریمون دوس دارم.ولی شب یلدا اول به انارش ه بعد لبو واجیلش .البته از دید من.هندونه هم بود ونبودش برام یکی ه.میوه که همیشه هس.شیرینی هم علاقه ای ندارم !

همسری فردا ظهر نیس.میتونم تو تایم خواب ظهر لبوهای خوشگلمو بپزم .شب یه میز کوچولو سه نفره شب یلدا خواهیم داشت.

شب یلدا همگی مبارک .

[ دوشنبه ۱۳٩٤/٩/۳٠ ] [ ٢:۱٥ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

 

_ از صب خونه نبودم .صب که تا نزدیکای ظهر کاری خودم .بعدش هم مهمونی وظهر هم برای اولین بار همونجا پسر شیرینم رو خابوندم .

پسری که برعکس همه روزا از ساعت شش صب بیدارشد وتا موقع رفتن من ،منو بدرقه کرد وبعدش هم نخابیده بود.

طفلکی بعد از ناهار بیهوش شد .همسری گفت چون سمت عصری نیست بهتره ما خونه نریم که پسرک هم بهش خوش بگذره .

 

 

_سمت شب هم متوجه شدم از همسری انکار واز اونور گوشی _ پسر خاله اش و..._اصرار برای شب موندن تو کلبه که تو یه منطقه دنج ییلاقی ه.

منم به همسری گفتم حالا که همچین موقعیتی پیش اومده بهتره استقبال کنه .خودم  تو برنامه پاتلاک این کلبه رو دیده بودم وخیالم راحت بود امکانات رفاهیش اونم تو دل کوه وجنگل ، خوبه .البته اصرارم با نگاه متعجب مادرهمسری همراه بود که می گفت نذار بره !!

 

_همسری بیشتر نگران پسره .فندق بی نهایت وابستگی شدید به باباش داره .هرقدر من بهش رسیدگی کنم وسرویس بدم همین که باباش فقط کنارش باشه وبشینه تماشاش کنه بهش لذت نمیده.

 

 

_شبانه بردمش حموم .یکی دوباری سراغ باباش رو گرفت .براش کارتون ضبط شده مورد علاقه اش رو گذاشتم .با وجودی که عصری خیلی خابیده بود ولی حسابی خسته بود .ازم خاست فردا براش پیتتزا درست کنم گفت هوسش کرده .منم گفتم باشه می برمت بیرون وبرات پیتزا هم می گیرم ولی امرفرمودن خودم درست کنم .

 

_الانم فرشته کوچولوم تو خواب نازه .منم برنامه رو چیدم که حسابی بخابم وصب بیداربشم وبراش غذا درست کنم .بعدش بزنیم بیرون وبرگردیم وپیتزاش رو تو فر بذارم .

نفسمه دیگه .حالا برعکس همیشه امرکرده خودم درست کنم وحاضری نگیرم .قلب

[ جمعه ۱۳٩٤/۸/۸ ] [ ۱:٠٠ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
[ یکشنبه ۱۳٩٤/٦/٢٩ ] [ ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

پسر شیرینم سه سالش تموم شد.به همین سرعت مثل برق وباد .

دیشب مهمونیش بود عقیقه اش کردیم اونم تو شب تولدش.تو رستوران گرفتیم که هم راحت باشیم هم مهمون بیشتری دعوت کنیم .

خوشحالم که همه چی به خوبی برگزار شد .البته من خیلی اهل پرفکت بودنم ولی با بچه جماعت ....فک نکنم همه چی با دیسیپلین برگزار بشه .بچه اند دیگه .

قبل از بریدن کیک دنبال هم راه افتاده بودند ومسابقه گذاشته بودند!!

 

ماه خیلی خوبی بود این شهریور .پسر شیرینم رو هم ازپوشک گرفتم .کاری که مطمئن ام  پارسال هم موفق به انجامش می شدم ولی چون تجربه نداشتم به تعویق افتاد.

اونقدر این قضیه برام مهمه که حتما نحوه از پوشک گرفتنش رو می نویسم که در حق حتی یه بچه هم _ که مامانش نوشته رو میخونه _ اجحاف ؟نشه .

[ یکشنبه ۱۳٩٤/٦/٢٩ ] [ ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

فک می کنم از باب اسفنجی موجودی احمق تر وجود نداره !چقدر احمقه که دوستش پاتریکه واستثمار کننده اش اقای خرچنگ .

با این وجود هرروز صب که بیدار میشه میگه من حاضرم. من حاضرم.

خونه تقریبا ساکته.فندق کنارهمسری درحال خوابیدنه وگاهی سکوت شب با شیرین زبونی فندقم وسوالهای بی پایانش شکسته میشه.عاشق جفتشونم.

فردا همسری نیست.صب میره شرکت که جزوه هاش رو بخونه .بعد از ظهر هم کلاسهاشه.با این وجود دارم عاشقانه به خودم میگم من حاضرم .من حاضرم برای عاشقانه تر کردن زندگی.


فردا تاعصرتنهام ولی شب طبق هر هفته بساط بیرون رفتنمون برقراره.

[ جمعه ۱۳٩٤/٦/٦ ] [ ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
[ جمعه ۱۳٩٤/٥/۳٠ ] [ ۱:٠٠ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

 ممنونم از همه دوستانم که تولدم رو بهم تبریک گفتن البته تا همین الان .

همسری اولین نفر بود وبعدش هم سارا نازنین که اخر شب بهم اس داده بود  ودوست داشت اولین نفری باشه که بهم تبریک می گه ومنم یه مردادی زدم تو پرش وگفتم دومین نفره.

کیانا ومریم عزیزم وسارای دوست داشتنی ومهربونم .ممنونم .

میخاستم یه پست پرانرژی وشاد بذارم گفتم تشکر رو با اون پست قاطی نکنم .

دوستتون دارم خیلی زیاد .

من عاشق عدد 28 ام .عاشششششششششششقش هاااااا.

 

 

 

کامنت دونی بازه

[ چهارشنبه ۱۳٩٤/٥/٢۸ ] [ ٤:٥٠ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
[ سه‌شنبه ۱۳٩٤/٥/٢٧ ] [ ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

بعضی مواقع که همسری ظهرا نیست منم ظهر نمیخابم .ناهار سبک زودهنگام خوردن همین حسن رو داره که سنگینت نمی کنه وگرنه من معتاد خواب ظهرم .

 

نشستم ویه سری عکس نگاه کردم .چقدر دیدن عکس های گذشته لذتبخشه.از هر مناسبتی که برام مهم تر بود یک دوتا عکس چاپ کردم وبه درودیوار ویخچال خونه زدم .اصلا هیچی به پای ورق زدن یه البوم پرعکس نمی رسه .چه تایده که یه هارد اکسترنال عکس داشته باشی .اون ورق زدن صفحات البوم یه چیز دیگه س.

دست ودلم به کارکردن نمیرفت .هم حال جسمیم زیاد مساعد نبود وهم روز نظافت خونه فرداس.بیشتر دوست داشتم وقت کشی کنم وتو تایم خواب پسر شیرینم عکس ببینم .وچندتایش رو گلچین کنم برای صفحه اینستا !!

[ یکشنبه ۱۳٩٤/٤/٢۱ ] [ ٢:٢٧ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
[ پنجشنبه ۱۳٩٤/۳/٢۸ ] [ ٦:٥٢ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
[ دوشنبه ۱۳٩٤/۳/٢٥ ] [ ۳:٢٦ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
[ جمعه ۱۳٩٤/۳/۱٥ ] [ ٢:۱٦ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

_ عاشق فندق ام !!عشق به فرزند روز به روزه.همیشه درحال زیاد شدنه.اونم برای پسر مهربون ومثبتی مثل فندق .

_ شلوارک وبلوز رکابی تنش میکنم.قبل از بیرون رفتنم براش توضیح میدم کجاها میخایم بریم وچیکارا داریم.

_ اگه غذآ خورده باشه که هیچ وگرنه تو یه ظرف کوچولو غذآ براش برمیدارم.اب خنک ومیوه وکمی بادوم هندی وبرگه چیزی که دوس داره.


_پسر مهربونم عاقل ه.حواسش هست درصورتی که بچه س.
نوع رفتاری که بیرون با من داره خیلی متفاوت تر از مواقعی که با باباشه .

_ اول باهم میریم برای دکمه های مانتوم . دیشب بسته بود وامروز گفتم برم قالش کنده بشه.
بهش میگم عزیزم میریم دکمه فروشی که دیشب بسته بود.بدون مقدمه قربون صدقه من میره میگه :میدونی مامان عاشقتم ؟؟
منم سرمست از این همه عشق ومهربونی پسرم.


_ میریم مغآزه.به دل وبا پای اون راه باقیمونده از جای پارک ماشین تا مغآزه رو میرم.
سوالاشو جواب میدم مو به مو وبا مهربونی.
لوله اب ترکیده وکل خیابون اونجا وجاهای اطراف رو اب برداشته.براش توضیح میدم.محل ترکیدگی رو میخاد ببینه .صبر میکنم تا دل کوچیکش همراهم بشه.


_ مانتو رو میدم وتوتایمی که حاضر بشه میریم پاساژ.چیزی میخاستم.همین که خرید رو انجام میدم پسرک اجازه دیدن بقیه پاساژ رو نمیده !!به دلش رفتار میکنم.تو دستش خوراکی ه.میخوره وهی میگه ممنون چقدر خوشمزه س.راه رفته رو برمیگردیم . مانتو ودکمه هام رو میگیرم.
پسر عاقلم سر هر خیابون وکوچه حتی کوچیک باشه صبر میکنه وایمیسته ودست منو میگیره.

_ سوار ماشینش میکنم وظرف اجیل رو جلوش میذآرم که مشغول بشه.بطری اب هم کنار دستشه.

_ جای بعدی میوه فروشی ه.سوال پشت سوال.حین دست چین کردن میوه سوالهای بی پایانشو حواب میدم.

کمی جلوی مغازه بازی می کنه .پسره دیگه...وقتی پیاده راه میره مثلا ماشین ه.دستاش رو جوری تکون میده انگار رو فرمون ه.
میذآرم کمی بازی کنه.خریدا رو تو ماشین میذآرم وپسرک کوچولوم رو بغل میکنم رو صندلی میذآرمش .انجام همین سه کار کلی تایم ازم میگیره.

_میریم دنبال باباش.اخلاق پسرک کلی عوض میشه .انگار دیگه نگران نیس مراقب من باشه!

_ سمت شب باز میریم بیرون. اینباربدون ماشین با سه چرخه اش که بجای اینکه روش بشینه ، راهش میبره.

_تو کوله خرسیش غذآ واب وموز میذآرم.هنوز توراهیم .جلوی یه دکه میگه برام چیپس بخر
_بندرت چیزی میگه براش بخرم. از اونجایی که چیپس کم میگیرم وصبحش براش گرفته بودم بهش نه میگم _بعد میگه پس از اون لیسک هایی بگیر که دوست ندارم !_اب نبات چوبی رو میگه_خنده ام می گیره از حرف زدنش.

می گم مامان برات موز وپلو اوردم.اصرار میکنه برنج میخاد .بهش میگم توراه سخته که..بذآر برسیم .بازاصرار میکنه. ومنم میدونم الکی چیزی نمیگه.چیزی. تو خونه نخورده بود .
ظرفشو دستم می گیرم ودرحین راه رفتن بهش غذآ میدم واونم میخوره.نه همشو

اونقدری راه نرفتیم که سیب زمینی میخاد.براش می گیرم اونو هم کمی میخوره ومیگه دیگه بستمه.
عجب وروجکی شده.

_ میریم مجتمع ومیذآرم هرچی دلش میخاد با سه جرخه اش دوربزنه وکیف کنه.خودم رو نیمکت لم میدم.
چقدر بچه ها معصوم اند.
لذت میبرم از بازی وشادی کودکانه اش.

_موقع برگشت یه باشگاه ورزشی میبینه واصرار که بره توش رو ببینه.میسپارمش دست یه اقایی که ببردش پایین.قبلش بهش گفتم من نمی تونم بیانم فقط مردا میرن.
درش جوری بود که داخلش دیده میشد.خلاصه رفت دید ورضآیت داد بیاد بیرون .همون موقع هم همسری از باشگاه ورزشیش به ما رسید وبقیه راه رو با ماشین برگشتیم خونه.

میدونید من عاشق فندقم.تو دنیا چیزی شیرین تر ودوست داشتنی تر از اون وجود نداره.
از ته قلبم دعا میکنم تنش سالم باشه وخوشبخت بشه.
خدایا بخاطر داشتنش شکر.

 

 

[ چهارشنبه ۱۳٩٤/۳/٦ ] [ ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
[ یکشنبه ۱۳٩٤/۳/۳ ] [ ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
[ شنبه ۱۳٩٤/٢/٢٦ ] [ ۱:٤۸ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

1_ تنبلی شیرینه وادم هم خیلی زود بهش عادت می کنه _ البته نه همیشه و نه برای هر کاری _ بیش از سه ساله که یه تیکه ظرف رو هم نشستم.حتی ابکش وظرف خیس کردن برنج رو .تعداد ظرفایی که تو این مدت شستم اونقدر کمه که می شه کاملا نادیدش گرفت _ ماهی دوتیکه نهایتش !!_

حالا یه هفته س که ظرفشو ب ا س ن مبارک رو زمین گذاشته وخرابه .امروز از نمایندگی اومدن وقرارشد چون المنتش سوخته – خودمون هم فهمیده بودیم _ بعد تعطیلات ببرن ودرستش کنن وبیارنش.

 

2_ خیلی مهمون دوس دارم وگرنه بخاطر این قضیه خرابی ظرفشو میخاستم خاله بازی ودعوت کردنهارو کنسل کنم.

 

3_هفته پیش تو فکر دعوت کردن مهمون بودم .دقیقا صبحی که میخاستم مهمونا رو دعوت کنم خودم دعوت شدم .با همسری حرفیدم که ظهر مهمون دعوت کنیم وشب هم بریم مهمونی .از اونجایی که اخلاق دارم در حد فرشته !! همسری اصلا زیر بار نرفت وگفت من متوجه نمیشم واین کار خسته ام می کنه. از خود راضیما هم مهمونی رو رفتیم.

.

حالا این هفته.شاید شنبه شب مهمون دعوت کنم .گفتم بیخیال ظرفا .یواش یواش وسط مهمون بازی وگیس وگیس کشی های فندقم با بچه اونا این کاررو می کنم .

 

4_ هفته قبل تو مهمونی اونم اخر شب یه گلو درد شدم افتضاح.انگار رو گلوم گرده نشسته باشه .خیلی درد می کرد .بحدی که قورت دادن اب دهنم هم مشگل شده بود .این درد تا فردا هم ادامه داشت واز اونجایی که حساسیت فصلی دارم وریزش اب بینی فک کردم سرما خوردم !

 

فک کنم دوروز بیشتر طول کشید تا امروز که باز همون علایم ومن متوجه شدم برای اولین بار حساسیت خوراکی به توت فرنگی هم پیدا کردم .معلوم نیس پاشون بجای کود چی می ریزن که اینجوری شدم ؟!سوال  وگرنه من کجا وحساسیت غذایی اونم به توت فرنگی نازنین کجا .

 

5_ نمیخام وارد جزییات زندگیم بشم .همه اطرافیان من می دونن که همسری مرد صبور ومهربون وامروزیه.به قول نفیسه ویه سری از دوستام من باید ادم بد ببینم که قدر دون همسری باشم !!_ من نه برای احساس خوشبختی کردن لازمه زندگی بد ببینم ونه زندگی های انچنانی باعث احساس بد وسرخوردگی و حس بدبختی تو وجودم می شه _

 

ولی خیلی واقت ها  وقتی با فندق میرم بیرون بیشتر شاد وخوشحال می شم مژه.امروز همسری با کلی من ومن میخاست ببینه من اوکی ام که بره پیش دوستش .همونی که بعد بیست سال همدیگررو پیدا کردن اونم با شاهین .اوووف چنان خوشحال شدم وقسمش دادم که اگه نره نه من نه اون !!نیشخند

 

طفلکی ماشین رو هم برای ما گذاشت  .من وپسری هم طبق شبهای دیگه حاضر شدیم وزدیم بیرون .اول مجتمع گردی که فندق خیلی دوس داره _ چون ماشین حمل کودک می گیرم وپسرک راهش میبره – بعد جاتون خالی فالوده خوری وبعد هم شام بیرون !

ای چسبید... ای چسبید ....که یکی ندونه فک می کنه من تو زندان اسیرم !

 

 

_ بعد مدتها یه پست با لپ تاپ خاک گرفته ام هم نوشتم .

[ جمعه ۱۳٩٤/٢/٢٥ ] [ ۱:٤٥ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
[ یکشنبه ۱۳٩٤/٢/٢٠ ] [ ۱:۳٢ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

_ روزای تعطیل عشق فندقه .بخاطر اینکه وقتی چشمش رو از خاب صب یا عصر باز میکنه بابایش رو کنارش میبینه.


_همسری تمایلی برای خرید اون کادو خاص وگرون نداشت.هر چی گفتم ، نه گفت.واسه همین تصمیم گرفتم روز پدر بهش کادو بدم _قبلش میخاستم روز پدر وتولدش رو یکی کنم _
عصری دوره دوستانه داشت.منم فندق رو حموم کردم وکمی جمع وجور کردیم ورفتیم خرید کادو روز پدری.

یه جعبه شیرینی هم گرفتم ورفتم شرکتش که با دوستاش دور هم بودن .


_کادو رو من گرفتم ژستش رو فندق گرفته.چنان باچرب زبونی گفت روزت مبارک . من برات کادو گرفتم که بیا وببین.حالا هی به بابایش میگه دوسش داری؟رنگش خوبه؟و....؟
وروجکی شده فسقلی که ادم وا میمونه.


[ جمعه ۱۳٩٤/٢/۱۱ ] [ ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

_ از روز یکشنبه 16ام پسرک رو مهد گذآشتم . سه روز پشت سرهم .پنجشنبه هم تعطیل بود.

خیلی خوب وعالی با مهد کنار اومد.روز سوم من تو سالن هم ننشستم.اخه وروجک هرزگاهی از کلاس میزنه بیرون.اصلا به روش نیاورد من نیستم.
وقتی تو کلاس ه از تو ال سی دی نگاهش میکنم.
یا بازی میکنه یا داره میخوره!!یا اهنگ گذآشتن وشعر میخونن ومیرقصن.

قرارمه یه روز درمیون بره. مثلا روزای زوج._امروز سرما خورده وفردا مهد نمیبرمش_.
یه هفته هم صبر میکنم وبعدش میفتم دنبال یه سری کار عقب افتاده واجب !!از گرفتن مدرک دانشگاه تا تمدید گواهینامه ایی که فک کنم دوسالی ازش گذشته.

خداروشکر که سختی های اولیه منم به دمش رسیده.

_ روز چهارشنبه اولین کادو روز مادر رو از فندق گرفتم .کاردستی مهدش.شب جمعه هم داشتیم میرفتیم بیرون.پسرک وپدر باهم رفتن تو پارکینگ تا من حاضر بشم.
رفتم پایین میبینم فندق پشت ماشین قایم شده .تا منو دید اومد سمتم تو دستش هم یه کادو .بهم میگه عیدت مبارک !

[ جمعه ۱۳٩٤/۱/٢۱ ] [ ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
[ جمعه ۱۳٩٤/۱/۱٤ ] [ ۸:٢٥ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

دراینکه هر گلی یه بویی داره شکی نیست.ادم جنبه های مختلف داره .رفت وامد ونشست وبرخواست با دوست ، فامیل واشنا لذت بخشه. 


ادامه مطلب
[ پنجشنبه ۱۳٩٤/۱/٦ ] [ ٩:٥٥ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

میدونید یه چیزایی حقه...درسته...انکارناپذیره...ولی بازم نباید بذآری احاطه ات بکنه.روز وشبات رو به یغما ببره.از همه مهمتر روت گرد وغبار بپاشه وترو از عزیزانت غآفل کنه.

اره حقه...ولی باید جمع وجورش کرد.با هرروشی .شاید با چندین روش.

من عاشقتونم.همسر مهربان وصبورم.پسر شیرین وپر حرفم که دایم سوال میپرسی.توفرشته کوچک دوست داشتنی با اون همه اطلاعات عمومیت.اره ...من عاشقتونم.مثل همیشه.

[ سه‌شنبه ۱۳٩۳/۱۱/٢۸ ] [ ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

میدونید یه چیزایی حقه...درسته...انکارناپذیره...ولی بازم نباید بذآری احاطه ات بکنه.روز وشبات رو به یغما ببره.از همه مهمتر روت گرد وغبار بپاشه وترو از عزیزانت غآفل کنه.

اره حقه...ولی باید جمع وجورش کرد.با هرروشی .شاید با چندین روش.

من عاشقتونم.همسر مهربان وصبورم.پسر شیرین وپر حرفم که دایم سوال میپرسی.توفرشته کوچک دوست داشتنی با اون همه اطلاعات عمومیت.اره ...من عاشقتونم.مثل همیشه.

[ سه‌شنبه ۱۳٩۳/۱۱/٢۸ ] [ ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

_ اینروزا فندق خیلی شیرین تر از قبل شده.من همیشه فک میکردم عشق به بچه از همون اوله.هرچی هست از اول هست_فرض کنیم ادم بچه اشو رونهایت میتونه صدتا دوس داشته باشه. این صدتا از همون بدو تولد هس_ولی حالا میبینم روزبه روزه.اینروزا اونقدر فندق رو دوس دارم واونقدربهش عشق می ورزم که به همسری میگم گاهی به فندق نگاه نمیکنم !از بس که عاشقشم حرص میخورم ودندونام رو رو هم فشار میدم.



_یادمه همسری رو هم اینجوری دوست داشتم.بعضی وقتا از شدت علاقه بهش نگاه نمیکردم.از بس که موقع نگاه کردن بهش حرص میخوردم ودندون روهم فشار میدادم وقربون صدقه اش میرفتم.


_ من همسری رو از اول باشدت دوس داشتم_فرض کنیم نهایت علاقه صدباشه_اخه ازدواج ما که سنتی نبود.ما از قبل شناخت داشتیم کلی سال بود.کلی شناخت حاصل شد وکلی سفررفتیم واسه همین موقع ازدواجم عشقم بهش تکمیل شده بود.درسته ادم میگه بعد گذشت سالها علاقه ادم بیشتر میشه.ولی من همسری رو خوب شناخته بودم وظرفیت عشقش تکمیل شده بود.


_ درست برعکس پسرم.پسری که الان براش میمیرم وعاشقانه دوسش دارم.لحظه ای بدون اونو نمیتونم تصورکنم.بینهایت شیرین وحراف شده.دایم اطلاعات عمومیش رو به رخمون میکشه.
پسری که دایم به من وباباش میگه عاشقتونم.میگه من بدون شماها میمیرم.


_خدایا شکرت.بخاطر اینکه یه زن قوی ومصمم وایده الیستم .بخاطر تمام چیزایی که دارم.بخاطر اقامون وفندق شیرینم.خدایا شکرت.بخاطر سلامتی ورفاهی که دارم ازت ممنونم.

 

 

 

 

[ شنبه ۱۳٩۳/۱۱/۱۱ ] [ ٧:٢٤ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
[ یکشنبه ۱۳٩۳/۱٠/٢۸ ] [ ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

 

 

 

 

 

جریان اف این فروشگاه ها خیلی مسخره س.

چند وقت پیش که رفتم هپی لند وبرای فندق خرید کردم تواف بود.اتفاقی رفتم .از خرید ماه پیشم دوتا بن داشتم وباید تو همین ماه خرجش میکردم.کلی روش پول گذآشتم که حالا که تو اف ه بازم خرید کنم.پشیمون نیستم چون واقعا عالی و شیک بودن .موقع حساب کردن حرف تعویض شد گفتم حوصله ندارم از فلان جا دوباره برگردم .الان تو ماشین اندازه میگیرم.چون حرف شد اونا هم گفتن امروز از فلان رستوران. تو محدوده خونه ما ، غذآ گرفتن وخیلی طول داده تا غذآ رو بیاره_سه ساعت !!!_رستورانی که هم اوایل باز شدنش همه غذآهارو با نصف قیمت میداد. تو همین تعریف کردنا فروشنده گفت اون رستوران هم افش عین ماهه.ما که خودمون میدونیم چطوری اف میزنیم دیگه...وبعد هم خندیدن.


اره منم میدونم حتی تو اف های 50درصدشون هم که ضرر نمیکنن.این همه مشتری هم میریزه وجنسا رو میبره.


دیروز قراربود بریم الماس شرق.هم فندق بره شهربازی هم من کادو عشقم رو بگیرم.
گفتم مستقیم نرم همون فروشگاه وسرراه هم بقیه مغازه ها رو ببینم.

رفتم برند.کاپشنه 650تومن بود اگه اشتراک داشتم کمتر از نصف قیمت هم بهم میداد یعنی سیصد تومن.حالا این اشتراک ه چی بود؟اگه قبلا خودم یا حتی یکی از دوستان ،اشناها،کسی از اونجا خرید کرده بود وشماره موبایلش تو سیستمشون ثبت شده بود .به همین شلکی بودن !!من کاپشن رو به نصف قیمت میخریدم.


شما فک کنید اینا چقدر تو یه لباس میخورن.مسلما تو همون نصف قیمت هم کلی سود دارن.

رفتم فروشگاه قبلی.همونی که هفته پیش اونجا کاپشن قیمت کردم.فک میکنید چی شد؟
کاپشن رو دیدم 60تومن ارزونتر از هفته پیش میداد !

عشقم با فندق تو شهربازی بودن .خرید رو موکول کردم به برگشت اونا از شهربازی.

رفتم پیششون وبه اقامون گفتم موقع برگشت بر یم فلان مغازه.اونم اصرار که من کاپشن دارم وال وبل....منم اصرار که کادو ه عزیزم ومنم این مدل کاپشن رو دوس دارم.تازه از هفته پیش 60تومن داره ارزونتر میده.

با خودم گفتن فروشنده عوض شده وحتما اطلاعی نداره وگرنه برای یه هفته این همه افت قیمت نمیشه.

تا فندق بازی کنه بعد بستنی بخوره وبه زور برگردیم بیایم مغازه ،دیدم فروشنده قبلی هم اومده واشتباهی درکار نیس.هیچی تخفیف نداد.ولی من کاپشن مورد نظر هفته پیش رو 60 تومن ارزونتر گرفتم.

خیلی خوشگله .از همه مهمتر اقامون خیلی خیلی ازش خوشش اومد .

توبرگشت هم برای فندق یه کلاه جینگولی گرفتم.چهارتا کادو فندق به روز مهمونیش نرسیده استفاده شد.مهم خوش بودن بچه امه .

آخه یکشنبه فندق 28ماهش میشه .

 

 

 


 

[ شنبه ۱۳٩۳/۱٠/٢٧ ] [ ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

میدونید چی خیلی لذتبخشه؟
اینکه یه پسر شیرین زبون داشته باشید واز فرصتی که موقع بازیش براتون پیش میاد ،استفاده کنید وبخواید بهش شام بدید .همون موقع محو چشمای الماس گونه معصومش بشید .محو دستای کوچولوش که داره با تبلت بازی میکنه وپاهای کشیده اش که رو مبل رو هم دیگه انداخته شد محو این همه زیبایی بشید وهمون موقع بهش شام بدید وازش بپرسید:این چشمای خوشگل رو از کجا اوردی؟
این دستای کوچولو رو ازکجا اوردی؟
وبعد پسرتون با اون دوتا الماس بهتون خیره بشه وخیلی شیک بگه:از شهربازی!!
میدونید ...اوج لذته...عاشق حرفاشم.

[ سه‌شنبه ۱۳٩۳/٩/٤ ] [ ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
[ دوشنبه ۱۳٩۳/۸/٥ ] [ ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
[ یکشنبه ۱۳٩۳/٧/٦ ] [ ۱:٤٤ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
[ جمعه ۱۳٩۳/٦/٢۸ ] [ ۳:٤٦ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

این اولین تولد تو بعد از یکی شدنمونه !


[ چهارشنبه ۱۳۸٥/۳/۳ ] [ ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

 چه حالی بهتون دست میده که پسرک شیرین وحاضر جواب ودست به موبایلتون که فرت فرت می تونه هرچی رو که بخوای از توگوشیتون دربیاره ، تازگی ها وقتی ازش میپرسی با موبایل داری چیکار می کنی بگه اینترنت !!

بعد بگی تو اینترنت چیکار می کنی بگه اس ام اس میدم !

ها ...جدا چیکار می کنید؟قلب

[ پنجشنبه ۱۳٩۳/٥/۳٠ ] [ ۱:٢۱ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
[ سه‌شنبه ۱۳٩۳/٥/٢۸ ] [ ۳:۱۱ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
[ یکشنبه ۱۳٩۳/٥/٢٦ ] [ ۸:٥۳ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

 

 1_خیلی وقت پیش از هر ماه فندق تا یکسالگیش یه عکس انتخاب کرده بودم برای چاپ.تو بعضی ماه هاش عکس جالبی برای چاپ پیدا نمی شد . بجاش تو فلدر یه سری ماه هاش هم کلی عکس تودل برو برای چاپ داشت .خلاصه دست چین کردم وریختم تو یه فلدر ولی نشد بره برای چاپ .

 

2_تا همین چند وقت پیش که باز همین کاررو کردم .این بار سعی کردم هرطور شده از هر ماه  زندگیش فقط یه عکس انتخاب کنم .

 

3_دیروز سه تا از عکسایی که با من یا باباش بود رو دادم چاپ کنن .هم میخواستم قیمت دستم بیاد هم کار طرف رو ببینم .

 

4_چه حس زیبایی .سه تا عکس رو چسبوندم رو یخچال .حالا میخوام بقیه عکساش رو بدم برای چاپ وبعد هم رو شاسی زدن که یه دیوار خاطر تو خونه داشته باشیم.

 

5_اونقدر این حس زیبا بود که دیشب نشستم ودوباره عکسارو دیدم .

یه سری عکسا قدیمی رو سی دی ه .ولی بعد از اون اقامون گفت عکسا به باد میره وبذار رو هارد بمونه .واسه همین کل عکسامون _ بغیر از اون ده بیست تا سی دی_ رو هارد لپ تاپ وهارد اکسترنالمون _ محکم کاری تو دوجا.

نشستم وعکسای روی سی دی رو دیدم .باور نمیشد اینهمه حس خوب بهم بدن .اشک ریختم از رو شوق وعشق .شاید هم عین گل مرد نفهمیدم از سر شوق بود یا از سر افسوس.

 

6_میخوام پروژه بعدیم بعد از چاپ این 12 تا عکس فندق، یه سری از عکسای دونفره عشقولانه خودمون باشه .عکس دوتایی از ددر وبیرون رفتنامون !

کلی عکس دونفر رو یخچال داریم که مال سفرهای اونور ابیمونه.

[ دوشنبه ۱۳٩۳/۳/۱٩ ] [ ۸:۳۱ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
[ یکشنبه ۱۳٩۳/۳/٤ ] [ ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

 1_ این که خیلی بده یه عده تا یه چیزی سرشون نیاد حال وروز بقیه رو نمی فهمن .حتی یه سری چیزای معمولی وپیش پا افتاده .

مثلا یکی از دوستام که از شانس بد من دم امتحانات پایان ترمم مشکل دار شده بود ومدام تلفنی اونم شبای امتحان باهام درد دل میکرد .متوجه نشه که یه جورایی مزاحم منه تا اینکه شب امتحان خودش هر کی زنگ بزنه بهش ، بفهمه چه به روز من اونم تو شب امتحانیم اورده !

خیلی بده ...حتما نباید همه چی رو ادم تجربه کنه که ...

 

2_گفتم تو این ماه یه مهمونی طبق روال چندین ساله دعوتم .یه مهمونی خیلی شیک ومجلل تو باغ .امسال دایم می گفتم با این شرایط خواهری چیکارکنم ؟ اخه امسال عمرا اگه فندق میذاشت به من وباباش خوش بگذره ( بخاطر موسیقی زنده ایی که دارن) .داشتم رو پرستاربردن با خودم تو مهمونی فکر میکردم ._ تا این حد دوس دارم مهمونی رو از دست ندم _

تا اینکه امشب بهمون زنگ می زنن ومی گن موسیقی زنده منتفی ه .بخاطر اینکه شب بعدمهمونی شب وفاته !! یعنی از این بهتر نمی شه هاااا.حالا ببینم شاید بازم پرستار بچه رو با خودم ببرم .

 

3_ بعد از خواب عصر سه ساعت ه فندق وشیر دادن بهش.حاضرشدیم و زدیم بیرون .به قصد خرید کادو رو پدر.

پارسال خوب بود .روز پدر وتولد اقامون  اینا تویه روز بود .از خود راضی دوتا کادو گرفتم یکی از طرف خودم که بی نهایت شیک وجنتلمنانه بود ویکی هم از طرف فندقک .

بعد خرید، کادو رو دادم دست پسرک شیرینم .فک نمی کردم چیزی رو که بهش بگم با این سن کمش یادش بمونه ورعایت کنه.

از فروشگاه که اومدیم بیرون کمی پایین تر هم اقامون اینا اومده بودن دنبالمون .کادو رو دادم دست فندق ودوبار شمرده براش گفتم .اینو می دی به بابایت وبهش دست میدی ویه ماچش میکنی ومیگی روزت مبارک!!

از اینکه موقع دادن  کادو به پدرش یه نکته رو هم فراموش نکرد خیلی به خودم می بالم .عاشقتونم مردای زندگی من .

[ دوشنبه ۱۳٩۳/٢/٢٢ ] [ ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
[ یکشنبه ۱۳٩۳/۱/۳۱ ] [ ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
[ پنجشنبه ۱۳٩۳/۱/۱٤ ] [ ٢:۳٢ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
[ چهارشنبه ۱۳٩٢/۱۱/٢ ] [ ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
[ سه‌شنبه ۱۳٩٢/۱٠/۱٧ ] [ ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

زیباترین نگاه ، نگاه یه چشم براق وشاداب وشیطون فندق بازیگوشیه که موقع شیطنت مچش رو گرفتی.
[ شنبه ۱۳٩٢/۸/۱۸ ] [ ٢:۱۱ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
[ سه‌شنبه ۱۳٩٢/٥/٢٩ ] [ ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

یه موقعی خیلی شاد وشیطون بودم ___اینروزا از اصلم دورشدم ولی دارم سعی میکنم برسم بهش___میدونید دنیا ارزش این همه فک کردن وبالا وپایین کردن رو نداره ویه وقت بخودت میای که تایمت تموم شده وباید برگه ها رو بگیری بالا___همسری عشق اولمه وفندق هم سالها بعد به جمعمون اضافه شد وشد عشق دومم ___حالا ما یه خانواده سه نفره هستیم مثل اکثر خانواده ها ی سه نفره با یه تفاوت واون تفاوت فقط وجود من تو این جمع ه که باید عین روزای طلایم بشم ،خورشید سوزان زندگی!!
نويسندگان
صفحات اختصاصی
امکانات وب