خونه زندگی من
روزانه های زندگی من با همسرجونی وفندق شیرینم
نويسندگان

 

 

 میدونم که اینجا برام دعا کردید .فک کنم دارم موفق می شم .سخته وهمه کارا رو بخاطرش تعطیل کردم .ولی نتیجه عالیه .

[ شنبه ۱۳٩٤/٦/٢۱ ] [ ٩:۳٢ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]

 

درحال گذر دادن فندق از یه مرحله زندگی ورشدش ام .برام دعا کنید که موفق بشم .من تو اینجور موارد بی نهایت کم صبرم .دلم براش می سوزه همچین مادری داره درحالی که من بهترین پسر دنیا رو دارم .

امیدوارم چندروز دیگه بیام وبنویسم بعله ...موفق شدیم.

[ دوشنبه ۱۳٩٤/٦/۱٦ ] [ ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]

وقتی بیرون میریم فندق به ندرت هوس چیزی میکنه وبه ما میگه براش بگیریم.واقعا به ندرت.اون یه باری هم که میگه بیشتر بخاطر تشنگیه.

واسه همین وقتی بیرونیم مدام ازش میپرسم چیزی میخای؟_ما حداقل هفته ای چهارباربیرونیم وفندق ماهی یک بارهم طلب ابمیوه یا بستنی نمیکنه_
برای همین خیلی ذوق مرگ میشم بچه ام ازم چیزی بخواد .چون میدونم اونو تا تهش میخوره.

امروز قبل از اینکه بریم بیرون بخاطر نوشته مصاحبه با رامبد تو مجله هوس هندونه کرد.اونقدر بامزه خواسته اش رو عنوان کرد که دلم براش غش کرد.


رفتیم بیرون من یه کاری داشتم.بعد رفتیم پرو جلیقه شلوارفندق واز اخرهم ارایشگاه که موهاش رو کوتاه کنه.

موقع برگشت اصلا حواسم نبود از بس پسرک بخاطر کوتاهی موش وخواریدنش کلافه بود_بچه ام عین ادم بزرگها میشینه تاموهاش کوتاه بشه ولی بعدش بشدت کلافه ست وطاقتش برای رسیدن به خونه ودوش گرفتن کم میشه_

میخاستم سریع برگردیم خونه که پسملی دوباره اسم هندونه رو اورد.

هندونه گرفتم واومدیم خونه.سریع کردمش تو حموم وان پرابش . منم سریع لباسهای بیرونم رو دراوردم وبا یه قاچ هتدونه رفتم پیشش.

[ چهارشنبه ۱۳٩٤/٦/٤ ] [ ٦:۳٢ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]


دروغ چرا ....تا قبر...آآآ...!من قلبا خیلی دختر میدوستم.عاشق ایلین خواهرزادم بودم.

خب ذآتا من ادم بچه دوستی محسوب نمیشم.هربچه ایی رو دوست ندارم وبه ندرت دلم میخاد یه بچع ایی رو بچلونم .واسه همین اخلاقم ، به ندرت از بچه ایی تعریف و تمحید می کنم. اگه تعریف کردم بدونید از اون بچه خوشم اومده.

حقیقتش خیلی دوست داشتم فندق پسر بشه ! با همین چشما وسر وکله !!با لبهای فوق العاده اش.


اگه قرارباشه بچه دیگه ایی داشته باشم_که عمرا بخام .پرونده بچه دار شدن رو بستم _دوست دارم بازم پسر بشه. اصلا صدتا بچه هم باشه دوست دارم پسر بشن.فندق،گردو،بادوم و....



فندق خیلی خیلی مهربون وشیرینه.ظهرا درحالی که کاملا تو بغل همیم به خواب میریم.چشماش منو دیوونه میکنه با اون صدای زنگ دار ومهربونش که از صب تا شب درحال قربون صدقه رفتن وتشکر کردنه.


خداروشکر که فندق رو دارم.دقیقا همونی که میخواستم.جون میده لیسش بزنی وگوشت پشت گردنش رو بکنی تو دهنت رو مک بزنی تا قرمز بشه.

[ جمعه ۱۳٩٤/٥/۳٠ ] [ ۱:٠٠ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]

 

 

 

 _من عاشق تدارکاتم اونم تدارکاتی که به شادی وخوشگذرونی وگرفتن انرژی های خوب منجر می شه .

واسه همین اینجا چیزایی رو می نویسم که شاید خیلی معمولی باشن ولی برای من لذت بخشن .

 

_از نوشته اینجام تا همین امروز .دقیقا همین امروز دنبال لباس فندق بودم.بی نهایت لباس های خوشگل موشگل وجینگولی دیدم .ولی من فقط جلیقه شلوار میخاستم .که اونم همه جا دومدل بیشتر نبود .پارچه چهارخونه خاکستری یا قهوه ای روشن که شلوار وجلیقه بود بایه یراهن سفید که با ست موردنظر من که باید پیراهن لیمویی درنظر گرفته می شد خیلی تفاوت داشت .تا دلتون میخاست شلوارک های شیک با جلیقه بود.

 

_از کل سجاد بگیر تا مانلی راهنمایی وخورشد وقسطنطنیه وورسیج تو احمد اباد وحتی پاساژ های صیاد وفروشگاه مکس .

 

_مهرک سجاد یکی داشت که فک می کردی لباس فرم مدرسه اس.بقیه جاها هم همون مدلی رو که گفتم داشتن .فقط یه فروشگاه تو قسطنطنیه بود که همونی که میخاستم رو داشت با بیست درصد تخفیف.

 

_تو این مابین  گشت وگذار ودیدن این همه فروشگاه لباس بچه ، کلی لباس هم از جاهای 50 درصد اف برای فسقلی گرفتم ولی لباس مورد نظر ...نوچ .

از اونجایی که تنها مدل مورد نظر هم جلیقه تنگی داشت تصمیم بر این شد که جلیقه شلوار فسقلی رو بدم بدوزن .خیاط همسری که قبول نکرد . تو یکی از همین گشت وگذارهام از لباس فروشی های بچگونه ادرسی گرفتم از یه خیاط که بارها هم از جلوی مغازه اش رد شده بودم .

 

_امروز پارچه اش رو گرفتم بردم .همه چی عالی فقط اون ست نشد که نشد .گزینه دومم شد .ابی اسمانی کمرنگ .یه پیراهن برند

براش گرفتم اونم تو اف 50 درصد که اخر عشق وکیف یه مادر میشه.

 

فقط کفش فندق مونده .به قول همسری که بهم می گه تو میخای تو مراحل بعدیش چیکار کنی ؟...من موندم تو جشن فارغ التحصیلیش باید چیکار کنم ؟

 

_ خوشحالم که کارای فندق اوکی شد .رستورانش هم عالیه .مونده لباس های خودم وهمسر جونی.

[ شنبه ۱۳٩٤/٥/٢٤ ] [ ٥:۳۳ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]

بقول دوستی تو اینستا که زیر عکسای چیزایی که خیلی دوست داره مینویسه مرگ ودخترجوان.حالا مرگ ومادر بچه .

وقتی این اتفاق میفته که بری سجاد به قصد خرید .بعد ببینی فروشگاه محبوبت اف زده اونم لباسهای برند المانی .میشه مرگ ومادر یه پسر وکلی خرید فندوقونه !!

[ یکشنبه ۱۳٩٤/٥/۱۱ ] [ ٢:٢٥ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]

 

 

 

_ من عاشق پوشاک بچه ام .اصلا یه جورایی روش ضعف دارم وبدنم می لرزه !!

از سیسمونی ولباس های فسقلیشون بگیر تا لوازم اتاق واسباب بازی ولباس های بزرگتر و...اونقدر این ضعفم شدیده که به همه اعلام کردم سر سیسمونیشون من همراهشونم برای خرید.

 

_ امروز سمت صب رفتم برای جلا روحم ! از لباس فروشی پلیز مام تو رضا شروع کردم تا خورشید وقسطنطنیه .

 

_لباس لیمویی اونم لباس رسمی که نوچ .ولی میدونم پیراهن لیمویی حتما با کمی سعی وکوشش پیدا می کنم .فعلا دو هفته دیگه پلیز مام اف میزه .تو قسطنطنیه یه پیراهن استین کوتاه رنگ سبز دیدم ازاون سبز های خوش اب ورنگ واس .منم عاشق رنگ سبزم .داشتم گیلی ویلی میشدم که حالا بیا این پیراهن رو بردار.

 

 

_ ولی از اونجایی که پسرک اهل پیراهن نیست همین الان سه دست تو کمدش داره .همین که استین کوتاهه وخیلی نمی تونه بپوشدش _ باز تی شرت استین کوتاه بود می شد از اخر هم تو خونه تنش کنه _ خیلی روش گیر نکردم وتونستم جلوی خودم رو بگیرم .

 

_اهان اینم یه عیبم ...میرم بیرون به قصد دیدن یا خرید امکان نداره برای پسرم چیزی نخرم .نمی گم تا بحال بد خرید کردم .ولی این همه لباس اونم تو خونه ایی .فک کنم کمی زیاده .

 

_یه جا چیزی رو که میخاستم پیدا کردم اونم مارک ایتالیایی نه چینی وتایلندی! همون سبک وسیاقی که میخاستم با اف 20 درصدی که قیمت نهاییش خیلی خوب از کاردرمیومد 180 تومن سر راست .فقط باید بعدا بگردم برای پیراهنش.

 

جلوی خودم رو گرفتم .از نظر من قیمتش خوب بود .مخصوصا که نمایندگیشه واینجوری می تونم از قیمتها با خبر باشم .ولی بازم گفتم دوجای دیگه رو هم که سراغ دارم بگردم .

 

_ بعد رفتم رستورانی که مورد نظرم .اب پاکی ریختن رو دستم ! هیچ رقمه هیچی از بیرون قبول نمی کنن .پس این رستوران هم واسه عقیقه پسرم منتفی شد.یه گزینه دیگه دارم که می دونم اونجا حتمی می شه چون اشناه .فقط برنج ندارن !!.ولی هم محوطه تابستونی دارن با کلی اب وفواره هم محوطه سر پوشیده .یه روز هم می رم از اونجا بپرسم .ببینم گوسفند رو بدیم چند پرس غذا میشه وبرای هر نفر با سرویسش چقدر هزینه باید بکنیم ؟.

 

میدونم هنوز بیش از یک ماه ونیم مونده .ولی لباس پسرم باید اوکی بشه که بتونم برای خودم وهمسر جونی هم اقدام کنم .

 

_راستی کسی نمیخاد سیسمونی بگیره یا دنبال لباس بچه نیست منم باهاش برم ؟

[ پنجشنبه ۱۳٩٤/٥/۸ ] [ ٢:٤٩ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]

 

 

 میدونید که یه مواقعی هست که تو دلتون قنچ میرید از بچه داریتون .

یکی از اون مواقع ،وقتیه که می بینید پاره تنتون همون تخیلاتی رو داره که وقتی شما بچه بودید داشتید .درست عین شما اون تخیلات رو به زبون میاره .

 

 

می فهمید چی می گم ؟

تو دلتون کله قند که سهل ه ، کارخونه قند سازی اب می شه !!نیشخند

[ دوشنبه ۱۳٩٤/٥/٥ ] [ ۸:٥۱ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]

_بعضی چیزا که چه عرض کنم خیلی چیزا گرونیشون بی حکمت نیست.

_ تولد یکسالگی فندق رفتم اتلیه روناک وبی نهایت از عکسش راضی ام.تولد دوسالگی یه اتلیه تو محدوده خونه امون رفتیم.اصلا قابل قیاس با عکس قبلی نبود ونیست.

بغیر از نوع دوربین وکیفیتش وکاغذ چاپ اون ، عکاسش هم مهمه.روناک ده تا عکس گرفت نه تاش عالی.اتلیه دوم کلی عکس گرفته بود بزور دوتا انتخاب کردم.اونایی که پسرک خوب افتاده بود اصلا کادربندی نداشت _معلوم نبود تو اتلیه س یا تو خونه _اونایی هم که بک گراندش خوب بود پسرک اصلا خوب نیفتاده بود.از اخرهم عکسی چاپ شد که توش یکی از عروسکها افتاده بود.

_ روناک بی نهایت دقت به بک گراند پشت عکس داشت تو هرچندتا عکس وایمیستاد وعروسکها وجعبه های کادو رو دوباره راست وریست میکرد.


_اتلیه سوم رو هم که تو پست قبل نوشتم .بمیرم دیگه اون اتلیه نمیرم.


_من برای اینجورمواقع کوتاه نمیام.درسته دست تنهام ومچ کردن یه سری چیزا سخته ولی به هماهنگ کردنش وکمی سختیش می ارزه.

_ میخاستم امسال برم اتلیه ایی که تازه سرخیابونمون بازشده.کنار قنادی ه که کیک سفارش میدیم.
گفتم عصری که از خواب بیدارشدیم حاضربشیم وبریم کیک رو ازهمون بغل بگیریم بریم اتلیه عکس بگیریم وبعد بریم رستوران.همه تو یه مسیر ونزدیک خودمون.

_ولی حالا...همون بهتر تو ترافیک اخرهفته برم اتلیه بابا لنگ دراز ودوباره مسیررو برگردم به سمت رستوران.خیالم از عکس وکیفیت چاپ وکادربندیش ودکوراسیونش راحت ه.

_الکی که بعضیا تخصص ندارن !اتلیه تخصصی کودکه.

خداخیر بده اتلیه مهرو رو که با کاری که کرد وتوضیح درپیتی که داد باعث شد من اصل رو فدای فرع نکنم وبخاطر راحتی وهم مسیر بودن اتلیه وقنادی ورستوران با خونه ،گند نزنم به عکس پسرک .



[ جمعه ۱۳٩٤/٤/٢٦ ] [ ۳:۳٩ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]

داشتم کارای روال خونه رو انجام میدادم که بعدش بریم هایپرمارکت وخرید.یکی از تفریحات فندق.خوبیش اینه که بغیر از مواد غذآیی و لبنیات ومواد فریزری ،میوه هم داره.

نشستم برای اخرین کارموجود تو خونه یعنی اطو کشی.پسرک هم اومدکنارم .رو تختش درازکشید .بعد تند تند می گه :ممنونم که لباس های بابا جونم رو اطو میکشی.
مرسی که لباس من وبا با. رو میشوری و تمیز میکنی وبعد اطو میکشی که صاف بشه ومرتب.
خیلی ممنون.خسته نباشید .


بهشت زیر پای مادرا نیست !!بهشت کنارمنه.توبغل من .توخونه من.من سه ساله تو بهشت زندگی میکنم.

[ سه‌شنبه ۱۳٩٤/٤/٢۳ ] [ ۳:٠٤ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]
[ پنجشنبه ۱۳٩٤/٤/۱۸ ] [ ۱:٤٠ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ]
[ چهارشنبه ۱۳٩٤/٤/۱٧ ] [ ٦:٥٩ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]
[ شنبه ۱۳٩٤/٤/٦ ] [ ٧:٤٥ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]

تو یه قسمت کارتون shaun the sheep اون گوسفند توپوله سکسکه اش میگیره وبره ناقلا هرکاری که بلد بود رو انجام میده تا سکسکه گوسفنده قطع بشه.از نفس حبس کردن واب خوردن بگیر تا ترسوندنش.
ولی سکسکه گوسفنده بند نمیاد .همون موقع مرد مزرعه دار که میخاست بره حموم دولا میشه وحوله اش میفته وباسن مبارکش رویت میشه واین گوسفنده تا چشمش به اون ناحیه میفته می ترسه وجیغ میکشه وبعد یهووی سکسکه اش قطع میشه !


خب تا اینجا توضیح جریان بود تا بقیه ماجرا رو متوجه بشید.

پسرشیرین منم که به دنبال یادگیری نکات تو کارتونهاست برگرد به کسی که سکسکه میکنه بگه باید ک و ن ل خ ت ببینی .اونم ل خ ت ل خ ت !وهی رو کلمه دوم تاکید کنه که سکسکه طرف فقط اینجوریه که بند میاد:)))

فک میکنید من اون وسط باید تو اوج خنده چبکارکنم ؟

بدون اینکه هول بشم جربان کارتون رو تعریف میکنم که خدایی نکرده چیزی بد برداشت نشه.

یکی نیست بگه پسر خوشگل حتما شما باید راه حل پیشنهاد بدید ؟ ها ؟

[ شنبه ۱۳٩٤/٤/٦ ] [ ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ]
[ پنجشنبه ۱۳٩٤/٤/٤ ] [ ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ]
[ چهارشنبه ۱۳٩٤/٤/۳ ] [ ٧:۳٥ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]

امروز یه روز خیلی خیلی خاص ه.28 کلا خاص ه.من خیلی چیزام رو از این عدد دارم !


فندق شیرینم،شیرینترین دارایم ،نفسم ،پسر مهربون وبی نهایت شیرین زبونم امروز سی وسه ماهگیشه .پسری با اطلاعات عمومی عالی !!_ماشینها رو بلده ،ارم های معروف رو میشناسه ،هرگوشی دستش بدی موزیک وفیلم ووایبر و...راحت پیدا میکنه. کار بیمه وامدادخودرو وماشین اتش نشانی و... میدونه.میدونه بیمه چیه ؟؟امدادخودرو چیکارمیکنه.امبولانس چیه؟و...جملات قصاری میگه که خیلی ها رو به تعجب میندازه و....
گاهی اطلاعاتش رو پنهون میکنم که تو چشم نیاد.راجع بهش خیلی حرف نمیزنم که کسی متوجه نشه.
بی نهایت مهربون وخوشگذرون ه.باورم نمیشه. فقط سی وسه ماه داره.

ولی اینو خوب میدونم من عاشقشم وحاضرم بخاطرش خیلی کارارو انجام بدم.
عزیزم سی وسه ماهگیت مبارک.

[ پنجشنبه ۱۳٩٤/۳/٢۸ ] [ ٦:٥٢ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]

بیشتر وقتا موقع خواب یا بازی پسرک چشم ازش برنمیدارم.چنان با لذت نگاهش میکنم وثانیه های با اون بودن رو میبلعم که فک میکنم دیگه اینا تکرار نمیشه.تازگیها دوست دارم بزرگ نشه.بمونه تو ایام شیرین بچگی وبی خبری.
خیلی وقتا دلم میخاد هیچ کاری نداشته باشم جز دیدن نفس زندگیم .
یعنی چیزی شیرین تر از اونم وجود داره؟


به خدا ایمان دارم.دعارو هم قبول دارم .البته نه درحدی که بشینی وفقط دعا کنی تا اتفاقی بیفته!


ولی اگه بدونم عاقبت به خیری یه بچه درگروه دعا مادر و پدرشه از حالا تا اخر عمرم دعا میکنم پسر شیرین زبونم با تندرستی کامل خوشبخت وعاقبت به خیر بشه.دعا میکنم اگه دست به خاک میزنه براش طلا وجواهربشه.دعا میکنم به همه خواسته های معقولش برسه واحساس خوشبختی کنه.


خدایا ...اگه به دعا منه،من برای پسرم بهترینها رو ارزو میکنم.همیشه اونو درپناه خودت بگیر وروزگارش رو بروفق مرادش کن.آمین

[ سه‌شنبه ۱۳٩٤/۳/٢٦ ] [ ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ]
[ دوشنبه ۱۳٩٤/۳/٢٥ ] [ ۳:٢٦ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]

خدا نکنه ادم بخاد یه تغییری تو خودش بوجودبیاره یا کاری رو انجام بده که تو ذاتش نیس.میدونید کارا خوب پیش نمیره.بعدش هم اکثرا وقتی ادم یه اخلاقی رو تو ذاتش داره تو همه کارا ورفتارش نمود داره.


من خیلی دوس دارم خونسرد بشم.خداروشکر فندق تونست کاری کنه که من این اخلاق رو کم کم یادبگیرم .

ولی خونسردی من کجا وخونسردی ادمی که این اخلاق توش ذاتی ه ونهادینه شده کجا ؟

قصد ندارم کسی رو قضاوت کنم ولی تابحال خیلی مورد خونسرد دیدم که متاسفانه تو همه کارشون خونسرد بودند.

حالا تو یه کار ورفتاری خونسردی حسن ه. تو یه سری اخلاقها ورفتارها میتونه عیبی نداشته باشه . ولی برای یه سری کارا حسن که نیس بماند عیب ه .تازه خونسردی محسوب نمیشه بیخیالی ه.


دیدم طرف رو ،مثلا درمقابل رفتارهای لجبازانه یا پرحرفی یا کلا کارای بچگانه بچه اش خونسرده.خیلی خوشم اومده.ولی تو مرتبی ونظافت خونه اش هم حسابی خونسرد بوده _که خب این میتونه عیب نباشه _.تو قول وقراراش خونسرد بوده واصلا حرفش برای خودش بی ارزش بوده چه برسه به بقیه _که این دیگه حسن نیست وعیب برداشت میشه _. دیدم تازه 11شب خاسته کارای شام مهمونی رو انجام بده که خودش از دورور قبل دعوتشون کرده._اینم جالب نیس خیلی_
دیدم تو یه گروه خورده وریخته وپاشیده یه بار نشده به شوهر بیچاره اش کمک کنه._اینم به ادم مربوط نمیشه _و.....
خلاصه خونسرد بوده به معنای وآقعی.

من میام خونسرد بشم رو یه سری کارا .ادمی که ذاتا مرتب وتمیز ومقیده.نهایت 40درصد از تمیزیش رو کم میکنه چون یه حدی داره.

پسرم فوق العاده تمیز ودقیق ومرتبه .امکان نداره کسی خونه من بیاد وجایی بهم ریخته باشه نه تو ظاهر خونه ام تو تو قسمتهای نهانی وکشو وکمدهاش.
شاید خاکی رو میز ها باشه ولی ریخت وپاش هرگز.

با این وجود میام خونسرد باشم .

اولویت اول پسرمه .چون کوچیکه وبرای کاراش به من وابسته اس.بعد همسریه.مرتبی خونه هم تواولویته.تمیزی هم حداقل هفته ای یکبار اساسی ویه بار هم فقط پذیرایی درحد دستمال کشی سرسری ویه جارو هس.
ناهارا پرفکت.غذای فندقم حتما.بیرون رفتن وگردش با پسرک تو اولویت.باهاش بازی کردن هم هرزگاهی_خودش باهام اونقدربازی نمیکنه _دل به دلش دادن وپرسش های بی نهایت بی پایانش رو جواب دادن تو اولویت.مرتبی وتمیزی خودم که تو ذآتمه دوش هرروز صب وعصرم.عوض کردن لاک دست وپا ویه سری کارای زنانه متداول.
خب فک میکنید یه ادم با این همه اولویت چقدر میتونه خونسرد باشه.؟


رفتیم باغ فک کردم اگه استخر خیلی گود ونامناسب باشه فندقم چیکارکنه؟استخر بادیش رو برداشتم .کلی لباس.کلی اسباب بازی....اینا وظیفه س.من مسوولم درمقابلش.
یه اعصاب اروم میخاد برای حرف زدن باهاش.بی نهایت حرف میزنه وسوال میپرسه .وای به روزت بخای از سربازش کنی یا خدایی نکرده از رو بی دقتی جواب اشتباه بدی ،فسقلی مچت رو که میگیره هیچی.نکات تربیتی که بهش یاد دادی رو میکوبونه تو سرت وشماتت میکنه وبرات کلاس اموزشی میذآره.
تو نمیتونی سوالات هوشمندانه یه بچه رو بیخردانه جواب بدی.

پسرم عین یه پسر بیست ساله رفتار میکنه .خب واقعا تا کجا میتونم خونسردیم رو ادامه بدم؟
همیشه اولویتم فندق بوده.با خونسردی جوابش رو بدم ،گاهی ارومش کنم ،بیرون ببرمش،منطقی باهاش باشم ،گاهی خیلی رو نکته ایی که میخام یاد بگیره تبحر به خرج بدم وخونسرد باشم.خونه رو هم تا همون حدی که گفتم ول کردم.دیگه هرشب شام درست نمیکنم که خسته نشم.


ولی بازم خونسردیه جواب نمیده !
میدونید چی میگم ؟

 

 

[ یکشنبه ۱۳٩٤/۳/٢٤ ] [ ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ]

_ عاشق فندق ام !!عشق به فرزند روز به روزه.همیشه درحال زیاد شدنه.اونم برای پسر مهربون ومثبتی مثل فندق .

_ شلوارک وبلوز رکابی تنش میکنم.قبل از بیرون رفتنم براش توضیح میدم کجاها میخایم بریم وچیکارا داریم.

_ اگه غذآ خورده باشه که هیچ وگرنه تو یه ظرف کوچولو غذآ براش برمیدارم.اب خنک ومیوه وکمی بادوم هندی وبرگه چیزی که دوس داره.


_پسر مهربونم عاقل ه.حواسش هست درصورتی که بچه س.
نوع رفتاری که بیرون با من داره خیلی متفاوت تر از مواقعی که با باباشه .

_ اول باهم میریم برای دکمه های مانتوم . دیشب بسته بود وامروز گفتم برم قالش کنده بشه.
بهش میگم عزیزم میریم دکمه فروشی که دیشب بسته بود.بدون مقدمه قربون صدقه من میره میگه :میدونی مامان عاشقتم ؟؟
منم سرمست از این همه عشق ومهربونی پسرم.


_ میریم مغآزه.به دل وبا پای اون راه باقیمونده از جای پارک ماشین تا مغآزه رو میرم.
سوالاشو جواب میدم مو به مو وبا مهربونی.
لوله اب ترکیده وکل خیابون اونجا وجاهای اطراف رو اب برداشته.براش توضیح میدم.محل ترکیدگی رو میخاد ببینه .صبر میکنم تا دل کوچیکش همراهم بشه.


_ مانتو رو میدم وتوتایمی که حاضر بشه میریم پاساژ.چیزی میخاستم.همین که خرید رو انجام میدم پسرک اجازه دیدن بقیه پاساژ رو نمیده !!به دلش رفتار میکنم.تو دستش خوراکی ه.میخوره وهی میگه ممنون چقدر خوشمزه س.راه رفته رو برمیگردیم . مانتو ودکمه هام رو میگیرم.
پسر عاقلم سر هر خیابون وکوچه حتی کوچیک باشه صبر میکنه وایمیسته ودست منو میگیره.

_ سوار ماشینش میکنم وظرف اجیل رو جلوش میذآرم که مشغول بشه.بطری اب هم کنار دستشه.

_ جای بعدی میوه فروشی ه.سوال پشت سوال.حین دست چین کردن میوه سوالهای بی پایانشو حواب میدم.

کمی جلوی مغازه بازی می کنه .پسره دیگه...وقتی پیاده راه میره مثلا ماشین ه.دستاش رو جوری تکون میده انگار رو فرمون ه.
میذآرم کمی بازی کنه.خریدا رو تو ماشین میذآرم وپسرک کوچولوم رو بغل میکنم رو صندلی میذآرمش .انجام همین سه کار کلی تایم ازم میگیره.

_میریم دنبال باباش.اخلاق پسرک کلی عوض میشه .انگار دیگه نگران نیس مراقب من باشه!

_ سمت شب باز میریم بیرون. اینباربدون ماشین با سه چرخه اش که بجای اینکه روش بشینه ، راهش میبره.

_تو کوله خرسیش غذآ واب وموز میذآرم.هنوز توراهیم .جلوی یه دکه میگه برام چیپس بخر
_بندرت چیزی میگه براش بخرم. از اونجایی که چیپس کم میگیرم وصبحش براش گرفته بودم بهش نه میگم _بعد میگه پس از اون لیسک هایی بگیر که دوست ندارم !_اب نبات چوبی رو میگه_خنده ام می گیره از حرف زدنش.

می گم مامان برات موز وپلو اوردم.اصرار میکنه برنج میخاد .بهش میگم توراه سخته که..بذآر برسیم .بازاصرار میکنه. ومنم میدونم الکی چیزی نمیگه.چیزی. تو خونه نخورده بود .
ظرفشو دستم می گیرم ودرحین راه رفتن بهش غذآ میدم واونم میخوره.نه همشو

اونقدری راه نرفتیم که سیب زمینی میخاد.براش می گیرم اونو هم کمی میخوره ومیگه دیگه بستمه.
عجب وروجکی شده.

_ میریم مجتمع ومیذآرم هرچی دلش میخاد با سه جرخه اش دوربزنه وکیف کنه.خودم رو نیمکت لم میدم.
چقدر بچه ها معصوم اند.
لذت میبرم از بازی وشادی کودکانه اش.

_موقع برگشت یه باشگاه ورزشی میبینه واصرار که بره توش رو ببینه.میسپارمش دست یه اقایی که ببردش پایین.قبلش بهش گفتم من نمی تونم بیانم فقط مردا میرن.
درش جوری بود که داخلش دیده میشد.خلاصه رفت دید ورضآیت داد بیاد بیرون .همون موقع هم همسری از باشگاه ورزشیش به ما رسید وبقیه راه رو با ماشین برگشتیم خونه.

میدونید من عاشق فندقم.تو دنیا چیزی شیرین تر ودوست داشتنی تر از اون وجود نداره.
از ته قلبم دعا میکنم تنش سالم باشه وخوشبخت بشه.
خدایا بخاطر داشتنش شکر.

 

 

[ چهارشنبه ۱۳٩٤/۳/٦ ] [ ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]
[ شنبه ۱۳٩٤/٢/٢٦ ] [ ۱:٤۸ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ]

1_ تنبلی شیرینه وادم هم خیلی زود بهش عادت می کنه _ البته نه همیشه و نه برای هر کاری _ بیش از سه ساله که یه تیکه ظرف رو هم نشستم.حتی ابکش وظرف خیس کردن برنج رو .تعداد ظرفایی که تو این مدت شستم اونقدر کمه که می شه کاملا نادیدش گرفت _ ماهی دوتیکه نهایتش !!_

حالا یه هفته س که ظرفشو ب ا س ن مبارک رو زمین گذاشته وخرابه .امروز از نمایندگی اومدن وقرارشد چون المنتش سوخته – خودمون هم فهمیده بودیم _ بعد تعطیلات ببرن ودرستش کنن وبیارنش.

 

2_ خیلی مهمون دوس دارم وگرنه بخاطر این قضیه خرابی ظرفشو میخاستم خاله بازی ودعوت کردنهارو کنسل کنم.

 

3_هفته پیش تو فکر دعوت کردن مهمون بودم .دقیقا صبحی که میخاستم مهمونا رو دعوت کنم خودم دعوت شدم .با همسری حرفیدم که ظهر مهمون دعوت کنیم وشب هم بریم مهمونی .از اونجایی که اخلاق دارم در حد فرشته !! همسری اصلا زیر بار نرفت وگفت من متوجه نمیشم واین کار خسته ام می کنه. از خود راضیما هم مهمونی رو رفتیم.

.

حالا این هفته.شاید شنبه شب مهمون دعوت کنم .گفتم بیخیال ظرفا .یواش یواش وسط مهمون بازی وگیس وگیس کشی های فندقم با بچه اونا این کاررو می کنم .

 

4_ هفته قبل تو مهمونی اونم اخر شب یه گلو درد شدم افتضاح.انگار رو گلوم گرده نشسته باشه .خیلی درد می کرد .بحدی که قورت دادن اب دهنم هم مشگل شده بود .این درد تا فردا هم ادامه داشت واز اونجایی که حساسیت فصلی دارم وریزش اب بینی فک کردم سرما خوردم !

 

فک کنم دوروز بیشتر طول کشید تا امروز که باز همون علایم ومن متوجه شدم برای اولین بار حساسیت خوراکی به توت فرنگی هم پیدا کردم .معلوم نیس پاشون بجای کود چی می ریزن که اینجوری شدم ؟!سوال  وگرنه من کجا وحساسیت غذایی اونم به توت فرنگی نازنین کجا .

 

5_ نمیخام وارد جزییات زندگیم بشم .همه اطرافیان من می دونن که همسری مرد صبور ومهربون وامروزیه.به قول نفیسه ویه سری از دوستام من باید ادم بد ببینم که قدر دون همسری باشم !!_ من نه برای احساس خوشبختی کردن لازمه زندگی بد ببینم ونه زندگی های انچنانی باعث احساس بد وسرخوردگی و حس بدبختی تو وجودم می شه _

 

ولی خیلی واقت ها  وقتی با فندق میرم بیرون بیشتر شاد وخوشحال می شم مژه.امروز همسری با کلی من ومن میخاست ببینه من اوکی ام که بره پیش دوستش .همونی که بعد بیست سال همدیگررو پیدا کردن اونم با شاهین .اوووف چنان خوشحال شدم وقسمش دادم که اگه نره نه من نه اون !!نیشخند

 

طفلکی ماشین رو هم برای ما گذاشت  .من وپسری هم طبق شبهای دیگه حاضر شدیم وزدیم بیرون .اول مجتمع گردی که فندق خیلی دوس داره _ چون ماشین حمل کودک می گیرم وپسرک راهش میبره – بعد جاتون خالی فالوده خوری وبعد هم شام بیرون !

ای چسبید... ای چسبید ....که یکی ندونه فک می کنه من تو زندان اسیرم !

 

 

_ بعد مدتها یه پست با لپ تاپ خاک گرفته ام هم نوشتم .

[ جمعه ۱۳٩٤/٢/٢٥ ] [ ۱:٤٥ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ]
[ یکشنبه ۱۳٩٤/٢/٢٠ ] [ ۱:۳٢ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ]
[ یکشنبه ۱۳٩٤/٢/٦ ] [ ٢:۳٧ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]

_ از روز یکشنبه 16ام پسرک رو مهد گذآشتم . سه روز پشت سرهم .پنجشنبه هم تعطیل بود.

خیلی خوب وعالی با مهد کنار اومد.روز سوم من تو سالن هم ننشستم.اخه وروجک هرزگاهی از کلاس میزنه بیرون.اصلا به روش نیاورد من نیستم.
وقتی تو کلاس ه از تو ال سی دی نگاهش میکنم.
یا بازی میکنه یا داره میخوره!!یا اهنگ گذآشتن وشعر میخونن ومیرقصن.

قرارمه یه روز درمیون بره. مثلا روزای زوج._امروز سرما خورده وفردا مهد نمیبرمش_.
یه هفته هم صبر میکنم وبعدش میفتم دنبال یه سری کار عقب افتاده واجب !!از گرفتن مدرک دانشگاه تا تمدید گواهینامه ایی که فک کنم دوسالی ازش گذشته.

خداروشکر که سختی های اولیه منم به دمش رسیده.

_ روز چهارشنبه اولین کادو روز مادر رو از فندق گرفتم .کاردستی مهدش.شب جمعه هم داشتیم میرفتیم بیرون.پسرک وپدر باهم رفتن تو پارکینگ تا من حاضر بشم.
رفتم پایین میبینم فندق پشت ماشین قایم شده .تا منو دید اومد سمتم تو دستش هم یه کادو .بهم میگه عیدت مبارک !

[ جمعه ۱۳٩٤/۱/٢۱ ] [ ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]
[ یکشنبه ۱۳٩٤/۱/۱٦ ] [ ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]

_ از حالا فکر سفر سه ماهه دیگمم.منه بچه دار اونم اولین تجربه سفر با ماشین شخصی.نمیدونم تا اون موقع چی میشه ولی فندق نمیذآره تو ماشین عوضش کنم. رو صندلی عقب نمیخابه ! مسافت هم بماند که زود حوصله اش سر میره ومتاسفانه وقتی باباش هست عادت بدی تو ماشین سواری داره !!

از همه بدتر دریای کثیف شماله.هی همسری میگه دریا فلان شهر کثیفه واون شهر دیگه نه...ولی هرجا متل وهتل وسوییت ه کناردریاس ،دریاش هم کثیفه.ساحل پر اشغآل وکثیف.یادمه پای خودم تو دریا خورده بود به بلوک های سیمانی وپاره شده بود.

فندق تو اولین تجربه سفرش با هواپیما بود . هتل های خوب وخنک وتمیز وپرامکانات با دریای شفاف.بچه ام خاطره دریاش اون دریا زلال بود که با ذوق توش اب بازی میکرد.حتمن این دریا رو ببینه جا میخوره.دوس ندارم بره تو اب کثیف وتلخش !!

فکر غذاش هم هستم البته برای توراه.من خیلی حساسم مثلا تو خونه اگه غذاش رو تا نیم ساعت نخوره میریزم دور.
شیر یه کم بیرون بمونه دیگه بهش نمیدم ومیریزم دور.موندم تو ماشین چه نوع غذآیی بدم.تنها خو بیش اینه که اگه تنها باشیم همسری اهل شب رو رفتنه.اول صب هم به یه شهری رسیدیم ومیشه یه کاری کرد !

گاهی میگم اینایی که بچه کوچیک دارن وجمعیتی جایی میرن اونم با ماشین چیکار میکنن؟تازه یه جا رو هم میگیرن.

خلاصه گاهی فکرم مشغول میشه برای چیزی که هنوز نیومده .

 

 

_ پنجشنبه اخرسال تولد دعوت بودیم اگه میرقصیدم !!خوشگذشتنم کامل میشد .

عاشق نوع پذیراییش شدم.ماهم حدودا اونجوری پذیرایی میکنیم ولی خانومه خیلی راحت گرفته بود .ظرفای شیک یه بار مصرف. از کاسه وبشقاب وقاشق چنگال بگیر تا لیوان وپیک وگیلاس خوری !
از اول هم همه چی رو رو میز چیده بود.چندتا نکته دیگه هم بود که منو علاقمند کرد.


_ گفتم انشالله برای تولد فندق.اگه مهمونام خودشون رو لوس نکنن. کلی دردسر باهاشون دارم.
فامیل رو که نمیگم .دوگروهمون هم باهام کنتاک کردن ونمیتونم هردوگروه رو باهم بگم.یکی هم با اون یکی دیگه نمیسازه.فلانی هم تا بحال هیچ دعوتم رو نیومده ودیگه دوس ندارم دعوتش کنم.یکی هم ورچسونده !و ...
ماجرایی داریم ها.

_ چند وقت دیگه احتمالا تولد دعوتم.هم دوس دارم برم بخاطر اینکه فندق عاشق اینجور جمع هاس . هم دوس ندارم برم چون ایشون دعوت های منو رد کردن _یه بارش رو میگفت تا جلوی درمون اومده وبرگشته !فک نکنید عقل ندارم وفک نمیکنم مردم گرفتارن مساله اینا نبوده خووو_ هدیه گرفتن هم هس .طرف حساب نمیکنه مثلا من چندین تولدش رو رفتم وچندتا کادو بردم وقتی اون میاد فقط درحد یکی از کادوهام کادو میگیره.
مثلا خودش تیزه ! حالا این کادو اونقدرا مهم نیس.بیشتر سر اینکه دعوتی های منو پیچونده، حسم برای نرفتن زیاده.


_ همیشه گفتم الانم میگم .خداخیر بده شیما رو که شونصدسال پیش این نکته رو بهم گفت .درمورد همه ادم ها .همسر ، دوست ،خانواده ،فامیل اشنا و...گفت دعا کن طرفت بفهمه چون اگه نفهمه تو هیچ کاری نمیتونی بکنی !
حالا تو خودت رو جرواجربده طرف توباغش نیس دیگه میخای چیکار کنی .

_ خداوندا سروکار مارو با ادم های فهیم قرار بده.آمین



[ دوشنبه ۱۳٩٤/۱/۱٠ ] [ ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]
[ یکشنبه ۱۳٩۳/۱٢/۱٠ ] [ ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]
[ پنجشنبه ۱۳٩۳/۱٢/٧ ] [ ٩:۱۱ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ]
[ چهارشنبه ۱۳٩۳/۱٢/٦ ] [ ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]

وقتی فندق پی پی شو نگه میداره!



فک کنم از نزدیک نیمه های سال قبل برای اولین بار شروع شد !
فندق روزانه پی پی میکنه وخوشبختانه اصلا یبوست نداره.
سال پیش دوبار این اتفاق افتاد.هر دفه هم یه ماه دوماه تکرار میشه وبعد روال عادیش رو پیش میگرفت.
بدون دلیل. بدون اینکه روزهای قبلش مساله خاصی اتفاق افتاده باشه مثلا دعوا شده باشه یا خدایی نکرده تو خونه بحثی باشه یه دفه پی پی ش رو نگه میداشت.یادمه راه نمیرفت وهنوز چهار دست وپا میکرد.دیدم تند تند دور خودش میچرخه ونق ونوق میکنه.اون موقع سرچ کردم دیدم اینکاربچه بخاطر داشتن پی پی نیس بلکه مال اینه که نمیخاد پی پی کنه وداره خودش رو به زور نگه میداره.یادم نیس دوروز یا سه روز همین بساط بود.تا اینکه دیگه نتونست خودش رو نگه داره وپی پی شو کرد.اصلا سفت نبود !این اخلاقش یه مدت ادامه داشت.تا حس میکرد تحریک شده تتد تتد راه میرفت که بتونه خودش رو کنترل کنه.
از اونجایی که فندق زود به حرف اومد باهاش حرف زدم.ببینم شاید دوس داره یه جای خلوت اینکاررو بکنه.هیچ فایده ای نداشت.

 


بعد یه مدت خوب شد وروزانه اون کارش رو کرد .چندماهی گذشت ما یادمون رفت این اتفاق رو.تآینکه بازم این کاررو تکرارکرد.اینبار راه افتاده بود.دورخودش میدویید ومیگفت نمیخام پی پی کنم.
نه برخورد بدی...نه دعوایی...نه فشاری...هیچی.با وجودی که پی پی شو نگه میداشت بازم بعد یکی دوروز پی پی ش سفت نبود.این پروسه یه مدت تکرارشد ویهویی هم از سرش افتاد وروال طبیعیش رو پیش گرفت.به دکترش گفتم گفت کاملا طبیعیه وخیلی بچه ها اینکاررو میکنن.
با وجودی که فندق با پی پی ش مشکل نداشت.حتی قبلا با تمایل خودش پی پی شو تو پوشکش دیده بود همین که ما به قضیه خیلی عادی نگاه میکردیم.راحت می شستمش.نه اهی..نه پیفی..

 

هیچ عامل زننده وبازدارنده ایی درکارنبود.

دیگه تکرار نشد تا اواخرفروردین همین سال.باز همون ادا واطوارها ونگه داشتناش...اینبار بخاطر مدفوع نکردتش بی اشتها هم شد ومتاسفانه با دوسه روز تاخیر در دفع مدفوع ،باعث شده بود پی پی ش سفت هم بشه.مدتش کوتاه بود ولی خیلی اذیت شدیم.بچه ام گریه میکرد.هرچی ناز ونوازش میکردیم وباهاش حرف میزدیم وتشویقش میکردیم وهدیه میدادیم اثر نکرد.تا جایی که می تونست پی پی رو نگه میداشت بین دو تا سه روز !!بعد گریه میکرد ،میدویید ومیگفت نه نه نمیذآرم بیای بیرون !!اینکار  

اونقدر ادامه پیدا میکرد که فشار روش شدید میشد و دیگه نمیتونست خودش رو کنترل کنه.سعی میکردیم بغلش کنیم که نتونه خودش رو نگه داره.بیشتر مواقع اینکارمون نتیجه میداد وپی پی شو میکرد.
از عید تا همین هفته پیش این رفتار رو نداشت.
تنها اینبار بهوونه داشت.قبلش سرماخورده بود.اینبار مدل جدید خودش رو نگه میداره!!پتو وبالشت میاره ومیخابه اصلا راه نمیره که تحریک نشه وبتونه خودش رو کنترل کنه !!عین سری قبل اشتهاش هم بشدت کم شده.نه حرف زدن...نه سوال کردن وکادو دادن وبیرون بردن...هیچی اثر نداشت.بهش شربت ملین انحیر دادم .بازم نگه داشت.
کلی سرچ کردم.این مدلی موردی پیدا نکردم .همه بچه هایی بودن که تازه از پوشک گرفته شده بودند .ترس از پی پی شون داشتن.عین فندق اینکاررو هی تکرار نکرده بودن.این دفه چهارمه ولی خیلی ما اذیت شدیم .از عید تابحال راحت پی پی می کرد.حتی گاهی میگفت میخاد پی پی شو ببینه.

 


هرچی راجع به این مورد خوندم مورد مشابه ندیدم.همه یا اولشون بود یا مدتها بود همچنان این اخلاق رو داشتن یا فشار روشون بوده که از پوشک گرفته بشن.
هیچ کسی عین فندق نبود که یه دوره اینکاررو بکنه باز بذآره کنار ودوباه چندین ماه بعد تکرارش کنه. 

 

خلاصه اینم بساط اینروزای منه.طفلکی از صب خابیده تلویزیون نگاه میکنه یا تبلت بازی میکنه که تحریک نشه وبتونه خودش رو نگه داره.
هرچی میگم پی پی ت رو بکن که شب بریم شهربازی گوش نمیکنه.
روانشناس کودک هم که قضیه اش کنسل شد.با توجه به اینکه این کار فندق چهارمرتبه وهر دفه هم نهایت دوماه تکرارشده.یبوست نداشته ونداره.دعوا وفشار واسترسی درکارنبوده وهمینطور بعد یه مدت به روال عادیش بصورت خودکاربرگشته هیچ مطلب ونوشته ایی تو نت پیدا نکردم.همه موارد مال بچه هایی بوده که از پوشک گرفته شدند یا اگه اینکاررو انجام دادن دیگه کنار نذآشتن.

یکی نوشته بود که بچه اش هشت سالشه واز سه سالگی مدفوعش رو اونقدر نگه میداره که دیگه نتونه کنترلش کنه درحد 5،6 روز.

 


من موتدم چیکار باید بکنم؟

اگه اطلاعاتی دراین نورد دارید یا مورد مشابه ایی دیدید یا تخصص دارید ممنون میشم یه مادر رو راهنمایی کنید.

کامنت دونی پست قبلی بازه 
 

[ سه‌شنبه ۱۳٩۳/۱٢/٥ ] [ ۸:۱۱ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]
[ یکشنبه ۱۳٩۳/۱٢/۳ ] [ ۸:٢٤ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]
[ دوشنبه ۱۳٩۳/۱۱/٢٧ ] [ ٦:٥٦ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]

مریضی که همچنان ادامه دارد !
شبی پسرک رو بردم دکتر...دیدم از دیشب سرفه خشک وریزش اب بینی هم اضافه شده.خودمم هم که مثلا بهتر شدم تازه به سرفه افتادم.


سرماخوردگی سختی بود.بدجوری هرسه تامون رو درگیر کرده .

فندق همینجوریش خوب غذآ نمیخوره .مریضی هم شده مزید بر علت.
بعد دکتر، بردیمش کله پاچه ایی !!بچه ام زبون دوس داره.خداروشکر خورد وخیالم راحت شد حداقل یه چیزی به معده اش رسید .

[ یکشنبه ۱۳٩۳/۱۱/٢٦ ] [ ٩:٤۱ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]
  • میدونید یه مادر چه مواقعی از دست دردونه اش کف میکنه ؟!


    وقتی که صب شده وبچه اش رو میبره که جیش کنه....وقتی میگه عزیزم جیشت رو بکن که بریم بیرون....اونم میگه :الان دکمه اش خاموشه !!!
    والبته جیش هم نمیکنه.
    میدونید ....ادم از ته دل کیف میکنه وبعدش هم از جمله قصار دردونه اش کف میکنه.
[ دوشنبه ۱۳٩۳/۱۱/٢٠ ] [ ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ]

به قول همسری من هرزگاهی یه چیزی پیدا میکنم که خودم رو زجربدم !

من نگرانم.نگران وابستگی فندق .نگران بیش از حد مهربونیش و وابستگی هاش.میترسم بچه ام اذیت بشه.


به مشاورگفتم .دو ،سه مورد اخلاقیش رو تعریف کردم واونم گفت بچه خاص ومهربونیه.



پنجشنبه هفته قبل وقت دکتر روانشناس کودک داشتم برای خواب دیدن فندق .همین که این خصوصیاتش رو تعریف کنم وکمک بگیرم.بنظرم باید تربیت خیلی دقیقی رو درپیش بگیرم.

متاسفانه قبل از وقت تعیین شده ام رفت وموند تا این پنجشنبه.
میدونم یه سری چیزا طبیعیه.بچه ها به پدر ومادرشون وابستن .ولی همونطور که گفتم یه متخصص هم تایید کرد فندق مهربون وخاص ه.
واسه همین رفتار منم باید دقیق ترباشه.از اونجایی که ذاتا ادم خونسرد وتواین زمینه صبوری نیستم باید بیشتر رو خودم کارکنم.
درسته که بچه بدون دعوا وبکن نکن بزرگ نمیشه .ولی دعوا هم باید مناسب باشه.خیلی صدا بلند کردن یا حرف بد زدن اصلا جواب نمیده.



وقتی فندق بعد از دوش گرفتنش سایه عربی براق منو رو خودش وفرش اتاق پخش میکنه وبه سمت من تواشپزخونه میاد.من صبوری میکنم هیچی بهش نگفتم.گفتم عیبی نداره الان همه چی رو تمیز میکنیم.اول دراتاق رو بستم.بردمش حموم ودست وپاش رو لیف زدم تا اون رنگ بره .لباسهاش عوض شد وبعد رو میز ارایشی رو تمیزکردم واتاق رو جارو کشیدم.خودش هم توجارو کشیدن کمکم کرد.

 

 

بعد رفتم سراغ ناهار .تواشپزخونه بودم که اومد پیشم .گفت ببخشید برات کاردراوردم.ببخشید لباسهام کثیف شد واتاق رو هم کثیف کردم.بغلش کردم وبوسیدمش.گفت اصلا عیبی نداره.ببین ....همه جا تمیزشد .تازه لباسهارو هم که لباسشویی میشوره.عیبی نداره.

نمیخام دایم بگه من پسر خوبی ام.طاقت دعوا نداره.ملایم بگی...یا تو یه سری موارد اصلا هیچی نگی خیلی بهتر جواب میده.میدونید اونم بچه س.دوس داره بچگی کنه ولی گاهی جلوی خودش رو میگیره.من میخام لذت ببره.بچگی کنه .
راست راستش...حس میکنم لیاقتش رو ندارم.دارم کمک میگیرم اخلاق خوبی رو درپیش بگیرم.صبورتر بشم.تحملم بالا بره.تاجایی که میشه ودرسته بهش هیچی نگم.اون بچه ایی ه که خودش متوجه میشه.میگه ببخشید کاربد کردم.
من سعی میکنم بهش برسم.تفریح....بازی...خوردوخوراک...مهربونی وحس امنیت ودوست داشته شدن.میخام سرشارش کنم از هر حس خوبی که تودنیا هس.
تنهاموردی که اصلا از خودم راضی نیستم کم صبریمه.گاهی دعواش میکنم وبه دلش راه نمیرم.
بهم گفتن طبیعیه.توهم ادمی.خسته میشی.حوصله نداری و....
ولی من میدونم این عیب رو دارم.من عاشق فندقم.میخام یکی از بهترین مادرهای دنیا باشم.نمیخام خودم رو فداش کنم...نه...میخام مادرش باشم.مادرخوب.





[ چهارشنبه ۱۳٩۳/۱۱/۱٥ ] [ ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]

 

 

_ اینروزا فندق خیلی شیرین تر از قبل شده.من همیشه فک میکردم عشق به بچه از همون اوله.هرچی هست از اول هست_فرض کنیم ادم بچه اشو رونهایت میتونه صدتا دوس داشته باشه. این صدتا از همون بدو تولد هس_ولی حالا میبینم روزبه روزه.اینروزا اونقدر فندق رو دوس دارم واونقدربهش عشق می ورزم که به همسری میگم گاهی به فندق نگاه نمیکنم !از بس که عاشقشم حرص میخورم ودندونام رو رو هم فشار میدم.



_یادمه همسری رو هم اینجوری دوست داشتم.بعضی وقتا از شدت علاقه بهش نگاه نمیکردم.از بس که موقع نگاه کردن بهش حرص میخوردم ودندون روهم فشار میدادم وقربون صدقه اش میرفتم.


_ من همسری رو از اول باشدت دوس داشتم_فرض کنیم نهایت علاقه صدباشه_اخه ازدواج ما که سنتی نبود.ما از قبل شناخت داشتیم کلی سال بود.کلی شناخت حاصل شد وکلی سفررفتیم واسه همین موقع ازدواجم عشقم بهش تکمیل شده بود.درسته ادم میگه بعد گذشت سالها علاقه ادم بیشتر میشه.ولی من همسری رو خوب شناخته بودم وظرفیت عشقش تکمیل شده بود.


_ درست برعکس پسرم.پسری که الان براش میمیرم وعاشقانه دوسش دارم.لحظه ای بدون اونو نمیتونم تصورکنم.بینهایت شیرین وحراف شده.دایم اطلاعات عمومیش رو به رخمون میکشه.
پسری که دایم به من وباباش میگه عاشقتونم.میگه من بدون شماها میمیرم.


_خدایا شکرت.بخاطر اینکه یه زن قوی ومصمم وایده الیستم .بخاطر تمام چیزایی که دارم.بخاطر اقامون وفندق شیرینم.خدایا شکرت.بخاطر سلامتی ورفاهی که دارم ازت ممنونم.

 

 

 

 

[ شنبه ۱۳٩۳/۱۱/۱۱ ] [ ٧:٢٤ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]

 

 

 

فندق شیرینم مریض ه.سرماخورده.ازصب پنجشنبه متوجه شدم.تا شنبه خوب خوب شده بود .باز دیروز...دوباره ریزش اب بینی _هنوز داشت دارو مصرف میکرد_حماقت کردم وتنبلی دیروز عصر دکتر نبردمش . شب به اوج خودش رسید .کل دیشب رو نخابیدیم.واسه همین صب خواب موندم وبه دکتر نرسیدم.باز موند برای امروز عصر.


اونایی که بچه دارند میدونن من چی میگم.بچه های خیلی معصوم اند ودل ادم اتیش میگیره از مریضیشون.یکی عین فندق باشه دیگه بدتر.

این بچه کل روز وشب رو درحال تشکر کردن از من وباباشه !!


مرسی مامان بهم دارو دادی من بخورم خوب بشم.
مرسی بابا برام میوه گرفتی.
ممنونم مامان برام غذآ درس کردی.
مرسی بابا برام بازی جدید رو تبلتم ریختی.
ممنونم مامان منو میشوری وبهم کرم میزنی که خوشبو بشم.
مرسی که .....ممنونم که...

تو مریض شدنش این حرفاش اتیش به دلم میزنه.
میگه ببخشید مامان که لباسم رو کثیف کردم.
ببخشید ملحفه ها رو کثیف کردم و...

درصورتی که من دایم میگم عیبی نداره عزیزم...هیچی نیس...لباسشویی میشوره وخوشبوش میکنه و...

ادم حس میکنه مادربودنش خیلی کمتر از لیاقت بچه اشه.

بچه مهربون ومودب ودلسوز اونم تو این سن وسال.فندق خیلی وقته اینجوریه واین حرفا رو میزنه.وقتی حمومش میکنم ده دفه ازم تشکر میکنه.یا لباس هاشو عوض میکنم.

دلم خون ه که الان مریض ه.
 

 

 

 

 

[ سه‌شنبه ۱۳٩۳/۱٠/۳٠ ] [ ۳:٢۳ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]

_ قبل فندق هرسال چندتا فلدر عکس داشتیم که تو هرکدومش ده بیستایی عکس داشت .

_ بعد فندق کل ماه های هرسال رو فلدر عکس داریم که تو هرکدومش حداقل دویستا عکس وفیلمه.

_قبل فندق سوژه عکسا من واقامون بودیم وبعد فندق سوژه عکسا بیشتر فندق وکمتر باباشه!

_ من تو این دوسال وخورده ای به اندازه تعداد عکسهای یه فلدر قبل از فندق هم عکس ندارم !

[ پنجشنبه ۱۳٩۳/۱٠/۱۱ ] [ ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ]

من یه مادربدم.صبرم زیاد نیست وصبور نیستم.چه فایده غذآ درست کنم وبچه ام رو بیرون ببرم....ها چه فایده؟
مادرنباید سر بچه اش دادبزنه یا صبرش تموم بشه.یه مادرباید دردرجه اول ودوم وسوم فقط صبور ومهربون وهمراه بچه اش باشه.ماهی یه بار خطا زیاده فقط سالی دوسه بار بیطاقتی مادر میتونه مورد قبول واقع بشه.من یه مادر بیطاقت وبدم که دربه در دنبال صبوری وارامش برای یکدونه پسرم میگردم.

[ پنجشنبه ۱۳٩۳/٩/٢٧ ] [ ٩:٠۱ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]
[ شنبه ۱۳٩۳/٩/۱٥ ] [ ۱:۳٠ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ]
[ سه‌شنبه ۱۳٩۳/٩/۱۱ ] [ ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ]

پسرک من تو غذا تنوع طلبه.برعکس خودم که اگه یه جیزی رو دوست داشته باشم چندبار پشت سرهم هم میخورمش_مثلا چندروز صب نون وخانه یا چند روز نون پنیر گردو یا حتی سه روز درهفته ماهی یا قورمه سبزی. و ماکارانی _ ولی پسرک اینجوری نیست.مثلا نون خامه دوست داره ولی نهایت دوتا صب پشت سرهم همچین صبحونه ای رو بخوره.یا نیمرو برای صب دوس داره ولی دوروز پشت سر هم نمیخوره.
از همون اوایل هم که به غذآ افتاد بعد خوردن برنج میکس شده اش دیگه سوپ نخورد که نخورد.

همین چند وقت پیش شانسی یه سوپ شیر درست کردم.فک کنم دوسه ماه پیش بود .از اونجایی که فندق ذرت ونخودسبز نمی خوره یه سوپ شیر اختصاصی برای اون درست کردم.که بی نهایت لطیف وخوشمزه اس.

 

 


___پیاز خیلی خیلی ریز شد رو با کمی روغن یا کره تف میدم.بعد هم بهش جوپرک وهویچ رنده شده وسینه مرغ اضآفه میکنم تا نیم ساعت بپزه وابش کشیده بشه.اون موقع توش شیر وقارچ خرد شده میزنم تا سه ربع دیگه بجوشه وجا بیفته وغلیظ بشه.گاهی از اخرتوش گشنیز خرد شده می ریزم وگاهی هم نه.

 

 


وقتی حاضر شد وتو ظرف کشیدم یه قاشق خامه هم اضآفه میکنم که بی نهایت خوشمزه اش میکنه البته گاهی هم خامه استفاده نمیکنم.ادویه هم فقط نمک وکمی فلفل قرمز داره.بعد مدتها فندق این مدل سوپ رو خورد.واسه همین نهایت هفته ای یه بار درست میکنم که دو دفعه بخوره.
سعی میکنم دایم تنوع بدم.کوکو سبزی دوس داره ولی همونو هم هفته ای یه بار درست میکنم.خب خیلی وقته که از غذآی ما میخوره.تا یه مدت قبل هم هنوز برنج مدل خودش رو که میکس میکردم درست میکردم ولی دیگه نه.

[ چهارشنبه ۱۳٩۳/٩/٥ ] [ ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]

میدونید چی خیلی لذتبخشه؟
اینکه یه پسر شیرین زبون داشته باشید واز فرصتی که موقع بازیش براتون پیش میاد ،استفاده کنید وبخواید بهش شام بدید .همون موقع محو چشمای الماس گونه معصومش بشید .محو دستای کوچولوش که داره با تبلت بازی میکنه وپاهای کشیده اش که رو مبل رو هم دیگه انداخته شد محو این همه زیبایی بشید وهمون موقع بهش شام بدید وازش بپرسید:این چشمای خوشگل رو از کجا اوردی؟
این دستای کوچولو رو ازکجا اوردی؟
وبعد پسرتون با اون دوتا الماس بهتون خیره بشه وخیلی شیک بگه:از شهربازی!!
میدونید ...اوج لذته...عاشق حرفاشم.

[ سه‌شنبه ۱۳٩۳/٩/٤ ] [ ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]
[ شنبه ۱۳٩۳/۸/٢٤ ] [ ٢:٥٧ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]

 

من یه وابستگی نود ونه درصدی به کارگر داشتم.بحدی که اوایل فندق داری یک روز درمیون کارگر داشتم وبعد شد هفته ای دوبار ، بعد پنج روز یکبار واز اخر هم هفته ای یک بار تا همین اواخر که خواستم دوهفته یکبار کنم انگار به یه جای کارگرم برخورد وبدون خبر دیگه نیومد !.نمیخوام از کارگر واخلاق هاشون بنویسم .می خوام بگم  چیکار کنیم هم خونه تمیزی داشته باشیم هم خودمون ریلکس باشیم واذیت نشیم !

 

_ اگه عین من قبل از بچه داری خیلی تروتمیز ومرتب بودیدوهمه کاراتون رو نظم وترتیب بوده .

_اگه عین من دست تنها اید وهیچ کسی نیست _ بنا به هر دلیلی _ که گاهی بچه اتون رو نگه داره تا شما راحت به کاراتون برسید.

_اگه عین من یه بچه صددرصد وابسته بخودتون دارید که عین جوجه های کوچولو زرد دایم دنبالتونه ونمی ذاره لحظه ایی برای خودتون باشید.

_اگه تا حدی عین من کم صبرید وتحمل نق ونوق های بچه ای که دایم دنبالتونه رو ندارید ورشته کارا از دستتون درمیره _ من خیلی ها رو دیدم که بچه داره نق می زنه طرف با خیال راحت داره کارش رو انجام میده _

_اگه عین من نق بچه بدجوری رو اعصابتون میره ومی تونه ارامشتون رو ازتون بگیره وخدایی نکرده سر بچه غر بزنید.


ادامه مطلب
[ یکشنبه ۱۳٩۳/۸/۱۱ ] [ ٦:٥۱ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]

 

 

 

_بچه ها زود بزرگ می شوند ، پس برای سیسمونی نوزاد، تعداد زیادی لباس از یک سایز نگیرید – چون قبل از استفاده کوچک می شوند- و به فصل دنیا آمدن کودک هم توجه نمایید. مثلا اگر کودکی در ماه اردیبهشت به دنیا می آید، لباس مناسب سه ماهگی او باید مناسب آب و هوای ماه مرداد باشد

عین من هول نشید وهی خرید کنید بدون اینکه دقت کنید این خریدا تو چه سنی به کار بچه اتون میاد !.مثلا من کاپشن سرهمی گرم خیلی شیک وراحت گرفته بودم که تقریبا تو اردیبهشت اندازه فندق می شد! نهایت من تو عید تنش کردم ودوماه هم نتونست بپوشه وهوا رو به گرمی رفت.

 

_ اول از هم لباس تو خونه ای یا همون زیر پوش.اگه عین من بچه اتون تو شش ماه دومه ، هیچ زیر پوشی به این زیر پوشهای زیر دکمه دار نمی رسه.مخصوصا استین کوتاه یا استین حلقه که برای زیر لباس مناسب اند.

 

_برای بیمارستان یه ست کامل لباس صفر بگیرید با دوسه تا از همین زیرپوشها.

 

_بنظرم تو شش ماه دوم هیچ لباسی بهتر از سرهمی نیست.حتی بچه اتون نیمه اولی هم باشه . چون شکم و پهلوهای کودک را می پوشانند، خیلی خوب هستند.

 

_ شورت هم شوت عینکی که خوب پوشک بچه رو فیکس نگه می داره.

 

_پسرک من لباس کلاه دار برای تو خونه دوس نداشت .فک می کنم بیشتر بچه ها همینطور باشن .چون کلاه پست سر بچه موقع خواب می افته واذیتش می کنه.

 

_ شما که نمی خواهید بچه ها اذیت شوند و گریه کنند، پس راحتی را بر ظاهر لباس ترجیح دهید ،لباس نوزاد باید راحت باشد تا کودک بتواند به راحتی در آن حرکت کند.

 

جنس لباس نرم باشد ، بیشتر از مواد طبیعی مانند پنبه درست شده باشد، از خودش پرز ندهد، حساسیت زا نباشد و با دوام باشد،به خصوص برای لباسهایی که در تماس با پوست هستند مانند لباس زیرپوشاندن و در آوردن آن آسان باشد  و امکان تعویض پوشک را فراهم کند.

 

_ به یقه لباسی که میخرید توجه کنید اگه رو سرشونه ها دکمه داشته باشه خیلی بهتره.

 

_یه سری لباس های سرهمی هستن که با جوراب اند.از دید من اصلا به درد نیمخورن چون سریع برای بچه کوچیک می شن .پا تو قسمت جوراب مانند گیر می کنه وبچه توش نمی تونه خودش رو بکشه !

 

_ بهتره برای لباس تو خونه ای بلوز شلوار یا بسته به تولد فرزندتون بلوز وشورت ست بگیرید .هم شیک تره هم مقرون به صرفه تر از اینکه ، بلوز بگیرید وبخواید از یه شلوار دیگه استفاده کنید.

 

_ برای خرید سوئیشرت مدلی رو انتخاب کنید که از جلو دکمه داشته باشه .هم راحت تن بچه اتون می شه هم اگه موقع برگشت به خونه  ،فرزندتون خواب باشه راحت تر می تونید از تنش دربیارید.

 

[ دوشنبه ۱۳٩۳/۸/٥ ] [ ٤:۳۸ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]

 

 

 

فندقک مدت طولانیه که غذآش خیلی کم شده.کلا بچه کم غذآییه ه.خیلی نمیخوره.ولی چون همیشه وزن وقدش بالای خط نرمال تو جدول بوده_از نرمال کمی بهتره بوده_علاقه ای نداشتم بهش شربت اشتها بدم.
ولی فک کنم باید کم کم این شربت رو بگیرم .مخصوصا الان که تودوران جنب و جوش واتیش سوزوندنه. 

[ یکشنبه ۱۳٩۳/۸/٤ ] [ ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]

  تجربیات مادرانه اون روی سکه  1 و  2

 

_ تو تجربیات مادرانه یه قسمت خیلی مهمش مونده بود که دیدم اگه اینو ننویسم اصل مطلب رو ادا نکرده ام !

 

_من وهمسرم تفاوتهای فاحشه ای با هم داریم بخاطر اینکه من برونگرام وایشون درونگرا .با این وجود اصلا مشکل معمولی تو چشم بیا تا قبل از بچه نداشتیم چه برسه مشکل حاد .گاهی دلم برای یه دعوا وقهره حداقل یکی دوساعته قی جوجه می رفت ! بچه که میاد دوتا مشکل اساسی همراهش میاد!

_اینکه همسرتون اونی نیست که قبلا بوده

_دوم هم دخالت یا توصیه های دوستانه قوم وخویش هردوطرف

 

_خب من با مقوله اولی خیلی مشکل پیدا کرده بودم .تو نگه داشتن بچه اقامون خیلی بهم کمک می کرد.تو چیدن وجمع کردن میز هم همینطور .یادتون باشه من کارگره دایمی هم داشتم !با این وجود همسر از دید خودم خیلی عوض شده بود .دیدم درست بود عوض شده بود .

اشتباه دوم این بود که اقامون خیلی تمایل داشت کنار من وبچه بمونه ! چون کارش دست خودش بود می گفت دوس داره تو بیدارموندن های من شریک باشه .

این یه اشتباهه محض که خیلی بعد متوجه اش شدیم _ نه ماه بعد _بیخوابی ، پدر از ادم درمیاره که به مرور ادم متوجه می شه .یکی دیگه هم قبول کردن تغییرات تو هر دو نفره .باید قبول کنید که با اومدن بچه مرد زندگیتون تغییر می کنه واین تغییر اصلا بد نیس فقط باید قبولش کنید.اونم پدرشده درست عین شما که مادر شدید.

 

_این موضوع خیلی مهمه .چون دیدم همه این مشکل رو داشتن وتجربه اش کردن .الان به جرات می تونم بگم دیگه اون مشکل ناسازگاری من وهمسرم نیست وخیلی خیلی کمرنگ شده.در حد خیلی معمولی ومثل بقیه ادم هایی که نرمال زندگی می کنن.

 

_همش فک می کردم همسرم منو درک نمی کنه با وجودی که باهام حرف می زد این حرف زدنش یه هفته هم منو اروم وسرپا نگه نمی داشت وباز اون حس درک نشدنم توسط همسرم همراهم بود .یه سری تغییرات که همه اونهایی که بچه دار شدن می دون من چی می گم .اصلا از این تغییرات نترسید .

اگه عین من زندگیتون اروم ونرمال بوده وبعد بچه زندگیتون پر تنش شده .به هیچ کسی رجوع نکنید ! از هیچ کسی نظر نخوایید وبا هیچ کسی خودتون رو مقایسه نکنید.  برید پیش متخصص . یه مشاور یا یه دکتر خوب همه چی رو  زودتر روال می کنه تا درد دل با دوست وقوم وخویش.تجربه اش کردم خواهش می کنم شماها تجربه نکنید .

مشاوره ودکتر اصلا چیزای بدی نیستن .خیلی هم به من یکی کمک کردن.

 

 

_دومین قضیه شکر خدا بنا به هر دلیل تو زندگی ما اصلا وجود نداشت ولی به عینه درکش می کردم که چقدر توصیه های مثلادلسوزانه دیگران میتونه زندگی اروم ادم رو پر تنش کنه .

یعنی همون یه مورد تو دوست وچند مورد که فقط از ادم های غریبه تو پارک شنیدم کافی بود که بفهمم اونهایی که بچه دار می شن ویه همچین دوست وقومی دارن می تون دوراز جون تو چه اتیش جهنمی دست وپا بزنن.

وای از توصیه ها ونظر دادن های بقیه اونم بدون این که تو خواسته باشی نظرشون رو بدونی .نفیسه دوستم میگفت جاریش  رو میکرده به خواهرشوهرشون _ نه به دوستم _ ومیگفت باز بچه این که مریض ه( یعنی بجای اینکه به دوستم بگم چرا بچه ات این همه مریض می شه اینو به خواهرشوهر می گفته ) یه نمونه خیلی ساده ش تازه .

 

امیدوارم بدونید با بچه دارشدن کلی چیزای خوب وشیرین رو تجربه میکنید که نمونه اش رو قبلا نه داشتید نه حس کردید .فقط کمی صبوری می خواد ودرایت .همین

[ دوشنبه ۱۳٩۳/٧/٢۱ ] [ ٢:٢٤ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]

 

 

 _ وقتی به روزای سخت بچه داری فکر می کنم .می بینم با بزرگ شدن فندقم وعوض شدن شرایط وجایگزین شدن شرایط دیگه به جای قبلی اگه پسرک ده درصد بهتر شده باشه من سی درصد فرق کردم.

 

_ خب من هم ددری بودم هم تمیز ومرتب ! مشکل اولیه همین دو نکته اخلاقی من بود! در اصل مشکل من بودم نه بچه .باید قبول کنیم بچه همینه وکاریش نمی شه کرد .من در عین قبول کردن این واقعیت نمیخواستم خودم رو با شرایط موجود وفق بدم .لیوان رو میز می ذاشتن میخواستم عین سابق سریع جای خیسی اونو پاک کنم که مسلما با یه بچه به بغل نمیشد!!

گفتم سعی کنید ادم دیگه ای بشید .خوشبختانه ادم های خونسرد تو این مقوله راحت ترن .راحت تر بچه بزرگ می کنن وسختی های بچه هم به چشمشون نمیاد.من همچنان می خواستم دو وعده غذا درست کنم .ارایشم سر جاش باشه موهام پیچیده باشه ولباس جینگولی تنم کنم که با لاک دستام ست شده .تو شش ماه اول که عمرا .همون هفته ای یک بار که لاک عوض می کردم اوج مرتبی من بود .

 

_ شش ماه اول پسرک شبا تا سه وچهار صب بیدار بود.بعد سینه خیز کردنش .بعد چهاردست وپا کردنش که متاسفانه هرچی رو زمین می دید تو دهنش می کرد.بعد راه افتادنش وبهم ریختن هر کشویی که فکرش رو بکنید .من به مرتبی تو شرایط سخت بیشتر از تمیزی ظاهری که همون گرد وخاک باشه اهمیت می دم .بهم ریختگی منو سریع اشفته می کنه.

 

_کاش یکی بود که دوستانه بهم می گفت یه قرص لایت ارام بخش برای شبا استفاده کنم .چون گاهی پسرک بیدار بود ولی اروم .منه بد خواب هم خوابم نمی برد چون فقط اون تو جاش بیدار بود.خب همین یه خستگی مضاعف برام درست می کرد.

 

_ببینید شب بیدارموندن های بچه وبهم ریختناش هیچ وقت عوض نمیشه این شمااید که باید عوض بشید.

 

_یه مدت هرچی کشو بهم می ریخت من دوباره مرتبشون می کردم .فک کنم بالای هشت ماه تا یکسال مدام این کاررو کردم . یا دایم کل خونه رو یه روز درمیون بخارشو یم زدم !...تا اونجایی که دیگه بیخیال شدم.سه تا کشو اشپزخونه که قابل دسترسی برای  پسرک بود رو بدون خطر کردم که محل بازی ایشون بشه .ولی نا مرتبیش رو مخم بود _ یه عیب دیگه من _

 

_تا اینکه این پروسه بهم ریختنهای کشو توسط فندق تموم شد.الان دوسه ماه که هیچ کشویی روبهم نمی ریزه .حالا همه چی سرجای خودشه.

 

_انتظاراتتون رو از خودتون به صفر برسونید. طفلکی تو این راه اقامون هرکاری کرد نشد که نشد.ولی من خواهرانه بهتون همچین نصیحتی می کنم.انتظاراتتون رو از خودتون صفر صفر کنید .بعد می بینید این پروسه طبیعی وعادی بچه بزرگ کردن چقدر راحت تر سپری می شه وچقدر می تونه شیرین باشه .

 

با این جود بازم باید حوصله فیل داشته باشید وصبر ایوب !چون واقعا بچه تمام کارایی رو که ادم دوس نداره انجام میده .

 

_مثلا اوایل راه افتادن پسرک من خیلی به دستاش حساس بودم . به تمیزی لباسش حساس بودم .بعد دیدم اینجوری که نمی شه من حساس باشم که دست به چیزی نزنه وهیچ چیزی رو لمس نکنه چطور میخاد دنیای اطرافش رو بشاسه ... حالا یه مدت طولانیه که هروقت می ریم بیرون می ذارم بچگیی کنه .از سرسره بره بالا وبازی کنه ودستاش رو به هر گند وکثافتی بزنه ! چون نمی تونید جلوش رو بگیرید وفقط اعصاب خودتون بهم می ریزه .بعد بازی با یه دستمال مرطوب دستشا رو تمیزمیکنم تا به خونه برسیم ودستاش رو بشورم .بچه خیلی نه رو نمیشناسه چون میخاد همه چی رو کشف کنه .اگه چیزی مثل برق وکبریت واتیش نیس، بذارید بچه تجربه کنه .

 

_یه کلام بهتون بگم اگه همون اوایل حداقل مثل الانم بودم روزای بهتری رو سپری کرده بودم.بچه که اومد حتماعوض بشید... حتما !

[ سه‌شنبه ۱۳٩۳/٧/۱٥ ] [ ٤:٢٦ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]

 

 

 

_ نمیدونم تبلیغ نوشابه کوکاکولا از شبکه جم رو دیدید یا نه ؟ یه تبلیغ عالی با نشون دادن یه نکته اموزشی از یه بعد دیگه بچه دارشدن.

 

_خب همه ماها اینکه بچه شیرینه وباعث محکم شدن پیوند زندگی می شه و...شنیدیم .ولی از اونور قضیه خیلی خبرنداریم یا نشنیدیم.

 

_اولا تو یه زندگی داغون ، شخصا فکر نمی کنم بچه دارشدن زندگی رو شیرین کنه .تازه داغون ترش هم می کنه .یا بچه دارشدن تو سالهای اولیه ازدواج می تونه کلی اختلاف بوجودبیاره .اگه غیر از این بود دیگه هیچ زندگی با وجود بچه نباید به جدایی کشیده می شد.

 

_ دست کم وقتی بچه میارید باید دور 4 سال از زندگیتون رو خط  بکشید.اگه یکی عین من خوش شانس باشید ودوران بارداری خیلی خیلی نرمال وعادی رو بگذرونید .نه ویاری نه ناراحتی نه فشاری نه دیابتی و...وذاتا ادم کم خوابی باشید .بازم یه سری مشکلاتی دارید که اصلا قبل از بچه دارشدن فکرش رو نمی تونید بکنید!

_ بچه که میاد شروع بی خوابی ها وصبر ایوب داشتن های شما شروع می شه .هرچی بودید رو بندازید دور ویه ادم جدید بشید.یه ادم صبور وکم خواب وبی قید به هرچی مسایل بغیر از مسایل بچه .

 

_پسرک من بدون کوچکترین مشکلی به دنیا اومد .زردی نداشت .دل درد اولیه اکثر بچه ها رو که تا شش ماهگی طول می کشه نداشت .بچه ارومی بود وتنها مشکلمون کوالا بودن شدیدش به من بود .عملا بهم چسبیده بود.بحدی که اون اوایل من تا وقتی اقامون برنمی گشت نمی تونستم هیچی بخورم ویا دستشویی برم !!

 

_خیلی رو مرد زندگیتون حساب نکنید.انصاف داشته باشید اونم خواسته یا ناخواسته تو بی خوابی های شما بخاطر بچه شریک ه پس خیلی کارانچنانی از دستش برنمیاد.اگه یکی عین من باشید که حتی هفته ای یه بار هم درحد یه ساعت بچه اش ازش دور نمی شده _ نمی تونستم به خواهرم که دوتا بچه داشت خیلی پسر رو بسپارم _ دیگه کارتون عملا زاره !

 

_پسرک به خودم رفته بود کم خواب .خیلی زیاد شیر میخورد.یادمه  اون شش ماه اول خیلی بهم سخت گذشت تو زمستون بود ونمی شد خیلی از هوای بیرون هم استفاده کرد وروحیه عوض شدن من منوط می شد به مهمونی رفتن که اونم تحت تاثیر بچه به حداقل خودش رسیده بود.

 

_تازه من خوش شانس بودم وخیلی کم فندقم مریض می شد.بعد داستان دندون دراوردنش .دوتا دندون بالایی خیلی اذیتمون کرد ده روز تمام پسرک اسهال بود .گلاب به روتون هم شکمش کار می کرد تا پست کمرش کثیف بود.من یه سری لباس تو حموم گذاشته بودم ویه سری لباس هم دم دست .حوله اش هم تو حموم بود.هرروز حداقل بخاطر این مسئله باید دوش می گرفت ..مشکل بعدی این بود خیلی کم با چیزی سرگرم می شد وهنوز هم که هنوزه این مشکل هست.باید تمام وقت باهاش میبودم .بزرگتر که شد مشکلاتش هم عوض شدن .چهاردست وپا رفتنش علاقه به سیم وپریز داشتنش .بعد راه افتادنش .حرف زدنش ومغز خالی کردنش با اون سوالهای شیرینش .

 

_یعنی نمی شه بگی روزای خوبی داشتم .اگه یه روز خوب بود بجاش دوروز تحت هر عنوانی هم که می شد از دنده چپ بلند می شد که اب زیر پوستت نره . بحدی وابسته به کارگر برای نظافت خونه بودم که یک روز نمیومد من بهم می ریختم .

دوسه ماه قبل از عید 93  بعد از ازشیر گرفتن فندقک  همسرم برای خواب پسرک اقدام میکنه .واین یعنی کلی وقت.

دیگه مجبور نیستم بعد از خواب پسرک به اشپزخونه سامان بدم .ویا کارای ناهار فردا رو انجام بدم.تا پدروپسر با هم تو اتاق خواب مشغول اند تمام کارای خونه رو که دیگه خودتون درجریانش هستید انجام میدم.

_ بچه دار شدن وبعد بزرگ کردن وتربیتش خیلی وقت گیره.مخصوصا که دست تنها باشید وامیدی به حداقل روز اخر هفته نداشته بشاید که بتونید یه استراحتی بکنید.

 

_خواب من علاوه بر کم بودن سبک ه.پسرک قلت میخورد من بیدار میشدم.بیخوابی روم حسابی فشاراورده بود والانم هرزگاهی میاره.طفلکی اقامون چندباری بچه رو نگه داشت که من بخوابم !

ولی مگه با این اخلاق خوابی من می شد.دایم خسته وبی انرژی بودم واین ربطی به مصرف مکمل نداره.وقتی بچه دارید کار نمی کنید!!... دراصل بیگاریه.چون یه کار ساده رو بخاطر تو دست وپا بودن بچه خیلی طول می دید تا تموم کنید یا یه کاری رو مدام بایددرطول یه روز تکرار کنید وانجامش بدید.مثل لک کردن میز پذیرایی توسط دستای کوچولو بچه اتون.

من خیلی فرق کردم ولی ادم از یه حد نمی تونه پایین تر بیاد که...

 

 

_الان می تونم بگم واقعا روزای طلایی رو می گذرونم .درسته هنوز هیچ تایمی برای خودم ندارم .ولی خوابیدن فندقک با پدرش وگاهی با هم بیرون رفتنش به من وقت بیشتری می ده برای سامان دادن به کارای عقب افتاده.

 

_حالا فک کنید من سال اولیه زندگی بچه دار میشد اونم دست تنها .چه اتفاقی می افتاد ؟_ بعد هفت سال زندگی مشترک پسرک رو به دنیا اوردم بعد کلی سفر داخلی خارجی .بعد کلی خوش گذرونی ودورهم بودن ها ومهمونی ها وتو باغ خوابیدنها

 

_یادتون باشه بچه که میاد با همسرتون که قبلش هیچ مشکلی نداشتید وگل وبلبل بهم می گفتید به مشکل میخورید همش طبیعیه.فقط بدونید این یه چیز نرمال وروال ه.الان از اون دوران اشوب بیرون اومدم .ولی اکثرا میکن دیگه بعد 4 سالگی من طعم زندگی قبل رو تا حدی می چشم.

 

_ اینارو گفتم که فقط بخشی از  اون روی  سکه رو بدونید .بااین حساب بچه تنها کسی ه که شما بدون چشمداشت وخالصانه بهش عشق می ورزید وبراش وقت میذارید _ حداقل تو دوران کودکی اینجوریه وبعدا بزرگ بشه نهایت یه احترام نگه داشتن ازش میخاید _فک کنید یکی عین من باشید وبه بهشت زیر پا عقید نداشته باشید. به اینکه نقد رو ول کنید شاید در نسیه چیزی به شما برسه هم اعتقاد نداشته باشید.اونوقت می تونید متوجه بشید بچه تا چه حد دوست داستنی وشیرین می تونه باشه .

 

[ دوشنبه ۱۳٩۳/٧/۱٤ ] [ ٤:٤٢ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]
[ یکشنبه ۱۳٩۳/٧/٦ ] [ ۱:٤٤ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ]
[ جمعه ۱۳٩۳/٦/٢۸ ] [ ۳:٤٦ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]

 

 

 از دید من عکس گرفتن تو اتلیه مثل ه آهنگسازی میمونه.بیش از یه بار رفتن به یه اتلیه حتی بهترین هم باشه یعنی تکراری شدن !! مخصوصا که بخوای برای یه مناسبت خاص از یه اتلیه دوبار استفاده کنی.

 

عکس تولد قبلی پسرک رو خیلی میدوستم از کار اتلیه خیلی راضیم .با این وجود امسال تصمیم گرفتم یه اتلیه نزدیک رو انتخاب کنم یکی تو محدوده خونمون !

دیروز یه جا رو دیدم واز یه بک گراندش خوشم اومد.امروز هم جای دوم رو دیدک وخیلی بیشتر از یه بک گراند اینجا خوشم اومد.تصمیم اینه که برای عکس ، فندق شیرینم رو جای دوم ببرم هرچند که کمی گرونتر از جای اول ه.

بخاطر سرماخوردی همه چی رو یه هفته عقب انداختم !

[ چهارشنبه ۱۳٩۳/٦/٢٦ ] [ ٥:۱٤ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]

 

 

 1_طبق معمول بیشتر روزا، بعد حاضر کردن ناهار با فندق شیرینم می ریم دور دور_ خودش میگه ماشین سوار بشیم گاز بدیم بریم دوردور_دیروز نزدیکای ظهر بود که رفتیم بیرون.

 

2_ اومدم کفش پاش کنم حس کردم کمی با فشار پاش می شه.البته اگه خیلی تنگ باشه بهم می گفت ولی اون موقعی می شه که از حد گذشته.رو پنجه پاش از بیرون دست گذاشتم دیدم اره این کفش کوچیک شده به همین سرعت دوتا کفش از عید !!

 

3_ خب اگه پسرک قدش به من وباباش بره شکی نیس که باید پاهاش هم بزرگ ومردونه از کاردربیاد.رفتیم بیرون. اول براش یه کفش گرفتم .نهایت ذوقش همونجا بود ومواقعی که از پاش درش میارم !!

 

 

 

 

4_دیشب هم  قبل خواب حس کردم پسرک مریض شده .صب که دکتر نبود .عصری بردمش دکتر یه سرماخوردگی ساده بود.

 

5_شاید سر این  قضیه برنامه اتلیه ومهمونی خودمونی اخر هفته امون جابجا بشه.مهم پسرک ه.چون از ارایشگاه رفتن هم با این اوضاع بد خلقیش خبری نیس.

دوس دارم همه چی تو ارامش وریلکسی اتفاق بیفته .

 

[ دوشنبه ۱۳٩۳/٦/٢٤ ] [ ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]

 

 

1-   تو کل عمرم به اندازه انگشتای ی دست انجام دادن کارم رو به دقیقه نود معوق نکردم!. شاید برای همینه که تا مدتا بعد از فندق استرس داشتم ویه جوریم بود. همه چی دقیقه نود تموم می شد .البته خیلی کارا هم کلا می موند وتموم شدنش خیلی طول می کشید.

 

2-   این شبا هوای اینجا سرد شده.لباسی که برا ی پسرک  به نیت لباس تولدش از سفر اوردم رو تنش کردم .تست کردم ببینم برای روز شنبه چه تیپی می شه.یادمه همون موقع داشتم این شلواررو میخردم می دونستم تقریبا اندازه شه باید همون یکی دوماه پاییز بپوشه وفقط به اندازه پهنای یه انگشتم تا میخورد.

تنش کردم می بینم تا که نمیخوره هیچی ،همچین فیت فیت ه که باید این شبا تنش کنم که همونجور نو کوچیکش نشه.

 

3_یادم از بچگی خودم افتاد .به قول مهسا که می گفت تو دقیقا برعکس من تو این قضیه تربیت شدی. هرجا که شام میخواست بریم مامانم حتما اونروز بهم عصرونه می داد.اگه روزای دیگه عصرونه نمی خوردم باید روزایی که شبش جایی دعوت بودیم حتما عصرونه می خوردم .فک کنم تا اوایل دوران راهنمایی.

بچه اس دیگه ...شاید شام دیر وزود بشه وبچه طاقت نیاره .یا بچگی کنه وخیلی جالب غذا نخوره.مهسا می گفت دقیقا روزایی که می خواستن برن مهمونی مامانش می گفت چیزی نخوری که سیر می شید وتو مهمونی نمی تونید شام بخورید!!

قضیه سر شام خوردن یا نخوردن نیست .سر طاقت نداشتن بچه س.بچه کوچیک در حد فندق گرسنگی وخوابش رو با گریه ونق نق نشون میده خوووو.

 

4_حالا خودم مادرم .همین کاررو می کنم .هم لباس های موقع مهمونی رو خیلی قبلش چک میکنم _ دکمه ای گنده نشده باشه یا شل باشه ،اطوشون خوبه ،موردی ندارن ، یا باهم ست می شن _ هم یه وعده غذا یا دوعده برای فندق برمیدارم .یکی از وعده ها رو تو ماشین بهش میدم .همیشه یه ظرف خالی با قاشق همراه امه .خواستن میز رو جمع کنن حداقل براش غذاش رو برداشته باشم .

 

5_ موهام رو رنگ ماهاگونی کردم .از تن بنفشی که بیشترتو نور خورشید یا لامپ خودنمایی میکنه خوشم میاد!

[ جمعه ۱۳٩۳/٦/۱٤ ] [ ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ]

 

 

_قبول دارم هر گلی یه بوی داره.مخصوصا گلهای به نسبت بی تیغ دوروبر من که باید خدارو از این بابت شکر کنم.

 

_ولی به هر دلیل فعلا گلی درمیون نیست یا حداقل کمتر است .اونم من ه مهمون باز ددری!

 

_بجاش اینروزا که با فندق دوتایی ماشین برمیداریم ومی ریم به قول فندقکم دوردور خیلی خوشم .خیلی لذت می برم

.

صبحا تا دوش بگیریم وصبحونه بخوریم .ویه سری کارای معمول وروال خونه وبعد هم  درست کردن ناهار خب کمی دیر می شه ولی بازم می ریم بیرون.

 

_امروز نسبتا زودتر رفتیم بیرون .دوقواره پارچه گرفتم وامیدوارم به موقع خیاط به دستم برسونه.دوتای قبلی رو که نتونست .فعلا یکی هم دستش که برای تولد پسرکم میخواستم که با خرید امروز پارچه، قصد دارم یکی  از پارچه های جدید رو پیراهن کنم برای تولدش.ست امسالش قرمزه.

پسرک وپدرش لباس قرمز دارن وفقط من مونده بودم !

[ سه‌شنبه ۱۳٩۳/٦/۱۱ ] [ ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]

 

 

 

1_ خیلی سال پیش یه نوشته جالبی تو یه وبلاگی خوندم که اشاره به موضوع خوبی میکرد.این همه عجله برای چی...مثلا ما می ذاریم اب بجوشه وکلی عجله داریم برای زود جوش اومدنش...بعد چای دم می کنیم ... عجله داریم چای دم بکشه که بعدچای دم کشیده رو تو نعلبکی بریزیم که زودترسرد بشه وسریعتر بخوریمش.

 

2_ اینروزای به ظاهر تکراری برای من که همش حرص اینو میخورم که دیگه بدو بدوایی درکار نیس چه تفریحی چه تحصیلی ویا کاری.یه روزای خاص اند.یه روزایی که هیچ وقت دیگه تکرار نمی شن.

من دارم فندق رو پرورش میدم یه کار خیلی خاص وحساس که شاید کمتر به چشممون بیاد.

 

3_ فندق شیرینم روز به روز فرق میکنه .واقعا دیروزش با امروز وفرداش متفاوته .من دوس ندارم بچه ام رو با بچه ها قیاش کنم .ولی در هر حال یه مقیاسی هست دیگه ...یه مقیاسی که مثلا تا چه سنی بچه راه می افته یا حرف میزنه و...خداروشکر.هم با مقیاس های استاندارد وهم مقیاس خودم با بعضی از بچه های دوروبرمون _ نه همشون _ ویا بچه هایی که هم سن وسال فندق اند تو پارک ، فندق خیلی جلوتره مخصوصا از نظر کلامی._ تازه یه عده می گن دخترا سریعتر  به حرف زدن یم افتم وسریعتر ..._

 

فوق العاده نماد وارم شناسیش خوبه.کافیه تو ماشین باشه هر بانکی رو تشخیص میده _ به عابر بانک می گه کارته چون خودم اینجوری بهش گفتم _ علامت دستگاه کارت خون رو که به درب بعضی فروشگاه ها چسبیده تشخیص میده.کارتون ها رو از روی ارم اولیه قبل از اینکه شعرش خونده بشه می شناسه .کنجکاوه. دایم ازم می پرسه .وقتی بیرونیم مدام همه چیز رو معرفی می کنه واینجوری اطلاعاتش رو به رخمون می کشه و..

خداییش با داشتن یه بچه اونم از نوعسلش تو خونه ، می شه گفت من هیچکاری نمی کنم وروزهام دارن تکراری تموم می شن ؟!قلب

[ یکشنبه ۱۳٩۳/٦/٩ ] [ ۳:٢٤ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]

 

 

 

یه مدتی می شه که ی سریال رو دنبال میکنم. ه ز ا ران ب و س ه از فارسی /و/ان.خوبی اینجور سریالها اینه که مثل لاست وگیم اف ترون ویا حتی دکستر واسپارتاکوس چند قسمت رو نبینی خیلی چیز خاصی رو از دست نمیدی ومتوجه می شی چی به چی شده.

بماند که تو کف فرهنگ درپیتیشون موندم که تو یه سری چیزا دست ما رو از پشت بستن....بماند.

حواسم نبود یه کاسکو تو خونه دارم .کاسکویی که دیروزش با امروزش کاملا متفاوته .جملات طولانی حرف میزنه وفوق العاده شیرین ه.یه کاسکو وروجک وزرنگ.

یه بار که اونم اروم رو پام نشسته بود کلمه عوضی رو می شنوه وسریع تکرارش میکنه!! اولش فک کردم اشتباه شنیدم .دومی رو که گفت مطمئن شدم وسعی کردم هیچ عکس العملی نشون ندم .انگار از رو حالت چهره ونوع بیان اون شخص تو سریال فهمیده بود کلمه خوبی نیس .واسه همون باشیطنت چند بار دیگه تکرارش کردتا خنده من دربیاد وبپوکم .

 

مساله اینه گاهی فکر میکنی داره با خودش بازی میکنه وحسابی سرش گرمه ودیگه حواسش به دیالوگ های سریال وبرنامه ها نیس .بعد که می بینی عین کاسکو همه رو ردیف وپشت سرهم بهت پس میده می فهمی  شیطون خوردنیت موقع بازی هم حواسش شش دانگ جمع ه.

[ سه‌شنبه ۱۳٩۳/٦/٤ ] [ ٤:٤٧ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]
[ دوشنبه ۱۳٩۳/٦/۳ ] [ ۱:٢٢ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ]

 

 

 1_دهن هرکسی که این ضرب المثل ها رو گفته باید طلا گرفت.

_خداخرش رو شناخت که بهش شاخ نداد.

_میمون هرچی زشت تر اداش بیشتر.

 

2_ مدتها قبل کلی با اقامون اینا بحث سر این داشتیم که دوتا چهارراه بالا وپایین به دنیا بیای کلی فرقشه.هی اقامون انگارش کرد_ من کلی میگم به استثنا ها کارندارم_ اقامون هی گفت به تلاش ادمه _ منم اصلا منکرش نیستم _تا اینکه بعد سالها قبول کرد من چی میگم.

 

_خیلی چیزا رو ما خودمون انتخاب میکنیم وبعدها تغییرش میدیم .مسلما من اگه تو حوزه علمیه ق م به دنیا میومدم الان بی حجاب نبودم !_ این یه مثاله خودت بگیر برو تا اخرش_

البته اقامون رو یه سری چیزا جزیی زوم کرده بود .مثل سواد مادروپدرش وتحصیلات عالیه داشتن کل بچه های خانوده اش.ولی من منظورم چیزای مهم تر وریشه دارتر بود.

 

3_من نمیدونم کی وچه موقع باید به پسرک یادم بدم که با هربچه ای بازی نکنه_ مسلما الان وقتش نیست ومیره تا موقع مدرسه اش _اگه به خودم باشه با چندتا از بچه های تو پارک دوس ندارم بازی کنه.دختری که داره میره مدرسه تااین حد بی ادبه که به من کارداره مسلما نمی تونه یه همبازی حتی دودقیقه ای برای پسرکم باشه.

_باورکنید بخاطر اون بچه گاهی پارکی که میرم رو عوض میکنم .خوشبختانه نوه یکی از همون محله اییهاست وهرزگاهی میاد پارک.

 

4_ شماها بگید بچه...اره من قبول دارم ...ولی بازم هربچه ای از هر خانوده ای یه رفتاری داره هرچند که بچه بچه باشه.مادری که بیعشوره ودختر شش ساله اش رو با پسرک کوچولو من مقایسه میکنه فک میکنید چه بچه ای می تونه تربیت کنه؟

 

5_رفتم خیاطی...تا امروز فک میکردم که خونه مال خودشونه.تا اینجا من حداقل سه بچه رو از این خانوم خیاط رویت کردم.خانومه هم که عین موتور خیاطی قبول میکنه.من نمیگم همه سلام کنن وجلوی پای ادم پا بشن .ولی....

دختر شش ساله اش چادرکمپش رو برده گذاشته تو اشپزخونه فقط بخاطر اینکه پسرک یه لحظه رفته توش.نمیخام از بچه ام دفاع کنم. ولی هنوزدست خراب کردن نداره.برعکس پسر خواهرم که میره دوم دبستان وخدا نکنه یه ماشین بدی دستش وقتی میخاد بره باید فقط فرمون اون ماشین رو ازش بگیری ،هنوز پسرک شیرینم به اون حد نرسیده.عین ابربهاری گریه میکرد بچه ام.بهش برخورده بود.

 

 

6_اعتقادندارم فردا پس فردا هرچیزی که فندق بیرون می بینه من براش مهیا کنم .چون واقعا نمی شه .وقتی بره مدرسه این موضوع رو تاحدی که براش قابل لمس باشه توضیح میدم .ولی الان...خب دم عیدی من کمپش رو جمع کردم ودیگه سرهمش نکردم.یادش رفته خودش هم چادر داره.از دیشب به اقامون میگم چادر بچه رو وصل کن .الان بزرگتر شده بیشتر باهاش بازی میکنه ولذت می بره.امروز خوابم نبرداومدم بیرون وچادرش رو سر هم کردم که بچه ام بعد از بیدارشدنش ازخواب کلی ذوق کنه.

واقعا ادم می مونه.

[ یکشنبه ۱۳٩۳/٦/٢ ] [ ٤:٢٧ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]

 

 

 چه حالی بهتون دست میده که پسرک شیرین وحاضر جواب ودست به موبایلتون که فرت فرت می تونه هرچی رو که بخوای از توگوشیتون دربیاره ، تازگی ها وقتی ازش میپرسی با موبایل داری چیکار می کنی بگه اینترنت !!

بعد بگی تو اینترنت چیکار می کنی بگه اس ام اس میدم !

ها ...جدا چیکار می کنید؟قلب

[ پنجشنبه ۱۳٩۳/٥/۳٠ ] [ ۱:٢۱ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ]
[ یکشنبه ۱۳٩۳/٤/۱ ] [ ٢:۱٦ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]

 

 

دوروزه فندق بدقلق شده.امشب متوجه شدم داره دندون درمیاره .بیشتر ز این متعجب شدم که بشدت اب دهنش ریزش داره!! طفلکی خودش هم تعجب میکنه که چرا اب دهنش میادقلب

[ چهارشنبه ۱۳٩۳/۳/۱٤ ] [ ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]

 

 

 

 بیرون رفتن های دونفر من وفندق خیلی بیشتر شده .درسته که بازم دایم تو بغلم می مونه وبسختی پایین میاد که چند قدمی راه بره .ولی الان راحترم.غذاش رو میخوره .براش اب برمیدارم وبیرون هم کیکی .پف فیلی ، موزی....( گاهی یه ظرف غذا )راحت ه راحت .طبق روال یه پوشک ویه پارچه همیشه تو کیف کوچیکم هست.

امشب هم دوتایی رفتیم بیرون .رفتیم خرید لباس تابستونی برای فندق .موقع برگشت هم آقامون اومد دنبالمون ورفتیم شام خوردیم وکمی گشت زدیم وبرگشتیم خونه .

فندق شادیش رو خیلی خیلی بیشتر از قبل بروز میده .این یعنی اوج لذت من .بی منت وبی حرف .چی از این بالاتر وشیرینتر که با پسرک شیرین زبونت بری بیرون .بغل

[ سه‌شنبه ۱۳٩۳/٢/۱٦ ] [ ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]
[ دوشنبه ۱۳٩۳/٢/۱٥ ] [ ٢:٢۸ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]

 

 

 

مادر هم مادرای قدیم چه مدل انسانیش چه مدل حیوونیش !!

فندق عاشق سی دی ه.مخصوصا سی دی های دانش بانک که مینا وسینا راویش هستن .

تو یکی از سی دی هاش که حیوونات رو معرفی میکنه یه قسمت شعرش اینه :

 

قدقدقدا یه مرغم گم شده تخم مرغم

کسی اونو ندیده جوجه شده پریده

نوک میزنم به دونه  به ارزن وجوونه

اهان ایناش دیدمش زیرم بود ندیدمش!!قهقهه

[ جمعه ۱۳٩۳/٢/۱٢ ] [ ٢:٥٢ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]

 

 

 شکر خدا واکسن فندق عالی بود .یعنی من هر ننه قمری رو دیدم گفت این با همه واکسناش فرق  میکنه چون دزش بیشتره وهمین که بچه به راه رفتن افتاده واسه همین می لنگه.

واکسن رو روز 25 ام  زدیم وتا ظهر خبری نبود .بحدی که لباس شستم وناهارم هم که حاضر بود .ظهر یه ساعت خوابید .البته نق زدنش مال  پی پی کردنش بود .سر شب هم از زور خستگی وکم خوابی ظهرش همینطور خوردن استامینوفن خوابید وهمونجا برخلاف عادتش پی پی کرد وبعد هم خوابش برد _ از اول فندق من نه تو بغل ...نه تو ماشین ونه خونه کسی این کاررو نمیکرد_

شب فهمید که باید بشینه .طفلکی خوابیده بود ومن سرش رو گرم می کردم .باباش براش یه اسباب بازی جدید گرفت که حسابی سرش گرم بشه .

تا روز بعد که نزدیک ظهر دیگه تشخیص داد می تونه راه بره .

خیلی بچه صبوریه .کلا هیچ واکسنیش مارو اذیت نکرد .شب زدن واکسنش یادش رفته بود درد داره .دنبال باباش چند قدمی راه رفت که وسط راه واستاد ودستش رو رو پاش گذاشت .رفتم سریع بغلش کردم وخوابوندمش .

خلاصه خیلی خیلی راحت وخوب بود .الهی شکر

[ چهارشنبه ۱۳٩۳/۱/٢٧ ] [ ٢:٢٦ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]

 

 

1_ خدابخیر کنه!! فردا قصد داریم فندق رو برای واکسن ببریم.ازاونجایی که همه ماروترسوندن .امشب اقامون اینا ایلین رو برد خونه اشون .فندق هم بیش از یه ساعت زودتر ازموعد مقررش خوابید.طفلک بچه ام هلاک شده بود از بس بازی کرده.

 

2_ پست من وفندق رو گذاشتم .تو چندتا دوست متاهل ومامان شده ام  فقط یکی لطف کرده بود وشرح مختصری از روزگارش رو با دخملش نوشته بود !خیلی چیزاشون شبیهه بود.

فقط اینکه فندق من قبلا بالای ده بار بیدار می شدن وشیربنده رو میخوردن .الان هم که شیشه میخورن تا صب حداقل سه دفعه !! برای خواب دوساعت ظهرشون هم یه مدت چهاربار شیر میخوردن.همین الان هم یه ساعت بعد از خوابش بیدار می شه وشیر میخواد.یه خواب یه تیکه واروم ندارم

یه مدت هم تقریبا 5 ،6 ماه پیش یه دوره یه ماه برای اذیت شباش داشت .یعنی بیدار می شد اونم با جیغ وگریه که کاملا خواب از چشم من وباباش میرفت

همین چندروز پیش هم دوباره همین دوره رو برداشته بود !!

 

3_ چون کابل  موبایل به لپ تاپم دستم رسیده بزودی چند تا پست از تجربیات خریدام برای فندق میذارم اونم مصور. شاید به درد یکی بخوره یا بتونم حداقل با یه نفر تبادل اطلاعات کنیم !...والا خووووو.به نسبت بازدید کننده خوبه ها فقط زورشون میاد برای گذاشتن کامنتمژه !

[ یکشنبه ۱۳٩۳/۱/٢٤ ] [ ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]

 

 

از دیروز که خواهری اومد اینجا خواهرزاده ام ایلین رو نگه داشتم.امروز هم بعد از دم کردن برنج،  جفت کلوچه ها رو بردم پارک هواخوری وصد البته خوراکی خوری!!

نمیدونید چقدر فندقم سرحال وشادابه .همه اینا به خستگی وکوفتی انگشتای پام می ارزه.

[ یکشنبه ۱۳٩۳/۱/٢٤ ] [ ٢:٤۸ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]

 

 

_ فک کنم فندق از واکسن زدنش خبرداره !دیروز با تب شدید از خواب بیدارشد. بردمش مرکز میگفت تب نداره ومیتونه واکسن بزنه !!_ البته حق میدم چون فندق نذاشت خوب دماسنج رو براش بذاریم ولی دکترش دست زد ودید بچه اخر داغی ه_

_خلاصه از قبل عید بخاطر منشی شرکت وبعدهم مراسم مادرشوهرخواهرم وکمی هم تعطیلات عید وبعدهم اون مرکز بی سواد توایام عید وحالا هم که این مریضی واکسن فندق کوچولو عقب افتاد.

 

_بعد مرکز که اومدم خونه فندق خوابید .بعدخواب بردمش دکتر .ویروسی بود دکترگفت حداقل تا یه هفته  واکسن نزنم .جالبه که پرسنل مرکز میگن فقط درصورت تب داشتن نباید واکسن زد ولی دکتر میگه تا خوب شدن کامل بچه !!

بااین برنامه مهد هم عقب می افته .دلم به مهد رفتنش خوشه به زمانی که بدون من دوساعت اونجا بمونه .

 

_اوایل همش میخواستم از این واونی که بچه دارن بپرسم چیکار میکنن ؟… بعد به این نتیجه رسیدم که اولا ادم ها وبعد بچه ها با هم فرق میکنن .مثلا خواب فندق سبک ه.توطول شب خیلی بیشتر از بقیه همسن وسالاش برای شیرخوردن بیدار می شد.

بعدش هم هرکی یه اندازه مرتبی خونه وخودش رو قبول داره.خلاصه بخاطر نوع اخلاق ها وتحمل ها وشرایط ، پرسیدن سوال رو همیشه بیخود دیدم .

 

دوست خودم برداشته عید یه نفره خونه تکونی کرده هاا… باز میگه بچه ام نمیذاره.اونوقت من که اونجا بودم این بچه بیش از نیم ساعت بیدارشده بود وداشت سقف نگاه میکرد. همونجا فندق داشت کل خونه رو کنکاش میکرد.نمیدونم چه اصراری داره که بگه با بچه بهش سخت می گذره ودر عذابه .حالا خوبه مامانش هست .فقط بخاطر اینکه می بینه من هر 5 روز یه کارگر دارم.

کارگر کجا ومامان ادم کجا یا داشتن یه بچه اروم کجا …این شد که کلا دور سوال پرسیدنم از بقیه رو که اونابا بچه اشون چیکار میکنن ؟ رو خط کشیدم وسعی میکنم با افرادی که خیلی غلو هم می کنن زیاد صحبت نکنم .تا این دوران پر استرس وپر خستگی برای منم تموم بشه.

 

_دلم به روزای خوش واروم اینده خوشه .به اینکه فندقم با شرایط مهدکنار اومده وحداقل سه روز درهفته وهرروزش دوساعت وقتم ازاده …ازادِ  ازاد ِ  برای خودم .که بذارم کمی اب زیر پوستم بره .الان که دایم خسته ودایم بی حوصله وبدون وقتم .به امید اونروزای طلایی.بغل

[ دوشنبه ۱۳٩۳/۱/۱۸ ] [ ٢:٢٤ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]

 

 

فندق بزرگ تر میشه ومشکلاتش هم بزرگتر.خیلی شیرین ودوست داشتنیه .ولی هیچ تایمی برام باقی نمیذاره.از صب تا شب فقط انگار اون هست .همین چند وقت پیش می تونستم مابین اومدن کارگر خودم هم یه دستی به سروروی خونه بکشم .ولی حالا..عمرا.

خداییش کمک کردن اقامون اینا هم بیشتر شده ولی بازم دریغ از یه لحظه استراحت .برنامه خوابش هم بخاطر شرایط موجود کاملا نا منظم .یه مدت خوبه باز یه مدت مثل امشب ...ساعت یک ونیم خوابیدن .

خداروشکر

[ چهارشنبه ۱۳٩۳/۱/٦ ] [ ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ]
[ شنبه ۱۳٩٢/۱۱/۱٩ ] [ ۳:۳٦ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]
[ شنبه ۱۳٩٢/۱۱/۱٢ ] [ ۳:۳۳ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]
[ دوشنبه ۱۳٩٢/۱۱/٧ ] [ ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]
[ پنجشنبه ۱۳٩٢/۱۱/۳ ] [ ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]
[ جمعه ۱۳٩٢/۱٠/٢٠ ] [ ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ]
[ سه‌شنبه ۱۳٩٢/۱٠/۱٧ ] [ ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ]
[ سه‌شنبه ۱۳٩٢/۱٠/۱٧ ] [ ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ]

 

 

 

_اگه فک کردید من تونستم برم بیرون زهی خیال باطل !!

 

_روز دوشنبه عصری حس کردم فندق کسالت داره. ولی نمیشه که سریع به بچه دارو داد .تا اینکه روز چهارشنبه کلااز صب ریزش اب بینی پیدا کرد .البته از شب قبلش بهش استامینوفن بخاطر دندوناش دادم .با این وجود کل شب رو هم نخوابید وحسابی دهنم سرویس شد .

از روز چهارشنبه شروع کردم به دارودادن .متاسفانه نه چیزی میخوره نه خواب درستی داره فقط شیر میخوره .خواب ظهرش رو هم بجای سه ساعت یه ساعت گرفت واین شد که تا شب من موندم ویه بچه سرماخورده وکلی کم خوابی.

 

دیشب  تب داشت ولی شکر خدا خوب خوابید .صب در اولین فرصت بردمش دکتر وداروهاش رو گرفتم .

 

_فک می کنید از کجا مریض شده بود ؟

روز یکشنبه که اقامون اینا لطف می کنن بچه رو می برن سر کارشون .منشیشون مریض بوده درحد بنز !...مرد جماعت که نمی فهمه _ تو این دوماه ناراحتی اخیرم دیگه قید فهمیدن هر مردی رو زدم .اقامون اینا رو دوس دارم ولی اینو هم میدونم مردا اصلا متوجه نمی شن _اون خانومه 38 ساله هم بدتر .بیشتر از این بدم اومد که این خانوم یه بار منو مواخذه کرده بود که ادم بچه رو دست کارگر نمیده !!حالا عقل مورچه ایش نفهمیده بود تو یه محیط بسته یه ادم مریض با بچه دمخور نمی شه .نهایت باید به اقامون اینا می گفت بچه رو برگردونه .اونقدری حالش بد بوده که عصری رو هم مرخصی میگیره .

 

_نکته بدترش اینه که من هیچی به اقامون اینا نگفتم ! توقعی از مرد ندارم .فقط گفتم تعجبم از این زنه ست که یه بار هم برای من همچین چ س کلاسی رو اومده اون چرا ؟

فک می کنید اقامون اینا چی گفت: طبق معمول عادت بدش که دفاع میکنه اونم از همه گفت صب حالش اونقدر بد نبوده .

 

_حالا کی حوصله داره به مرد بفهمون بالام جان ! مریضی از همون موقع مثلا کمش هم واگیر داره _ اصلا هم مریضیش کم نبود خودم صب زنگ زدم دیدم صداش از ته چاه در میاد .فقط میدونستم دیگه کار از کار گذشته _

[ پنجشنبه ۱۳٩٢/۱٢/٢٢ ] [ ۱:٢٢ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]

 

 

دیروز یکی از چند ساعت های لذت بخش ومفرح زندگیم رو تجربه کردم.
فندق با کفش سوتیش راه می رفت وبا هر صدای سوت کفشش قلب من از شادی می لرزید.
[ شنبه ۱۳٩٢/۱٠/٧ ] [ ٤:۳۳ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]
[ جمعه ۱۳٩٢/۱٠/٦ ] [ ٤:۳۳ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]
[ چهارشنبه ۱۳٩٢/۱٠/٤ ] [ ٤:٢٤ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]
[ چهارشنبه ۱۳٩٢/٩/٢٧ ] [ ٤:۱٩ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]

 

 

 

قوه تخیلتون رو رو همراه کمی چاشنی ذوق ولطافت فعال کنید ! یه فندق 15 ماهه به غایت شیرین رو با چشمان نافذ وبراق تصور کنید.
تصور کنید که در کشو رو باز کرده ورفته تو کشو درحالی که جفت پاش رو کیبورد نازنین منه ! تا قدش بلندتر بشه وبتونه بهتر به ال سی دی فضولی کنه .اونوقت والده محترمش سر برسه وفندق  هم خیلی بهتر از من وشما بدونه که تو چه موقعیتیه ووقتی بهش بگی داری چیکار میکنی؟..( همراه کمی بلند شدن صدا وتقریبا اخم کردن ) .ایشون قیافه معصومانه ولی تخسش رو بخودش بگیره وبگه چی..ووقتی دوباره تکرار میکنی داری چیکار میکنی ؟ ایشون همون جواب قبلی رو بدن وبگن چی... واین پروسه چند بار تکرار بشه وشما صددرصد متوجه بشید که سر کار رفته اید !
[ سه‌شنبه ۱۳٩٢/٩/٢٦ ] [ ٤:۱٩ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]

 

 

1_ واقعا سرازکار بچه ها درنیاوردم.دیروز وامروز دوتا روز یکسان برای فندقم بود .خواب شب یه جور...ددر قبل از ظهر...دیروز ساعت سه نشده بود برای خوابش کنفیکون کرد .اونوقت امروز به زور ساعت چهارخوابید.

دیروز که بعداز گردش رفتیم شرکت باباش وبا هم برگشتیم .امروز از ترسم _دیدم دیروز برای خواب ظهرش داره بال بال میزنه _ زودتر از شرکت بابایش اومدیم بیرون .بعد نخوابید وگذاشت خوب ماناهاربخوریم وچشمامون گرم بشه تا به زوربخوابه !

 

2_تو محدوده خونه ما خیلی اتلیه هست.از تو کوچه پس کوچه ها بگیر که تازه بعد از 4 سال دارم کشفشون میکنم تا تو خیابون اصلی .ازاون بی نام ونشون ها واسم ورسم دارهاش.

امروز کارت یکی رو گرفتم .خیلی مدل نداشت ولی دلم میخواد همینجا یا یکی دیگه که همین نزدیک نزدیکمون  ه تواین هفته یا اول هفته اینده برم ودوسه تا عکس از فندقم بگیرم .هوسم کرده !!

 

3_بخاطر زیاد خوابیدن فندق امروز هم نشد مهد ببرمش.ناهار حاضر کردم وتو محدود خونه امون بردمش هواخوری.

اگه بعداز ظهرهوا خوب باشه وسوز نداشته باشه با خودم می برمش ددر.میخوام برم خ س روی ببینم کیف وکفش ست پسند میکنم یا نه ؟هرچی فک میکنم خیلی بی پاشنه هم جالب نیست .اونی که تو پ روم ا دیدم شیک واس بود .ولی یه پاشنه کوچولو فک کنم لازم باشه .

 

4_آدم چقدر میتونه راحت باشه وقتی فندقش واقاشون اینا خسبیده باشن ...نه ؟نیشخند

[ سه‌شنبه ۱۳٩٢/۱٢/٢٠ ] [ ٤:۱٦ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]
[ شنبه ۱۳٩٢/٩/۱٦ ] [ ۱:٠٦ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ]
[ جمعه ۱۳٩٢/٩/۸ ] [ ۱:۳٩ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ]

 

 

سعیمو میکنم که فردا هم یه مجتمع گردی با فندق شیرینم داشته باشم.الان فکرم کمی مشغول ه.بهترین کار برای روحیه ام گردش وخرید چیزایی که یا دوس دارم یا لازمشون دارم _ هیچ وقت خرید بیخودی نداشتم .شاید زیاد چیزی بگیرم ولی از سر باز کنی نبوده _
عجب زمونه ای شده هااا.
[ سه‌شنبه ۱۳٩٢/٩/٥ ] [ ۱:۳۱ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ]
[ یکشنبه ۱۳٩٢/٩/۳ ] [ ۱:٢٩ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ]
[ یکشنبه ۱۳٩٢/۱٢/۱۸ ] [ ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]
[ یکشنبه ۱۳٩٢/۸/٢٦ ] [ ٧:۱٤ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]

 

 تب اخر سال منو گرفته !....فندق کوچولوم یه واکسن دارهناراحت

[ شنبه ۱۳٩٢/۱٢/۱٧ ] [ ٧:٠٩ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]

 

زیباترین نگاه ، نگاه یه چشم براق وشاداب وشیطون فندق بازیگوشیه که موقع شیطنت مچش رو گرفتی.
[ شنبه ۱۳٩٢/۸/۱۸ ] [ ٢:۱۱ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]
[ سه‌شنبه ۱۳٩٢/۸/۱٤ ] [ ٢:٠٧ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]
[ دوشنبه ۱۳٩٢/٧/٢٩ ] [ ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ]
[ شنبه ۱۳٩٢/٧/٢٧ ] [ ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ]
[ شنبه ۱۳٩٢/٧/٢٧ ] [ ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ]

 

 

بعد یه هفته که از التهاب وورم کردن لثه فندقم  میگذره .امروز صب چشمم به جمال دوعدد مرواریدش روشن شد.دوتا نیش فک پایین .حالا فندوق کوچولو ما هشت دندونه شدن.
[ شنبه ۱۳٩٢/٧/۱۳ ] [ ٦:۳٢ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

درحال حاضر ی خانومه خونه ام. یه زن قوی ومصمم که خونه داری تو اولویت زندگیش قرارداده ولی هیچ وقت دوست نداره خودش رو در این چهارچوب مقید کنه !همیشه دنبال فرصت هاس.دنبال چیزهایی که شادش کنه وبهش لذت بده _____همسرجونی عشق اولمه !!یه عشق طولانی که بعد چندین سال به ثمر نشست یه ثمره فوق العاده شیرین به اسم فندق _____فندق عشق دوممه !! عاشقشم وزندگی بدون اون برام بی معنیه _____ من همینم .همینی که هستم .خالص _ بی غل وغش _بی شیله پیله _ من خودمم .
صفحات اختصاصی
امکانات وب