:) خونه زندگی من
روزانه های زندگی من با همسرجونی وفندق شیرینم 
قالب وبلاگ

 

 

 بدانید واگاه باشید که بافتنی به شدت اعتیاداوره.کلاه بافت شده وشال به نصف هم نرسیده که من سه کلاف تموم کردم. نه دیشب نه امروز نشد که برم ازش یه کلاف دیگه بگیرم احتمالا فردا هم نشه که کلاس دارم .

کارتمیزه ولی  خیلی دلم رو نگرفته وتوسرم ه بعد خرید یه شال وکلاه  برای فندق .شال وکلاه دوم رو براش دستم بگیرم با تجریه بافت این یکی با رنگ خاکستری وصد البته مدل دار.

 

[ یکشنبه ۱۳٩٥/۱۱/٢٤ ] [ ۸:٠٠ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

_بله خره دیشب تونستم.هی میخاست برم جایی که محل فروش کامواس .خیلی هم بهمون نزدیکه ولی جای پارک نداره ومنم دست نگاه کن همسری.گاهی هم که گلپسر نمیومد بیرون .

 

_دیشب هم گلپسر نیومد .همسری گفت خودت برو ویه دوری بزن.

منم اول رفتم از نزدیک خونمون چندتا کاموا ومیل و...گرفتم.خوب شد از همین مغازه گرفتم وجای اصلی فروش کاموا نرفتم ...تو همینجا هم سردرگم شدم برای انتخاب چند تا کلاف .از بس رنگها وطرح های مامانی داشت.بعد هم خرید خونه کردم وبرگشتم.

 

_کلی دیشب بافتم .کاش زودتر این بافتنی رو دستم می گرفتم .کلی بهم احساس خوب داد .صب هم همه رو شکافتم !...خخخ ...اصلا هم ناراحت نشدم.دوباره قبل خاب ظهر سر انداختم ومشغول بافت شدم.

 

_یه شال وکلاه برای گلپسره که چون کاموا اسپرت ه ورنگ توش کمرنگ پررنگ شده ومنم دست اولمه اونم بعد مدتها فعلا کشباف جودونه دارم می بافم .تا بعدا سر بافت های دیگه.

برای اینکه بدونم چقدر باید برای دور سر شیرین پسر دونه بندازم اول با ده تا دونه چند سانت بافتم واون شد الگو اندازه گیری من .ده تا دونه شد هفت سانت واینجوری من برای دورسر گلپسر معیار داشتم.

[ چهارشنبه ۱۳٩٥/۱۱/٢٠ ] [ ۸:٠٠ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

 

_یه شیرینی هایی هست که تعریف کردنش اصلا درحد واندازه لمس کردن وچشیدنشون تو زندگی نیست !

 

_امروز ظهررسیدم خونه _ فندق رو باباش برده مهد وبرگردونده .بچه های مهد هم هرروز ازادن  یه اسباب بازی مورد علاقه اشون رو ببرن _ بعد از ماچ وبوس کردن من توسط فندق شیرینم وابراز عشق ودلتنگی رو کرده به من ومی گه مامان تلگرام خودت رو بیار.

میگم برای چی کلوچه گردویی من ؟

میگه شیرین جون برات عکس یه ماشین فلکس فرستاده!

خوب که ازش میپرسم می فهمم جریان این بود:

یکی از هم کلاسی هاش ماشین فلکس اورده که صندوق عقب ودرا ش باز می شده این بچه منم عشق ماشین خوشش میاد. بعد به اون عقل خوشگلش خطور میکنه که بگه مربیش از اون عکس بگیره وبرای من تو تلگرام بفرسته که من از رو نمونه براش یکی بگیرم.نیشخند

عصری می بینم مربیش عکس یه ماشین اسباب بازی فلکس برام فرستاده !

یه همچین بچه ای دارم من

[ دوشنبه ۱۳٩٥/۱۱/۱۸ ] [ ٥:٠٦ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
[ چهارشنبه ۱۳٩٥/۱٠/٢٩ ] [ ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
[ جمعه ۱۳٩٥/۱٠/۱٧ ] [ ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
[ چهارشنبه ۱۳٩٥/۱٠/۱٥ ] [ ٩:٢٦ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
[ سه‌شنبه ۱۳٩٥/۱٠/۱٤ ] [ ٢:٥٠ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
[ یکشنبه ۱۳٩٥/۱٠/۱٢ ] [ ٢:٠٠ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
[ چهارشنبه ۱۳٩٥/۱٠/۸ ] [ ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

 

 

 

 

دوباره دیشب بچه ام تب کرد وعلایم مریضی .امروز عصری رفتیم دکتر. فعلا چرک خشک کن نداد ولی نوشت ومنم گرفتمش که تو ظاهر شدن اولین علایم بهش بدم.

ازصب مشغول این طفلکم.چهارشنبه هم اولین امتحانمه .خدایا خودت کمکم کن

[ شنبه ۱۳٩٥/۱٠/٤ ] [ ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
[ چهارشنبه ۱۳٩٥/۱٠/۱ ] [ ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

از اونجا که مینا خانوم دست همه فضولای معرکه رو گذاشت تو حنا ...خخخ

من وفندق تصمیم گرفتیم روز پنجشنبه ظهررو تنها تو خونه نمونیم وبریم یه جای جدید.یه رستوران خاص وخوب با منو کودک وبزرگسالش که حسابی به فندق هم خوشبگذره وبه قول خودش سوپرایزش بشه.

[ پنجشنبه ۱۳٩٥/٩/٢٥ ] [ ٧:٠٦ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

 

_فقط کمتر از یه ماه فرصته واین زبان لعنتی همینجور رو دستمه !

 

_قراربود فردا شب برم یه مهمونی هنوزم دوست دارم برم ولی یه شرایطی هست که نرم بهتره !! همسری وپسرخاله اش میرن.

 

_منم برای اینکه به فندق بیشتر خوش بگذره گفتم برم دنبال مبینا که انگار مریض ه فعلا. واسه همین گفتم نگار _خانومه پسرخاله همسری _ رو بردارم وبندازم دنبالم  که به فندق بیشتر خوشبگذره.

 

_برای فندق  توضیح دادم چون بابا وعمو هادی نیستن من وتو ونگار باهم میریم بیرون .میگه پس تنها مرد منم !

 

_پسر خیلی مهربون ومعصومی دارم درست مثل همه بچه ها ولی وابستگی شدیدش به باباش منو نگران میکنه ومیدونم مشکلاتی که الان دارم وسر این موضوعه هی بزرگتر می شه .

 

_امشب موقع خوابش به باباش میگه تومه بیا باهم بریم بیشتر بهم خوش میگذره.میدونم فهمیده ودرک کرده که نمیشه .منم بارها براش گفتم از هر موقعیتی که توش هستی فقط لذت ببر وشادباشه .بچه ام فقط حسش رو بیان کرده.

 

_عصری  داشت فیلم اسکوبی دوورو میدید باوجودی که خودش دوست داشت ببینه .یه جاارواح با صدای خشن حرف زدن میبینم کمی بغض کرده ومیگه من این کارتون رو دوس ندارم_دیشب قسمت اخرش رودیده بود .دید مثلا روح ه یه ادم که ماسک زده .منم براش گفتم اینا همش الکیه وتوشون همیشه یه ادمه_ میگم عزیزم نگاه نکن بیا بزنم یه کانال دیگه _ البته همونطور توضیح هم میدادم که دیشب خودت دیدی همش الکیه ویه ادم بوده که ماسک زده_میگه نه...من نگرانم وقتی بابام بیرون کسی اذیتش کنه.

 

_خدای من این بچه چرا این همه نگران باباشه.سعی کردم خودم رو جمع جور کنم وبراش توضیحات لازم رو بگم .بگم ما اون قدرقوی هستیم که کسی نتونه بهمون اسیبی بزنه درحالی که اصلا کسی هم نیست که بخاداسیب بزنه.

 

_پدرسوخته دیروزم ارایشگاه رفته حسابی صورتش خوردنی شده.نمیدونم چرا هروقت میره سلمونی چشماش شر وصورتش تخس تر می شه_ درصورتی که اصلا تخس نیست ومتاسفانه اکثرا چهره معصومی داره که دلم براش می لرزه_

[ چهارشنبه ۱۳٩٥/٩/۱٠ ] [ ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

 

 1_مهمونی خوش گذشت.وقتی فندق سر حال وشاده یعنی منم سر وحال وشادم .من مادر منطقی هستم .یعنی خیلی الکی یه چیزی به چشمم نمیاد وبقول معروف از اون مادرهایی نیستم که به سوسکشون بگه قربون دست وپای بلوریت .

ولی از حق نگذرم پسرم اون شب می درخشید .هم شیرین و خوشگل و هم خوش لباس !!_ قربون دست وپای بلوریت برم من _

 

2_بعد کلاس ارایشگاه خر نبود .من وقت گرفته بودم ها .حتی بهش گفتم اگه نیستید امروز هماهنگ کنم وبیام .چاره ای نبود دل به دریا زدم ورنگمو دادم یه ارایشگاه دیگه .رنگ واکسیدان مال خودم بود.بهش گفتم موهام هم زود رنگ می گیره .رنگ هم تیره بود وامیدوار بودم دورنگ از کار درنیاد .که شکر خدا خوب شد.

 

3_هنوز راجع به کادوهه به همسری چیزی نگفتم .دلم الان ارومتره ولی این  دلیل نمی شه اگه فرصتی پیش اومد به روی طرف، دوستانه نیارم .

امروز به عمد زنگیدم به مادرش!! میدونستم حرفی از سوغاتی نمی شه ولی گفتم شاید بشه ومنم سریع بگم کادومال بچه نوزاده .ولی نشد دیگه ...خخخ .

حالا موندم موقع زایمان دختر خواهرش همین رو ببرم که حسابی دوزاریش بیفته یا نه ؟...خخخ

_ بذارید مادر بشید با یه طرف پر ادعا هم طرف حساب باشید خودتون هم خاله وعمه نرمالی باشید بعد می فهمید من چی می گم .تازه بچه اتون تک نوه پسری باشه ونوه اول پسر باشه و...اوووف5دیگه بدتر _

 

4_ فندق رو گذاشتم مهد ورفتم خرید .بعد کارای خونه وناهار و....الانم باید کم کم برم دنبالش .عملا هیچ تایمی برای خودم نبود.درس ومشق خودم کم بود که کارای فسقلی هم هست .باید کنفرانس بده وما هم فیلم ازش بگیریم .اگه این کاررو بکنه چنان تدوینی برای فیلم ده دقیقه ایش انجام بدم که مربیش کف کنه !...البته اگه انجامش بده وبذاره من ازش فیلم بگیرم ها

 

 

[ شنبه ۱۳٩٥/۸/۱ ] [ ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
[ چهارشنبه ۱۳٩٥/٧/٢۸ ] [ ٦:٢٠ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

 

 قبل از سفر یه خرید کوچولو لباس برای فندق داشتم.سویشرت وشال وکلاه میخاستم که علاوه بر اینا به خرید کاپشن وژاکت بافت جلو بازدکمه دار هم ختم شد اونم رنگ قرمز !

امشب میخاستم با فندق برم بیرون .گفتم برم هپی لند. قصدم خرید شلواربایه بلوز وپیراهن پسرونه مجلسی بود .

فندق خوابید وهیچ رقمه بیدارنشد .با شناختی که ازش دارم فهمیدم بدنش احتیاج به این خواب داره وبیش از دوساعت بعد زنگ بیدارباشش بیدارش کردم.دیگه دیروقت شده بود ولی هنوز هم وقت داشتیم.

شب به بهوونه شام خوردن با هادی ونگار رفتیم جایی که کنارش هم کلی فروشگاه بود.وکجا بهتر از ال سی.هم جنساشو دوست دارم هم قیمتاشو .از کوتون هم برای من یکی که بهتره _ مدل های پسرونه بیشتری داره_

اخر هفته تولد دعوتیم ومنم برای فندق یه ست پیراهن وشلوار گرفتم ویه بافت وکادو روز تولد رو ازهمونجا گرفتم .

حال بد منو هیچی خوب نمی کنه جز خرید برای فندق اونم با خاطری اسوده .

[ شنبه ۱۳٩٥/٧/٢٤ ] [ ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

 

روز اول مهر خونه ما هم مهری بود .

گلپسر رو گذاشتم پیش یک البته نه همه روزهای هفته !

از دیروز یه لقب جدید به القابم اضافه شده .....اولیا

[ یکشنبه ۱۳٩٥/٧/٤ ] [ ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

 

_سکوت این موقع شب رو خیلی دوس دارم .هم شیرینه هم کمی استرس دار!!

 

_خب کسی که تا این موقع بیداربمونه حتما استرس کاری رو داره !! یا یه کارنصفه نیمه داره یا درس داره یا میخاد کتابی رو بخونه یا بعضی از کارا ی خونه رو راست وریست کنه یا عین من فقط بخواد وبلاگی اپ کنه.

 

_هیچ کاری برای فرداندارم .فردا کار همون فردارو انجام میدم .تنها کاری که از امروزموند برا ی فردا حموم کردنه فندق ه .اونم خودم یادم رفت .

 

_گلپسرم  چند روز قبل کادو تولدش رو گرفته بود خیلی هم از باباش تشکرکرد .موقع خواب هم که اوج احساساتشه ودوست داشتناش فوران می کنه مدام می گفت من از بابا راضی ام که برام کینکت خریده !!

 

_امروز تولدش بود .شب که با باباش رفته بود پارک من پذیرایی رو درست کردم ساده وقشنگ .اخه فردا شب مهمون داریم .یه کادو باب میلش هم براش خریده بودم که چیزی جز ماشین نیست !! چیزی که تو اتاقش به فور یافت می شه.

 

_بچم خیلی ذوق کرد تزیینات رو دید. به باباش اشاره کردم واونم اوکی داد .واسه همین کادوش رو دادم .دلم میخاست فردا ظهر بهش میدادم .ولی چه فرقی می کنه.

فردا ظهر میره اتلیه وشب هم مهمون داریم .به مهمونا هیچی از تولد نگفتم .مهم دورهم بودنه.

 

_داشتم اتاق رو درست میکردم اشک تو چشمام جمع شد از خدا خواستم کمکم کنه که مامان بهتری بشم .عین پریسا جون عین مامان پریسا جون عین خیلی از مامانهای خوبی که می شناسمشون.

_بعد شادی پسرم وقتی که همه چی ساکت شد ورفت که بخابه .غم بزرگی به دلم نشست .ادم وقتی مادره خیلی غم های بزرگی تو دلش می شینه .بعدش پرونده بیخوده یکساله رو بستم وبه باد دادمش.امروز وفردا واین هفته واصلا این ماه که نه همه روزهای سال ،من باید شاد باشم .بابت داشتن همچین نعمت بزرگی .

بجای غصه خوردن .مثل خیلی از چیزای دیگه که دوست دارم ولی خودم تو اون کار ضعف دارم الگو انتخاب میکنم .الگو مادری منم پریسا جونه .شب تولد پسرم براش دعا کردم هرچی از خدا بخاد خدا بهش بده .همینطور خدا منو مورد عنایتش قراربده .

_میشه سال دیگه موقع تولد پسرم بیام واینجا بنویسم من از مادربودن خودم راضی ام وبه خودم نمره بیست میدم ؟ میشه ؟

[ دوشنبه ۱۳٩٥/٦/٢٩ ] [ ۱:۳٠ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

 

 شمارش معکوس من برای تولد فندق شروع شده .

 

_مهم بچه امه که بهش خوش بگذره وشاد باشه .همون روز سمت صبحش میرم اتلیه واگه خدا بخاد با کیک مینیونش.شب هم گروه دوستام که بچه دارن .به فندق خوش می گذره اونم با کادویی که بهش دادیم.

مهمونا از تولد خبرندارن مخصوصا که یه روز بعد روز تولد فندقه .اخر هفته اینده هم یه گروه دیگه مهمون دارم .

 

_حقیقتش از شما چه پنهون من بعد فندق اون انرژی شاد بودن قبلم خیلی کمتر شده.رو به منفی بودن وکناره گیریم بیشتره .به چشمم میاد نظافت وراست وریست کردن کارا با وجودی که میدونم هیچی نیست .نمیدونم متوجه  منظورم می شید یا نه ؟

قبلا خودم برنامه ریز بودم ولی الان قبلش حداقل تو دلم خیلی نک ونوک می کنم با وجودی که علاقه شدیدی به مهمونداری دارم .میدونم این حس وحالم مال دوران سختیه که فندق خیلی ازم انرژی گرفت ومن نمی تونستم مثل سابق یه روزه تصمیم بگیرم مهمون داشته باشم هم نظافت کنم هم خرید هم اشپزی وچیدن بساط .

الان از روزای قبلش باید اماده باشم .البته برای یه همچین مهمونی ها .کلا دیگه عین قبل استارت بزن نیستم .میدونم مال اون دوران ه همین که فندق هم همچنان پر انرژی ازم سوال های بی پایان می پرسه .

خلاصه که امیدوارم هفته اینده خوبی داشته باشم .

نمیدونم چرایه  عده تنبل  فک می کنن برنامه داشتن ومدیریت کردن سخته ومن دارم خودم رو عذاب می دم .درصورتی که اصلا اینجوری نیست .ببینید من الان تا اخر هفته وقت دارم هرجورشده فندق رو ببرم ارایشگاه .برنامه ارایشگاه خودم شنبه اوکی شده واتلیه هم باید دوشنبه صب اوکی بشه .خریدا امروز انجام شده .البته خرید اصلی.ومهمونا هم فوقش فردا تا پسفردا اوکی بشه چون اگه اینا اوکیش نکنن من یه گروه دیگه رو جایگزینش می کنم وجریان اتلیه رو عقب نمی ندازم .

 

_ یادم از حرف اون خانومی افتاد که تو پست قبل ازش نوشتم .می گتف من به ارامش رسیدم .گفتم شما هم یه بچه داشته باشی که نذاره  تو مواقع ناراحتیت سکوت داشته باشی وخودت رو بگیری_ بخاطر ذات بچگونه اشون دیگه _ یه همسری که یهووی خانواده دوست شده وعیب وایراد های گه خانوده اش به چشمش نمیاد شما هم ارامش نخاهی داشت .

بعدش هم  نه هیج جایی میری نه کسی میاد خونه ات از تو اتاقت تکون میخوری ارامشت نباید هم  بهم بریزه .ارامش کسی بهم می ریزه که اداب اولیه اجتماعی رو رعایت می کنه برای کسی که مثل تو از ادم گریزونه !! _ خوب گفتم نه ؟_

[ دوشنبه ۱۳٩٥/٦/٢٢ ] [ ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
[ جمعه ۱۳٩٥/٦/۱٩ ] [ ٤:۱٠ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

 

1_ چهارشنبه شبها همسری دیر میاد خونه .بخاطر وابستگی بیش از حد فندق هم من فقط می تونم بگم سر کاره نه اینکه رفته باشگاه !

همیشه هم این شب من وفندق می ریم بیرون چون واقعا از نه شب به بعد نمی تونم جواب فندق رو بدم که باباشو میخاد.

یه جای نزدیک انتخاب می کنیم که بدون ماشین می ریم اونم با تاکسی راحت باشیم .جوری هم میرم بیرون که بعد یکی دوساعت باباش برسه وبیاد دنبالمون.

دیشب هم یکی از همین عشقولانه های ما مامان وپسر بود.

 

2_باز چند روزه بفکر برنامه تولد پسرکمه.همسری میخاد براش کادو کینکس بگیره .می گه میدونم دوس داره .البته جایی چندباری بازی کرده.

 

3_میخام امسال دوتا تولد براش بگیرم .یکیش هم برای دوستامون ولی نمی گم تولده.مهم دل پسرمه نه کادو اونها.چند تا تلفن از کیک پز های حرفه ای دارم که باید بزنگم .همینطور باز دنبال یه اتلیه باشم .یکی مد نظرمه ولی هنوز نرفتم ببینم بگ کراندهاش چیه .

[ پنجشنبه ۱۳٩٥/٦/۱۱ ] [ ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

 امروز پسر خوش بیرونم !و گذاشتم کنارم ورفتم یونی.

کمی سوال داشتم وهمین که میخاستم نمونه سوال بگیرم .

کافی نت های اینور که هیچی حالیشون نمی شه .تازه فهمیدم می تونه کافی نت های اونور هم هیچی حالیشون نشه !

البته فکر کنم فقط یه دانشجو باید حواسش باشه.بذارید تعریف کنم .

تو سایت یونی ما برنامه ترمی همینطور منابع ونوع ازمون و...همه اینا رو بصورت اپ دیت شده هرساله می ذارن که دانشجو اونو دانلود کنه وراجع به کتاب هاش اطلاعات داشته باشه .بدونه نوع امتحانش چطوریه و...خلاصه اطلاعات کلی.

من نمونه سوال گرفته بودم .هم کد رشته ام باهاش هماهنگ بود هم کد همون درس .بعد می دیدم از هر نمونه سوال گاهی فقط می تونه چندتا رو جواب بدم .حتی وقتی کل یه کتاب رو دونه دونه ورق می زدم نمی تونستم جوابها رو پیدا کنم .از اونور کد ها هم همه درست .

امروز فهمیدم درسته کدها درسته ولی باید به سال انتشارش هم توجه کنم .مثلا زده کتاب فلان از فلان نویسنده سال انتشار مثلا 93 ونشر فلان ...بعد معلومه نمونه سوال قبل از این سال بگیری مال این کتاب نیست واین کتاب ویرایش شده وچاپ جدیدشه !.

اونم نمونه سوالهای ارشد که خیلی خیلی کمه ومن برای سه تا درسم فقط تونستم دونمونه سوال برای هرکدومشون داشته باشم .

 

یونی ما هم درس خوندن یه طرف داشتن نمونه سوال وتست زدن هم یه طرف .

گفتم پسر خوش بیرون من .خداییش فندق تو کل راه که بماند تو این ور واونور رفتن یونی هم کوچکترین بدقلقی نکرد .براش غذا هم گرفتم صبر کردم بخوره وبعد تو کافی نت ها رفتم .خلاصه نزدیک ساعت 3 ظهر رسیدم خونه ویه دوش گرفتیم .

ممنونم از فندق نازنین که این همه با من همکاری می کنه .

[ شنبه ۱۳٩٥/٥/٢۳ ] [ ٩:٠٠ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

 1_ چندروزی بود که برای فندق برنامه پنجشنبه شبش رو اوکی کرده بودم.

 

2_ همسری بعد تفریح علمی پسری گفت که دوستش گفته یه سر بیا خونمون .منم از خدا خواسته _ بارها بهش گفتم برات خوبه .حالا که تو موقعیتش رو داری برو .والا اگه منم داشتم می رفتم .هرزگاهی خیلی خوبه اینجوری مهمونی ها مجردی _.البته همسری تمایلی به موندن نداشت وگفت شب دیر وقت برمی گرده .

پسر من بی نهایت وابسته به پدرشه .خیلی زیاد .منم یه دفه یادم افتاده که برادرزاده ام همون منظقه سرکار میره .گفتم مبینا رو بر میدارم ومیارم .نگران نباش نمی ذارم به پسرت بد بگذره وچشمش دنبال تو باشه .

 

3_ جاتون خالی پسرم خیلی شاد بود خوشحال بود مبینا رو می بریم پیشمون .بچه ام خیلی مهربون وعاطفیه .دل شادش منو حسابی شاد می کنه .

سرراه بجای بیرون شام خوردن تصمیم گرفتم شام رو ببریم خونه .خداروشکر پسرم حسابی شاد بود .موقع خاب بهونه باباش رو گرفت حتی ساعت 4 صب هم که بیدارشد پرسید چرا هنوز باباش کنارش نیست _ اخه گاهی وقتا که شبا با من میخابه وباباش نیست بهش اطمینان می دم تو خوابش باباش می رسه واونو بغل می کنه _

گفتم نگران نباش فردا میاد خونه .

 

4_صب که چه عرض کنم ظهر شده بود که صبحونه خوردیم ومنم سریع جمع وجور کردم وناهاررو هم اوکی کردم وبه بهوونه بستنی دوتا وروجک ها رو بردم بیرون .

مبینا که بعد ناهار خیلی نموند ورفت .پسر منم قبول کرد که  باید بره .بعد غصه دار باباش شد که چرا بابا نیومد ه .اصلا یادش رفته بود بیرون بودیم وداشتیم بستنی میخوردیم باباش رو هم سرراه برداشتیم واومدیم خونه وبخاطر خستگی باباش  تو اتاق خوابیده بود .کلی پسرم خوشحال شد که گفتم مگه یادت نیست بابا اومده خونه فقط رفته خوابیده تو هم موقع خواب ظهرته .

واینجوری بود که یه اخر هفته نسبتا خوب براش رقم زدیم .

 

5_وروجک هم الان با باباش رفته بیرون .یعنی یکی این پسر منو ببینه فک نمی کنه من مامانشم از بس بابایی وعملا هم عنوانش می کنه .همیشه می گه من بابا رو بیشتر از مامان دوست دارم .مامان رو یه کم کمتر از بابام میخام .برای اینکه مثلا به دل من نیاد ومنم ناراحت نشم می گه اخه من پسرم وپسرا بابایی اند .

[ جمعه ۱۳٩٥/٤/٢٥ ] [ ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

 نمیدونم چرا هم یه موقعیت زمانی به دست میارم هول برم میداره .

همسری با فندق رفته بودن خوشگذرونی مردونه .

منم اول نشستم سر یه چیزی که تو نت دنبالش بودم .بعد باهاش وررفتم واطلاعاتم رو هی چک کردم .بعد کمی درس خوندم .باز رفتم یه لیوان شیر ریختم که بخورم یادم اومده هیچی چای نمی شه. واسه همون چای دم کردم .

تی وی رو روشن کردم وزیر باد کولر هی با گوشی وررفتم .چای خوردم . بعد رفتم بیرون خرید کردم که هم شام درس کنم .هم برای صبحونه روز تعطیلمون تو خونه چیزی داشته باشم .

اومدم شام درس کردم .زدم کانال مورد علاقه ام .

هر وقت که فندق هس کانال که رو کارتونه .

حالا از همه جا برنامه گمشده رو نشون بده تو من / و / تو / تی وی .من بشینم زارزار اشک بریزم .که ای وای بچه ام رو سپردم دست باباش خیلی بهش تذکرندادم مراقبش باشه.بعد می گم خب خله این چه کاریه فیلم ببینی وگریه کنی .بشین کتاب بخون .ولی تا اخر برنامه رو دیدم انگار قسمت بعدیش باز هفته دیگه ست.هی دس دس کردم وهی الکی وقت کشی کردم تا مردهای زندگیم بیان .

 

پسرک که شاد شاد .خوشحال وپر از حرف برای تعریف کردن کارهایی که کرده ومن سرمست از این همه شور وشوق کودکانه اش .

خدایا شکرت که تونستیم بچه امون رو شاد کنیم .

[ جمعه ۱۳٩٥/٤/۱۸ ] [ ۱:۱٥ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

 

 ماهم مثل تمام ومامان باباها هم وغممون اینه که یه محیط خوب وراحت وسرشار از امنیت و شادی رو برای فندق مهیا کنیم .

یکی دوهفته پیش رفتم مهد وقرارشد تلفنی برای کلاسش خبربگیرم .متاسفانه هی یادم میره هی یادم میره تا همین دوشنبه که کارت رو درمیارم ومی بینم اتفاقا رو کارت نوشته ده تیر خبر بگیرید.فک کنم گفت جلسه سومشه یا دومش که همون روز بود ومنم یه ربع به ساعت شروع  کلاس ،زنگ زده بودم ونمی شد هیچکاریش کرد تازه خودم انتخاب واحدداشتم واسترس اونم بود وپای لپ تاپ نشسته بودم .گفتم عیبی نداره از هفته دیگه می برمش.

 

برای این چندروز هم برای فندق برنامه چیده بودیم .چهارشنبه عصر که با من بود.بردمش کافی شاپ وبعد شام وبعد هم پارک محله که دیگه باباش اومد دنبالمون .امروز هم که با باباش رفت جایی وحسابی بهش خوش گذشته بود.فندق وقتی خیلی خسته می شه یا خوابش میاد دستاش خیلی داغ می شه .وقتی اومد تو خونه ومنو بغل کرد از داغیش ترسیدم ونبردمش دوش بگیره .گفتم بچه به اندازه کافی خسته است با دوش خسته ترش نکنم بذاررو مبل بلمه تا شامش رو بدم وبره بخابه .

 عاشقتم فندق کوچولوی شیرینم .

[ جمعه ۱۳٩٥/٤/۱۸ ] [ ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

 _ فک کردید من الکیه نزدیک دو دهه س تی وی وطنی نمی بینم ؟ ...نه ...واقعا فک کردید اونقدر مرفه بی دردم که پای تی وی های اجنبی نشستم وحالش رو میبرم ؟.

متنفرم از دروغ .از ریا کاری وحرف های صد من یه غاز.از اصل رو ول کردن وچسبیدن به فرع .

 

_ چند وقت پیش که حرفهای همسایمون رو درباره مهد خیلی خوب وبنام محلمونه شنیدم مو به تنم سیخ شد ! میدونم یه سری حرف های بچگانه وچشم وهم چشمی وکلاس گذاشتنها هس .موقع منم بود ولی اینکه یه مربی مهد یا مدرسه به بچه بی توجهی کنه سر کادو مادرش یا مسایل حاشیه ای که خیلی پررنگ تر واصلی تر از مسایل اصلی که اموزش یه بچه س شدند ، دل ادم می گیره وترس همه وجودش رو فرامیگیره که چطوری پاره تنش ونازنین بچه اش رو بفرست بین این همه ادم عقده ای روانی اونم در نقش مربی ومعلم .

 

 

_واسه همون برام سوال بود که از مریم حساس ! هم بپرسم .مریم خودش فرهنگیه واسه همین خیلی درمورد مهد بهار تحقیق می کرده بود. فهمیدم که با وجود این همه حساسیت اونم امسال مهد دخترش رو عوض می کنه فقط هم از مسایل حاشیه ای که البته این موردش به مربی مهد هم مربوط می شده .

اینکه مادر بچه ها یه کانال درس کردند وهی رو بقیه فشار میارن برای کادوهای گرون قیمت برای مربی بچه اشون .مهدی که همینجوری کلی شهریه اش ومسایل جانبی خودش هم از شهریه کلش بیشتر می شه وحالا مسایل جانبی مادرها .

 

مربی احمق علاوه بر اینکه رفتارش با مریم تغییر کرده _ سر پولی که تازه خودش هم پایه اش بوده برای عید وفقط ایشون گفتن حواسمون باشه باز روز معلمم هس _ به بهار نازنین هم برای جشن اخر سال نقش کمتری بدن .

تازه بعد اتمام مهد تحقیق کنه وببینه بچه هایی که خیلی زیاد نقش تو جشن داشتن بچه همون مادرهایی بودند که با گروه همساز نبودند وخاستن خودشون کادوهای تنهایی ببرن !! برای یه کادو مربی احمق هم به بچه ظلم کنه هم به مادر بچه .

گور بابای من ومریم بر فرض محال ولی بچه امون چه گناهی کرده .

 

 

_نمیدونم می دونید یا نه که هزینه مهد خیلی بالاس .هزینه های جانبی هم داره از مهمونی واردو وجشن بگیر تا فیلم وعکس وکوفت وزهرکار.

تازه شنیدم تولد می گیرن تو مهد انچنانی که تو نمی تونی نذاری بچه ات شرکت کنه .اینا سوا از اون حاشیه های مادرانه کنار این مهد هاس.

 

 

_همسایمون میگفت ارایش ، ماشین وپوششم برای خانوم ها حرف بود وسریع به بچه ام منتقل می شد چه برسه به اون کانال کذایی مادرها برای خرید کادوهای گرون قیمت وتولد های انچنانی تو مهد که دوسه روز قبل با کارت دعوت دعوتشون میکردند وکادوهایی میدادن که بیا وببین .

 

_حق دارم بترسم یا نه ؟

اگه امسال فندق نره مهد سال دیگه حتمی باید بره . بچه نازنین من چه گناهی کرده وارد این دنیا ی روانی  پر عقده بشه .مردم یه طرف ولی مربی چرا ؟!!

[ دوشنبه ۱۳٩٥/۳/٢٤ ] [ ۸:٢۳ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

 _ یادمه وقتی بچه بودم .یکی دوباری جایی دعوت بودیم که تو کارتش قید شده بود بدون بچه !! مامانم می گفت هرکی گوش میخاد گوشواره رو هم میخاد .هیچوقت یاد ندارم که جایی بدون ما رفته باشه.

 

_فندق من پسر ارومیه .یه جورایی زیادی ارومه که تشویقش می کنیم به جست وخیز.به هیچ لوازمی دست نمیزنه .هیچ اسباب بازی براش شگفت انگیز نیس جز ماشین.که اونم اسباب بازیه ولوازم خونه نیست. و صددرصد متعلق به بازی بچه ها.از اونور همه  می دونن که من کسی یا جایی رو ندارم که فندق رو برام نگه دارن .تازه ادم اگه دلش بخاد نه جایی که قید می کنن دعوتی ولی بدون بچه .از اینجور دعوتها اصلا خوشم نمیاد.

 

_همسری ظهر اومده خونه ومیگه خاله اش برای روز جمعه دعوتم کرده برای سیسمونی دخترش ولی بدون فندق برم.زررررشک .

 

_همون دوباری که بچه نازنینمو از خودم دور کردم وبرای دعوت احمقانه ای که تاکید شده بود بدون بچه برم ارزش قایل شدم وارزش پسر شیرین ونازنینم رو کم کردم که یه لاخ موی گندیدش رو هم به کل طرف وزندگی گه صاب مجلس که  ع م ه خرش هم محسوب می شد نمیدم ، بسه .

ادم یکی دوبار از یه ناحیه اشتباه می کنه .

 

_به همسری فقط گفتم همون دوبار اشتباه بستمه .دیگه نمی کنم .هرکی منو میخاد  با بچه ام بخاد .

[ چهارشنبه ۱۳٩٥/۳/٥ ] [ ۳:٠٠ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

 دیشب رفتیم کوهسنگی وبه بهونه بالا رفتن از کوه تا قسمتهای انتهایش هم رفتیم .بجاش پارک کودک وآینده رو دیدیم.

این همه من فندق رو اونجا می برم واز سمت استخرش اونورتر نمی ریم .

یه ورودی می دادی وبچه می نشست رو صندلی هاش وبا اسباب بازی هاش بازی می کرد .

خیلی راحت ولی خیلی  دلچسب !.فقط دونفر بودند که اسم وشماره موبایل ویه کارت شناسایی می گرفتن و تاسه نوع اسباب بازی می دادن .

نمیدونم جو بچه ها بود یا محیط که فندق این همه خوشش اومد .

[ جمعه ۱۳٩٥/٢/۳۱ ] [ ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

_پسرک موقتا خونگی من امروز که فهمید میشه بابهار دختر دوستمون رفت بیرون رضایت داد که عصری بریم بیرون.

 

_جوری قراربود برم که هم پسر شیرینم شامش رو خورده باشه _ ساعت هفت شب میخوره ویه بارهم با ما_هم بهار از خاب عصر دیروقتش بیدارشده باشه .

ازمریم پرسیدم که چی همراهشه که منم همونارو برای فندق ببرم _ بچه انددیگه _

 

_خوب بود.به فندق اجتماعی بچه دوست من خیلی خوش گذشت.بازی کردن وهی بهارگریه کرد وهی فندق گفت حالا گریه نکن !_ اینا همش برای منه که بفهمم زیادی شانس اوردم که همچین بچه ایی دارم اونوقت من صبرم درمقابل بچگیش کمه _

_من وقندق زیادبیرون میریم ولی اونقدرکه باباش باشه با من بهش خوش نمیگذره .واسه همین تامجبور نباشم دونفری دیگه شام بیرون نمیخوریم. مگه فندق هوسش کنه .

 

_کمی اسکوتربازی وتوپ بازی کردند. بعد هم تو زمین بازی فضای سبز نزدیک خونه مامان بزرگ بهار که به خونه ماهم نسبتا نزدیکه پرسه زدند .ازاونجایی که بهار گرسنه بود ومریم هم امشب تنهابود به بهونه اونا منم فندق رو بردم که شام هم با دوستش باشه وخوش گذرونیش رو تکمیل کنم _ قسمت شامش برای فندق جذابیت نداره که قسمت همراه بودن با کسی براش جذابه _

 

_خداروشکر وقتی اون شاده منم شادم .

[ سه‌شنبه ۱۳٩٥/٢/٢۸ ] [ ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

_دیدید رو بعضی از غذاهای اماده نوشتن همه کارهاش با ما فوت اخرش با شما ؟

 

دیشب داشتم نگران می شدم وامروز بفکرش بودم ولی فوت اخررو پریساجون کرد.خداخیرش بده .یکی از مامانهای نمونه ست که منو از رفتن به مشاوره بی نیاز کرده .انشالله هرچی ازخدا میخاد بهش بده قلب_ اشک تو چشمام جمع می شه هروقت یادم می فته چه مادرنمونه ایی ه_

 

_ بخاطر همین امروزم یکی ازبهترین روزای ممکن زندگی یه مادر شد!!

به میمنت وشادیش رفتیم بیرون .عشقولانه ای، هرسه تامون.عکسشو گذاشتم تو اینستا ولی چون فعلا بلاگ تشریف دارم _ از بس تو یه بازه زمانی کوتاه کامنت زیاد گذاشتم _ نشد ثبت خاطره زیر عکس رو هم داشته باشم .

 

خداروشکراین نیز گذشت.

[ سه‌شنبه ۱۳٩٥/٢/٢۱ ] [ ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

 - دلم می گیره وقتی وبلاگ ها یکی بعد دیگری بسته می شن .به نظرم هرچیزی جای خودش رو داره .چی کانال تلگرام باشه وچی اینستا وچی وبلاگ قدیمی خودمون.

اکثر اونهایی که می شناختم ومیخوندمشون دیگه نمی نویسن  وبیشتر تو تلگرام واینستا فعال اند .

نوشته های وبلاگ های لینک کنار وبم گرد وخاک گرفتن ومثل قدیما نیست که وقتی سراغشون میرم کلی پست نخونده رو دستم مونده باشه .فقط از این لیست دوتا وب می نویسن .یکی دوتا هم هرزگاهی.

روزانه نویسی هایی که وقتی بعد یه مدت سراغشون میری از خوندنشون لذت می بری با خودت می گی چه خوب که زندگی بخوبی درجریان ه.

 

 

_ هفته دیگه ثبت نام دارم . وبعد هم اگه دلم بخواهد انتخاب واحد وبرداشتن یه ترم .به احتمال خیلی زیاد اگه بالای شش واحد درسی بهم بدن ترم تابستونی برمیدارم .خوبیش اینه که کلاس نداره .

 

فندق خوبه .شیرین تر از همیشه .نگرانیم یه روز درهفته یونی رفتن نیست بیشتر نگران اینم که تو خونه فرصت زیادی برای درس خوندن ندارم .یعنی وقت هست ولی فندق خیلی باهام همکاری نمی کنه .حق داره بچه س.مهد هم که نمیره .من موندم این بچه که این همه بابایی ه چطور دلش نمیاد از من دل بکنه وبره مهد !!

[ سه‌شنبه ۱۳٩٥/٢/۱٤ ] [ ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

 دو روز تفریح باب میل فندق کوچولو .

 

_وابستگی شدید این پسر به پدرش یه جورایی زندگی رو مختل می کنه .

کلی بچه ام ذوق داشت که باباش این دوروز خونه ست .

 

_سمت ظهر پنجشنبه که رفتیم پیک نیک .فندق خیلی غذا خور نیس ولی تا دلتون بخاد مثبت ه وانرژی شاد وعالی داره .کلی به به چه چه که تو فضای ازاد داره جوجه درس می کنه .

شب هم که برنامه روز پدربود.

 

_سمت ظهر جمعه هم باز بساط پیک نیک رو گذاشتیم عقب ماشین وبه همراه هادی رفتیم جای دیروز که یه ذره سایه هم پیدا نکردیم  وبرگشتیم یه فضای سبز که خیلی توشهر هم نبود که بشه بساط منقل رو علم کرد.

 

_من همیشه برای فندق غذا برمیدارم .اونروز تو خونه غذاشو نخورد وبی احتیاطی کردم وغذا هم براش برنداشتم .گفتم الان می رسیم وسریع غذا اماده ست .چون جا نبود ودوباره این مسیر رو برگشتیم نسبتا دیر شد  وپسر شیرینم دل درد گرفت .

 

_بهش ماست وچیپس دادم وهزار بار خودم ولعنت کردم که یکبارهم نباید یه مادر خطا کنه _ چی فندق غذا بخوره چی نخوره من همیشه یه وعده غذا همراهمه _کمی که سیر شد حالش بهتر شد ولی معلوم بود درد زیادی داره .

 

 

_بغلش کرده بود وبه دلش می کردم.می گفتم من نمیذارم بهت بد بگذره .بهم اعتماد کن

اونم می گفت ولی الان که داره بعد می گذره .نیشخند

نیم ساعتی گذشت وتقریبا داشت ناهار اماده می شد که حال فندق هم بهتر شد ورفت سمت سرسره.بعد هم که نشست با لذت جوجه خورد وگفت به به _ همیشه مثبته .بیشتر از اونی که لذت ببره نشون میده که داره لذت می بره _ با شیرین زبونی گفت  اولش بد بود ولی حالا حالم بهتره وداره کم کم خوش میگذره .

 

 

خدایا ممنونم بابت همچین موجود شیرینی که همتا نداره.قلب

[ شنبه ۱۳٩٥/٢/٤ ] [ ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

فندق شیرین ترین ودوست داشتنی چیزیه که میتونه یه نفر داشته باشه.

صدای شیرین ودلنشینش هوس انگیزه ودوس داری صاحبشو حسابی بچلونی .
کلماتی که تو جمله هاش بکار میبره استدلالهاش،توجیه هاش،منطق و...همه اونها ادم رو سرمست میکنه.

روزبه روز شیرینتر میشه وغصه من زیادتر.دودستی میخام بچسبم به اینروزا.روزایی که دوس ندارم تموم بشن.میخام بچه بمونه.همین قدری.همین جوری.بشه بغلش کنم وبرای یه بوسیدنش هزارترفند بکارببرم.

بوسه هایی که راحت ازش نمیگیرم ولی به باباش عین نقل ونبات میبخشه.

دلم میخاد فشارش بدم،بمالمش وحسابی بچلونمش ولی اجازه بهم نمیده ومن تو حسرتش میمونم تا گاهی تو خوابهای شبش بشه کمی ببوسمش وفشارش بدم !


عزیزم ممنونم که تو هستی.ممنونم که پسر منی !ممنونم که شیرینی زندگیمی.دنیا بدون خنده ها وشیرین زبونیهای تو دنیا نیس .

[ دوشنبه ۱۳٩٥/۱/۳٠ ] [ ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

1_ پنجشنبه یهووی یه سر رفتم ارایشگام .دفه قبل خیلی شلوغ بود ومنم فقط ابرو برداشته بودم ودوست داشتم موهام رو کوتاهتر کنم وهمین که تست کنم ببینم با دکلره موم به پایه می رسه یا نه ؟

امروز ارایشگر بهم گفت به پایه نارنجی رسیده وبرای رنگ مو فندقی ونسکافه ای این پایه می تونه مناسب باشه .

یعنی رنگ مو مد نظرم عمرا .منم برای این رنگ موها عمرا بخام مو دکلره کنم .بیخیالش شدم .دفه بعد هم میزنم تو مایه شکلاتی ها ورنگ موم رو تغییر میدم ولی برای برنزه کردن پوستم همچنان پایه ام !

 

2_ دیروز ظهر رفتیم پیک نیک .بعده سیزده پارسال این دومین باریه که میریم پیک نیک ._ یعنی خودمون زیر انداز می بریم وبسط باربیکیو _ فندق خیلی خیلی دوس داره .خودش می گفت بهش خیلی خوش گذشته .چقدر هم راحت وخوب.خب من وهمسری تا بحال ترجیح می دادیم بریم بیرون ورستوران یا رو تخت ها بشینیم وچیزی بخوریم ولی حالا اوضاع فرق می کنه .فندق بی نهایت این نوع گردش رو دوس داره.

نه خیلی سنگین باربرداشتم نه خیلی سبک.باید کمی لوازم بگیرم درحد یه زیر انداز حصری که خیس نشه وچند تا بشقاب نشکن ! همین قدر کافیه .مرغ رو هم که از روز قبل مزه دار می کنم وبعد می زارم تو فریزر که تا وقتی بیرونیم وموقع ناهار میشه یخشون باز بشه ویه وقت بو نکنن.خیلی راحت وشیک و سبک .

[ شنبه ۱۳٩٥/۱/٢۸ ] [ ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

 

_میدونید خواستن یه سری چیزا به معنی ناشکری داشته هات نیس.

_ من واقعا با فندق خوش ام.باهاش بیرون میرم بهم خیلی خوش میگذره.پسر پایه ایی دارم از بیرون شهرش بگیر تا کافی شاپ ورستوران وبازارگردیش.خوش بیرونه.
البته منم دل به دلش میدم.خرید میکنم درحد کم .پرو هم باهم میریم .ولی خیلی توبازار دنبال خرید برای خودم نیستم.
حتی خرید خونه رو دوتایی باهم میریم.همه خریدا بغیر از گوشت وبرنج با منه واین یه جور تفریح برای هردومونه.



_خیلی خیلی بندرت بدون فندق بیرون رفتم واگه رفتم فقط برای انجام کاربوده.


_ امروز ناهارم حاضربود.پسر شیرینم هم صبحونه خورده بود ودستشویش رو هم کرده بود وبقول من اوکی بود.


_ پسر وپدرنشستن سر بازی کردن منم درحد دوساعت کمتررفتم بیرون وبازارگردی.


_نتونسته بودم یرای همسری کادو اصلیش رو بگیرم .چیزی که مد نظرم بود رو پیدا نکردم وبعد هم قید کت شلوارخریدن رو زده بودم._حیفم اومد اون همه هزینه کنم گفتم باشه بموقعش خودش خرید کنه خووو :)))_
یه پیراهن وشلوار خیلی شیک واسپرت جینگولی براش گرفتم.
برای ساراجونم کادو گرفتم هفته دیگه میرم عید دیدنیش دست خالی نباشم.تو اسفند هم تولدش بوده.یه بلوز هم برای فندق.


_داشتم به پریسا میگفتم من ساده ام .میگفت اگه اینا سادگیه پس من زیر ساده ام.

_حقیقتش تیپ من اخر معمولیه ،ساده ،بدون النگ دولنگ .ارایشم هم درحد خیلی خیلی معمولی.خلاصه یه زن فوق ساده ام .
با اینحال بینهایت نگین دندون،انگشتر توشصت دست وپا و تاتو دوست دارم واهلش هستم .البته گوشواره خاص هم که نخام گوش ام رو سوراخ اضافه کنم ،دوست دارم ولی درحد معمولی.

_گفتم تاتو هوس کردم یه تاتو شیک بندازم.ازهمین موقتی ها .

 

[ سه‌شنبه ۱۳٩٥/۱/۳ ] [ ۳:۱٠ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

 

 سمت شب که فندق شیرینم از خواب بیدارشد وکارت عروسی _ که امروز مامانی بهمون داد که مال چهارشنبه وعروسی دختر عمه فندق _  رو دید می گه مامان این چیه ؟میگم  کارت دعوت ه .با این مارو دعوت کردند که بریم  عروسی

کمی کارت رو نگاه کرده ومی گه مامان بیا نوشته هاش رو پاک کنیم ونوشته های دیگه بنویسیم که اونا دعوت بشن خونه ما.

[ دوشنبه ۱۳٩٤/۱۱/٢٦ ] [ ۳:۱٠ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

چالش دوهفته ای

از بیستم همین ماه به مدت دوهفته تو یه جلنچم که اگه خطا نکنم برای خودم هدیه قراره یه کیف قرمز بخرم !
من از رفتارم با فندق راضی نیستم وجلنجم دراین رابطه ست.
من کمر ه هرچی نمیشه وراه نداره وهمینی که هس رو میشکنم.میدونم.

[ شنبه ۱۳٩٤/۱۱/٢٤ ] [ ۸:٢۱ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

_ بیدار موندم که کمی کارکنم.همین که فندق شیرینم به خواب ناز فرو رفت از کنارش پاشدم و توجهی به همسری نکردم که میگفت برای کار از خوابت نزن.

لباس رفت تو لباسشو وظرف هم تو ظرفشو .گاز تمیز کردم واشپزخونه ومرتب کاری تو حال .فردا هم یه جارو اگه بشه اگه نشد سر ظهر.


_به پسرک گفتم میبرمش مهد !!اونم استقبال کرد .دوروزه میگم بریم ارایشگاه که نه میگه.

گفتم ببرمش شاید کلاس خاصی داشته باشن .اصلا فندق میخاد بره یا نه ؟؟چون دفه قبل که بعد از دوهفته که یه هفته اشو من کنارش بودم نه گفت ودیگه نرفت .

_امشب رفتم دبنهامز .دیشب یه بلوز دیده بودم که تایم اخربود وداشتن صندوق رو تعطیل میکردند.بجاش امشب رفتم .توش غلغله بود ها جمعیت ریخته بود وخرید میکرد.

بغیر از یه بلوز استین بلند نیمه گرم ویه بافت بقیه خرید هام برای فندق تابستوتی بود.
کمتر از یکسالی میشه فندق میگه لباس دکمه دارنه ...نمی پوشم .از سه دکمه بگیر تاپیراهن .کلی باهاش کلنحار میرم که این یکی کت بافت ه حداقل اینو بپوش.

البته تولدش با یه کوچولو اصرارپوشید .چون امکان نداره به زوربپوشه اگه قبول کنه یعنی قبول ه وگرنه هیچ رقمه تنش نمیکنه.حتی بلوزهای توخونگیش که سه تا دکمه داره رو نمیپوشه.

امید بستم عید بخاطر باباش وهمشکلی با اونم که شد پیراهن بپوشه وگرنه من چه نوع ست پسرونه ایی میتونم بگیرم ؟!

_هرچی نگاه کردم پیراهن های مامانی پسرونه.واسه همون شلواز هم نگرفتم .گفتم باشه یه جا ست پیدا کنم._مثلا شلوار وتی شرت استین دار وسویشرت دکمه دار طرح کتی _

هرچی ازش میپرسم دلیل نپوشیدن لباس دکمه دارش چیه ؟ به جوابی نمیرسم .
مساله از اواخر تابستون شروع شد .یادمه تو تابستون براش پیراهن وشورت گرفتم وهیچ مشکلی هم با پوشیدنش نداشت .

 

با حسرت اون همه پیراهن خوشگل اف خورده رو فقط نگاه کردم.

همینجوری خرید لباس پسرونه سخت هس حالا فندق سخت ترش هم میکنه .یعنی من برای عید ومتاسبت ها باید شلوار وتیشرت تنش کنم؟؟
اصرارم هم بیفایده ست .امشب پیراهن رو از سبد خریدش انداخت بیرون وگفت نمیخادش !

[ سه‌شنبه ۱۳٩٤/۱۱/٢٠ ] [ ۳:٢۸ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

مهمونی برگزارشد اونم به نحوه احسن.
تو قسمت چالش فندقی به خودم بالای 18میدم.


_من شش ماه تو اواخرسال گذشته مشاوره فرزندپروری گرفتم وتازگی هم دوباره مشاوره رو شروع کردم.
مشاور به من نمره بالایی داد وبهتر دید من سر مسایلی که براش تعریف میکنم که یه دفعه از کنترلم خارج میشن روانکاویی بشم که پروسه ایی طولانی ولی اثرگذارتره.
حالا سعی میکنم تو شرایط بحرانی از نظر خودم بیشتر موقعیت رو مهار کنم .اینم توضیح همون یه خط که نمره 18بخودم دادم ._

[ شنبه ۱۳٩٤/۱۱/۳ ] [ ٢:٥٩ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

_ باورم نمیشه به این سرعت جهل روز تموم شد .فردا ظهر مراسم چهلم فوت دایی همسرجان ه.


_ امشب رفتم ورسیح واون کاپشن رو تن فندق امتحان کردم وپسندش کردم وخریدمش تا باز از چنگم در نرفته .ازبس لامصب جنسش خوب بود ومناسب .


_ بعد هم بخاطر فندق که دوست داشت پیاده روی کنه با عمه مهنازش رفتیم برج التون.
گزینه دستشویی وکافی شاپ رو داره حیف که ماشین حمل کودک نداره.

_کلی دورزدیم وچرخیدیم .بعد هم خستگی تو کافی شاپ درکردیم وبه زور وبلا پسرک رو اونم با چشم گریون راضی کردیم از عمه مهنازش اونم ساعت 11شب دل بکنه ورضآیت بده بازفردا تو تالار ببیندش !

_ یعنی من این سه روز هلاک شدم از بس ددر رفتم .فردا شب هم چون همسری دیر میاد احتمال خیلی زیاد باز فندق رو ببرم برج گردی !

[ چهارشنبه ۱۳٩٤/۱٠/۳٠ ] [ ٢:٤٤ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

_ دوروز تمامه که ددر میرم از صب تا ظهر. بعد لالا ورفع خستگی واز عصر تا اخرشب !

_روز یکشنبه سمت صب که چه عرض کنم همون حدودای ظهر وقتی فندق وشرایطش ومن ودوستم اوکی شدیم !!رفتم خونه مامان دوستم !که سالیان ساله باهاشون درارتباطم.کلی به فندق خوش گذشت اونم با وجودی که هیچ بچه ای درکارنبود.

_ اومدیم خونه وسمت شب تصمیم گرفتم ببرمش زیست خاور.
هوای سرد. مخصوصا وقتی فقط من وفندق ایم بیشتر میریم مجتمع وپاساژ گردی جایی که ماشین حمل کودک وکافی شاپ ودستشویی هم داشته باشه !!سه چیز مهم واساسی برای خوش بودن فندق .البته خیلی اهل خوردن نیست اون قسمت کافی شاپ فقط باعث دلگرمی منه.

 

_یه دفعه به دلم افتاد که دنبال کاپشن برای فندق باشم.کلی دورزدیم وچرخیدیم ومن اشغآل دیدم _اصلا چیز به درد بخوری درکارنبود _تا پسر شیرینم ابراز کرد خسته شده البته ساعت یه ربع به ده شب بود . دیگه همسری هم از کارش فارغ شده بود رفتیم دنبالشو وبعد هم پیتزا خورون که مثلا پسری هوس کرده بود ومادوتا نوش جون !


_ روز دوشنبه تصمیم داشتم برم کوتون وورسیج .

_ عصرش هم که از یه هفته قبل برنامه سورپرایز کنوت همسری رو داشتیم. توسط پسرخاله هاش ومن ودوستش وصدالبته مهناز !

_ کوتون که چیز خیلی اس پسرونه نداشت .کاپشنش خیلی گرم نرم بقول فندقم نبود .بجاش تو ورسیج کاپشن پسند کردم.
بعد هم خورشید وقسطنطنیه رفتم واتفاقا تو قسطنطنیه هم یکی پسند کردم که دس دس کردیم وفروشگاه بست ولی گفت سایز بزرگتر ه مدلی که پسند کردم رو داره.

 

 

_ عصری دل تو دلم نبود .گفتم اول میرم قسنطنطنیه وکار کاپشن فندق رو یه سره میکنم .بعد برمیگردم شرکت همسری که سورپرایزش کنیم.
حتی. وقتی مهناز به دلم انداخت که این راه رو تو ترافیک نرم که دیر میشه ویه جورایی منو به هول انداخت که عجله داره وباید بره اونوقت تا دوازده شبم موند _ فقط خواست منو هول کنه اونم منی که دارم بشدت رو خودم کار میکنم که تحت هیچ شرایطی هیچ چیزی از عجله وفشار واسترس رو. به فندق منتقل نکنم _
بهش اطمینان دادم تا نیم ساعت دیگه برمی گردم.نمیتونستم خرید کاپشن به اون شیکی وقیمت مناسبی رو به روز دیگه ای موکول کنم .رفتم وکاپشن رو مجددا تن فندق کردم عالی بود از هر لحاظ مخصوصا قیمتی ولی سایز الانش بود ویه سایز بزرگترش شد مدل دیگه که پسندش نکرد م .کلی فروشنده عذرخواهی کرد بخاطر اینکه فک میکرد از همین مدل سایز بزرگتر هم داره .دوتا فروشگاه دیگه رو هم دیدم وبرگشتم سمت مراسممون.

قبلش کیک رو اوکی کرده بودم وکادوها رو هم تو قنادی گذآشتم که سر خرید رفتنم با خودم حملشون نکنم. 

 ..........ادامه دارد .

[ دوشنبه ۱۳٩٤/۱٠/٢۸ ] [ ٩:٠٠ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

_ پسر شیرینم همیشه عادت داره یه سوالی رو چندباربپرسه که ببینه طرف بالا وپایین. بهش جواب نمیده !

_ گاهی همون سوال رو از شخص دیگه ای میپرسه که واقعا ببینه جوابها یکی ه وصحت داره.
اونقدر این کاررو میکنه تا اون سوال ه براش جا بیفته وبشه اطلاعات عمومیش .

_ چندباری جسته وگریخته صندوق صدقات دیده بود وازمن پرسیده بود این برای چیه ؟
منم بهش گفتم : کسایی که پول دارن هرچقدر که میتونن تو اینا پول میریزند که بعدا بدن به ادم هایی که پول ندارن.

_ امشب دوباره صندوق صدقات شیشه ایی تو پاساژ دید وازم پرسید .
بعدا رو به عمه اش کرد وبرای اون توضیح داد این صندوق مال چیه!

_تو گردشمون تو پاساژ دوباره صندوق شیشه ایی صدقات دیده از عمه اش پرسیده این مال چیه؟_همین شب یه بار ازمن پرسیده وتازه یه بارخودش به عمه اش یاد داده_اونم عین من جواب داد.
_ پسرشیرینم دست زد ببینه صندوق باز میشه ؟ منم بهش گفتم نه عزیزم اینجوری باشه که هرکی میتونه پولاش رو برداره.
عمه مهنازش هم گفت اره عزیزم این مال بچه هایی که پول ندارن.

_ پسر شیرینم تا این جمله رو شنید دوباره دست زد به صندوق که ببینه باز میشه یا نه ؟ ودرهمون حال هم گفت منم بچه ایی ام که پول ندارم !!

وقتی میگم پسرم شیرین ه شیرین دیگه.

[ سه‌شنبه ۱۳٩٤/۱٠/٢٢ ] [ ۱:٢۸ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

پنجشنبه شب خیلی بهم خوش گذشت. البته بیشترش بخاطر خوش بودن فندق وبراه بودن دعواهای بچگانه سه تا بچه حدودا همسن .


باید زودتر مهمونی دوره ای نوبت خودم رو بدم.شادی پسرم وشمع وکیک وهیاهوی سه بچه ارزش اینو داره که وسط برنامه ریزی کوتاه مدتم یه انتراک بدم .

اخر این ماه خوبه !

[ شنبه ۱۳٩٤/۱٠/۱٩ ] [ ٥:۳٥ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

_ تو یه وبلاگی خوندم که خوشبحال ما خانوم ها که مقوله ایی بنام خرید حالمون رو خوب میکنه.

_ حالا فک کن حالت خوب هم هس.بری بیرون اون چیزی که خیلی دوسش داری رو باقیمت خیلی استثتایی بخری چقدر میتونی سرکیف بشی.

_ به بهونه مهمونی پتجشنبه شب گفتم برای فندق بلوز بگیرم.من یه مشکل حاد با پسرک درمورد لباس پوشیدن دارم.
اول از همه کلید کردنش رو یه لباس ه. که هردفه شامل یکی میشه _حقیقتش الان دیگه گم وگورش کردم که فقط گیر نده به یه لباس_بعد بافت نپوشیدنش ه وهمینطور نپوشیدن پیراهن .یعنی با بدبختی تنش پیراهن میکنم اونم بندرت ومواقعی که صد در صد باباش پیراهن تتشه وخودش هم از دنده چپ بلند نشده.
بافت وهرلباس دکمه داری رو هم دوس نداره. لباس کلاه دار دوس نداره البته برای خونه .اگه برحسب اتفاق یا یک دندگی موقع خرید به لباسی نه بگه اون نه تا اخر نه میمونه.
البته به جای جاش کوتاه میاد ولباس مورد نظر رو میپوشه ولی برای بیرون رفتن وخرید و...من سعی میکنم بهش فشار نیارم.میگم به جهنم که فقط یه بلوز وشلواررو می پوشه.عیبی نداره .مهم اونه که اذیت نشه .

_ ولی تو مهمونی سعی میکنم قانعش کنم.یا باباش هم همون سبک بپوشه یا اینکه لباس مورد علاقه اش رو اونروز گم وگور کنم !

_ چند وقت پیش یه شلوار وکت بافت سبک خیلی شیک مارک براش گرفتم که از زیرش پیراهن تنش میکرد.اونم با چه بدبختیی_تحفه پیراهن نمیپوشه _


_دردسر ندم امشب رفتم که یه بلوز بگیرم که بجای پیراهن با این ستش بپوشه.

هرچی دید وگفت نه.
رو جیب بلوز دکمه داشت گفت من دکمه دار دوس ندارم.چندجا رو دیدم.اخرین جا همون سبکی بود که من دوس دارم ارنج چرم دوزی وراه راه.نرم وسبک وبدون دکمه البته رو جبیبش یه دکمه داشت.پسرک گفت نه.ولی من خوشم اومده بود وهمین که قیمتش عالی بود .خداکنه روش گیر نباشه وبخاطر نه گفتنش تا اخر نه نمونه و پتجشنبه شب بپوشدش.

_همون اطراف یه کفش نظرمو جلب کرد. باز با خودم گفتم هرقدر مفت ه وشیک ه چون پاشنه داره اونم خیلی بلند همین که من کفش مجلسی به اندازه دارم اصلا نرم تو مغازه.ولی ضعفه دیگه...من عاشق کفش وبعد کیف ام.
رفتم وبجاش چکمه قیمت کردم . درکمال تعجب قیمت خیلی مناسبی داشت هم پاشنه کوتاه هم ساق تا زانو که مورد علاقمه.کلی هم ذوق زده از قیمت بی نهایت مفتش!


_واینجوری بود که شاد رفتم بیرون وخیلی خیلی شادتر برگشتم خونه.



_ خدایا این خوشی های کوچک رو ازما نگیر . 

[ چهارشنبه ۱۳٩٤/۱٠/۱٦ ] [ ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

_ خیلی وقت بود مجتمع وصال نرفته بودم.از شب قبل قرار گذآشتیم بریم سمت الماس شرق.میدونستم اول خواب وبعد گلپسر نمیذآرن به موقع بیرون بریم ولی خیلی فرق نمیکرد.صب تاشب تو همچین بازارهایی مغازه ها بازن اند.
همسری هم شلوار میخاست.

همچین رسیدیم که سرظهر بود .دعوت خونه مامان همسری رو هم رد کردم.پسرک دلش بیرون میخاست ومیدونستم به ناهار خونشون نمیرسیم . همین که میشد اونجا رو سمت عصر هم رفت .اونقدر دیر رفتیم که عمه مهناز بیخیال همراه اومدن با ما شد .

_ چه خوب شد رفتیم !!از وصال ماشین حمل کودک گرفتیم .بغیر از ویلاژ توریست فک کنم وصال تنها جایی ه که ماشین حمل کودکش درست درمونه وبچه حداقل توش جا میشه .وگرنه الماس شرق وبرج سلمان و....اصلا پای بچه تو ماشین جا نمیشه.



_ عصری به همسری میگم فندق خیلی خوش سفره.هم خوشگذرونه هم پایه هم خوش خلق وراحت گیر.
میگه اره.همه جا خوبه الا تو بازار اگه بخای خرید کنی :))

_ می بینم تقریبا راس میگه .با همسری که اصلا .طفلکی با چه سختیی تونست دوتا شلوار بگیره.
فندق بامنم که میاد خرید همینجوره ولی کمی بیشتر رعایت میکنه یا بهتره بگم تحمل میکنه.

چند باری گذاشته برم تو پرو.یا باهم پارچه گرفتیم.
چندین باری هم باهم خرید لباس برای خودش رفتیم.
بیشتر موقع خرید نامیزونه .وگرنه پاساژ وخیابون گردیش حرف نداره.موقع خوردن هم با وجودی که کلا بخور نیس خیلی به به چهچه میکنه ومثبته.

_کلا هم من هروقت میرم بیرون به قصد خوشگذرونیه اونه.توهایپرمارکت که عالی رفتار میکنه.دوتا سبد خرید برمیداریم وکلی بهمون خوش میگذره .اونجایی هم که میرم خرید میشناسنش وحسابی تحویلش میگیرن.

_خلاصه بچه س دیگه.قرار نیس شرایط مثل قبل باشه.


[ جمعه ۱۳٩٤/۸/٢٩ ] [ ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

امروز قبل از ظهر ماهی قرمز کوچولوم که دیگه خیلی هم قرمز نبود مرد !

هنوز پسرم متوجه نشده وموندم اگه فهمید بهش چی بگم .
سه عید ه که زینت بخش سفره هفت سینمون بوده.از عید 92.

پنجشنبه شب خواب بدی دیدم بحدی که حسابی تو خواب گریه کردم.صب هم پسرک برخلاف همیشه زودتربیدارشد ومن موندم ویه کم خوابی شدید ویه پسری که بهوونه نبود پدرش رو با نافرماتی جبران میکنه ومادرخسته ایی که بهش قول داده بوده دنبال عمه اش هم برن وبرن شهربازی.
همون صب رفتم تو اشپزخونه ودیدم ماهی کوچولو از تنگ پریده بیرون وافتاده کف اشپزخونه رو سرامیک اصلا تکون نمیخورد.حتی چسبیده بود به سرامیک. برداشتمش ومردد بودم تو سینک بندازم یا به تنگ برش گردونم که راه دوم رو انتخاب کردم ودرکمال تعجب دیدم کمی بعد شروع کرد به نفس کشیدن.
ولی اون سمت بدنش که رو سرامیک افتاده بود قرمز شده بود.
نگران پسرمم وناراحتیش درنبود ماهی .

[ یکشنبه ۱۳٩٤/۸/۱٧ ] [ ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

 

 نمیدونم چرا تازگیها حس می کنم این پسر شیرین زبونم با جناب مورفی همخونی شدیدی دارن .

چرا هروقت من برنامه می چینم دقیقا قوانین مورفی رو پسرم تاثیر میذاره ومیزنه همه کاسه کشول ها رو چپه می کنه ؟نیشخند

 

 

کامنت دونی بازه

[ شنبه ۱۳٩٤/۸/۱٦ ] [ ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

 

 _همسری چندین بار برام تعریف کرده بود .یه داستان شاید نسبتا عجیب از هفت نسل قبل تا الان خانوده اشو .

 

_تو خانواده همسری همیشه دو پسر بوده .پدرپدربزرگش فقط یه برادر داشته همینطور پدربزرگش وبابا خود همسری که فقط یه برادر داره .

 

انگار از هفت نسل قبل فقط تو این خانوده دوتا پسر وجود داشته .خانواده عمو همسری 4 تا دختر دارن . خانواده همسرم هم بغیر از 5 تا دختر دوتا پسر دارن .یکیش همسریه ویکی هم برادرشون.

 

قسمت جالبش اینه که تو این مدت یه گردبند که زنجیرش نقره ست وخودش یه سنگ قیمتیه که قاب طلا داره دست به دست تو خانواده ها می چرخیده .وفقط قسمت پسر بزرگ هر خانواده می شده.همسری میگه سنگش خیلی قیمتیه .سنگ چشم زخمه !!! ه .خلاصه که از پدر همسری رسیده به همسر من .

 

تو جریان ازدواج و...نمیدونم چرا این گردبند دست خانواده اش  مونده بود _ در صورتی که باید همچنان گردن همسرم می بود تا اولین نوه پسری که ببینن مال همسر منه یا برادرشوهره !_ هرچی بود من این گردبند رو ندیده بودم وفقط تعریفش رو از همسری شنیده بودم .

 

_.....تا دوهفته بعد از تولد سه سالگی فندق.

یه مهمونی گرفته می شه واین گردبند دست به دست چرخیده تو هفت نسل بین پسرای ارشد می افته به گردن فندق من.

 

همسرم بهم گفت باید خوب نگهش دارم تا بچه برادرش اگه پسر باشه .ولی من تازه دوشب قبل یادم افتاد که نخیر این باید حالا حالا دست فندق من بمونه .اگه اونم صاحب پسر شد دست خودشون می مونه وگرنه باید صبر کرد ببینیم کدوم نوه پسری اولین پسر رو به دنیا میاره .

اینم دنیای پسرونه خانواده همسری من !

[ سه‌شنبه ۱۳٩٤/۸/۱٢ ] [ ٩:۳٥ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

 

_ از صب خونه نبودم .صب که تا نزدیکای ظهر کاری خودم .بعدش هم مهمونی وظهر هم برای اولین بار همونجا پسر شیرینم رو خابوندم .

پسری که برعکس همه روزا از ساعت شش صب بیدارشد وتا موقع رفتن من ،منو بدرقه کرد وبعدش هم نخابیده بود.

طفلکی بعد از ناهار بیهوش شد .همسری گفت چون سمت عصری نیست بهتره ما خونه نریم که پسرک هم بهش خوش بگذره .

 

 

_سمت شب هم متوجه شدم از همسری انکار واز اونور گوشی _ پسر خاله اش و..._اصرار برای شب موندن تو کلبه که تو یه منطقه دنج ییلاقی ه.

منم به همسری گفتم حالا که همچین موقعیتی پیش اومده بهتره استقبال کنه .خودم  تو برنامه پاتلاک این کلبه رو دیده بودم وخیالم راحت بود امکانات رفاهیش اونم تو دل کوه وجنگل ، خوبه .البته اصرارم با نگاه متعجب مادرهمسری همراه بود که می گفت نذار بره !!

 

_همسری بیشتر نگران پسره .فندق بی نهایت وابستگی شدید به باباش داره .هرقدر من بهش رسیدگی کنم وسرویس بدم همین که باباش فقط کنارش باشه وبشینه تماشاش کنه بهش لذت نمیده.

 

 

_شبانه بردمش حموم .یکی دوباری سراغ باباش رو گرفت .براش کارتون ضبط شده مورد علاقه اش رو گذاشتم .با وجودی که عصری خیلی خابیده بود ولی حسابی خسته بود .ازم خاست فردا براش پیتتزا درست کنم گفت هوسش کرده .منم گفتم باشه می برمت بیرون وبرات پیتزا هم می گیرم ولی امرفرمودن خودم درست کنم .

 

_الانم فرشته کوچولوم تو خواب نازه .منم برنامه رو چیدم که حسابی بخابم وصب بیداربشم وبراش غذا درست کنم .بعدش بزنیم بیرون وبرگردیم وپیتزاش رو تو فر بذارم .

نفسمه دیگه .حالا برعکس همیشه امرکرده خودم درست کنم وحاضری نگیرم .قلب

[ جمعه ۱۳٩٤/۸/۸ ] [ ۱:٠٠ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
[ یکشنبه ۱۳٩٤/٦/٢٩ ] [ ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

پسر شیرینم سه سالش تموم شد.به همین سرعت مثل برق وباد .

دیشب مهمونیش بود عقیقه اش کردیم اونم تو شب تولدش.تو رستوران گرفتیم که هم راحت باشیم هم مهمون بیشتری دعوت کنیم .

خوشحالم که همه چی به خوبی برگزار شد .البته من خیلی اهل پرفکت بودنم ولی با بچه جماعت ....فک نکنم همه چی با دیسیپلین برگزار بشه .بچه اند دیگه .

قبل از بریدن کیک دنبال هم راه افتاده بودند ومسابقه گذاشته بودند!!

 

ماه خیلی خوبی بود این شهریور .پسر شیرینم رو هم ازپوشک گرفتم .کاری که مطمئن ام  پارسال هم موفق به انجامش می شدم ولی چون تجربه نداشتم به تعویق افتاد.

اونقدر این قضیه برام مهمه که حتما نحوه از پوشک گرفتنش رو می نویسم که در حق حتی یه بچه هم _ که مامانش نوشته رو میخونه _ اجحاف ؟نشه .

[ یکشنبه ۱۳٩٤/٦/٢٩ ] [ ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

 میدونم که اینجا برام دعا کردید .فک کنم دارم موفق می شم .سخته وهمه کارا رو بخاطرش تعطیل کردم .ولی نتیجه عالیه .

[ شنبه ۱۳٩٤/٦/٢۱ ] [ ٩:۳٢ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

درحال گذر دادن فندق از یه مرحله زندگی ورشدش ام .برام دعا کنید که موفق بشم .من تو اینجور موارد بی نهایت کم صبرم .دلم براش می سوزه همچین مادری داره درحالی که من بهترین پسر دنیا رو دارم .

امیدوارم چندروز دیگه بیام وبنویسم بعله ...موفق شدیم.

[ دوشنبه ۱۳٩٤/٦/۱٦ ] [ ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

وقتی بیرون میریم فندق به ندرت هوس چیزی میکنه وبه ما میگه براش بگیریم.واقعا به ندرت.اون یه باری هم که میگه بیشتر بخاطر تشنگیه.

واسه همین وقتی بیرونیم مدام ازش میپرسم چیزی میخای؟_ما حداقل هفته ای چهارباربیرونیم وفندق ماهی یک بارهم طلب ابمیوه یا بستنی نمیکنه_
برای همین خیلی ذوق مرگ میشم بچه ام ازم چیزی بخواد .چون میدونم اونو تا تهش میخوره.

امروز قبل از اینکه بریم بیرون بخاطر نوشته مصاحبه با رامبد تو مجله هوس هندونه کرد.اونقدر بامزه خواسته اش رو عنوان کرد که دلم براش غش کرد.


رفتیم بیرون من یه کاری داشتم.بعد رفتیم پرو جلیقه شلوارفندق واز اخرهم ارایشگاه که موهاش رو کوتاه کنه.

موقع برگشت اصلا حواسم نبود از بس پسرک بخاطر کوتاهی موش وخواریدنش کلافه بود_بچه ام عین ادم بزرگها میشینه تاموهاش کوتاه بشه ولی بعدش بشدت کلافه ست وطاقتش برای رسیدن به خونه ودوش گرفتن کم میشه_

میخاستم سریع برگردیم خونه که پسملی دوباره اسم هندونه رو اورد.

هندونه گرفتم واومدیم خونه.سریع کردمش تو حموم وان پرابش . منم سریع لباسهای بیرونم رو دراوردم وبا یه قاچ هتدونه رفتم پیشش.

[ چهارشنبه ۱۳٩٤/٦/٤ ] [ ٦:۳٢ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
[ جمعه ۱۳٩٤/٥/۳٠ ] [ ۱:٠٠ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

 

 _من عاشق تدارکاتم اونم تدارکاتی که به شادی وخوشگذرونی وگرفتن انرژی های خوب منجر می شه .

واسه همین اینجا چیزایی رو می نویسم که شاید خیلی معمولی باشن ولی برای من لذت بخشن .

 

_از نوشته اینجام تا همین امروز .دقیقا همین امروز دنبال لباس فندق بودم.بی نهایت لباس های خوشگل موشگل وجینگولی دیدم .ولی من فقط جلیقه شلوار میخاستم .که اونم همه جا دومدل بیشتر نبود .پارچه چهارخونه خاکستری یا قهوه ای روشن که شلوار وجلیقه بود بایه یراهن سفید که با ست موردنظر من که باید پیراهن لیمویی درنظر گرفته می شد خیلی تفاوت داشت .تا دلتون میخاست شلوارک های شیک با جلیقه بود.

 

_از کل سجاد بگیر تا مانلی راهنمایی وخورشد وقسطنطنیه وورسیج تو احمد اباد وحتی پاساژ های صیاد وفروشگاه مکس .

 

_مهرک سجاد یکی داشت که فک می کردی لباس فرم مدرسه اس.بقیه جاها هم همون مدلی رو که گفتم داشتن .فقط یه فروشگاه تو قسطنطنیه بود که همونی که میخاستم رو داشت با بیست درصد تخفیف.

 

_تو این مابین  گشت وگذار ودیدن این همه فروشگاه لباس بچه ، کلی لباس هم از جاهای 50 درصد اف برای فسقلی گرفتم ولی لباس مورد نظر ...نوچ .

از اونجایی که تنها مدل مورد نظر هم جلیقه تنگی داشت تصمیم بر این شد که جلیقه شلوار فسقلی رو بدم بدوزن .خیاط همسری که قبول نکرد . تو یکی از همین گشت وگذارهام از لباس فروشی های بچگونه ادرسی گرفتم از یه خیاط که بارها هم از جلوی مغازه اش رد شده بودم .

 

_امروز پارچه اش رو گرفتم بردم .همه چی عالی فقط اون ست نشد که نشد .گزینه دومم شد .ابی اسمانی کمرنگ .یه پیراهن برند

براش گرفتم اونم تو اف 50 درصد که اخر عشق وکیف یه مادر میشه.

 

فقط کفش فندق مونده .به قول همسری که بهم می گه تو میخای تو مراحل بعدیش چیکار کنی ؟...من موندم تو جشن فارغ التحصیلیش باید چیکار کنم ؟

 

_ خوشحالم که کارای فندق اوکی شد .رستورانش هم عالیه .مونده لباس های خودم وهمسر جونی.

[ شنبه ۱۳٩٤/٥/٢٤ ] [ ٥:۳۳ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

بقول دوستی تو اینستا که زیر عکسای چیزایی که خیلی دوست داره مینویسه مرگ ودخترجوان.حالا مرگ ومادر بچه .

وقتی این اتفاق میفته که بری سجاد به قصد خرید .بعد ببینی فروشگاه محبوبت اف زده اونم لباسهای برند المانی .میشه مرگ ومادر یه پسر وکلی خرید فندوقونه !!

[ یکشنبه ۱۳٩٤/٥/۱۱ ] [ ٢:٢٥ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

 

_ من عاشق پوشاک بچه ام .اصلا یه جورایی روش ضعف دارم وبدنم می لرزه !!

از سیسمونی ولباس های فسقلیشون بگیر تا لوازم اتاق واسباب بازی ولباس های بزرگتر و...اونقدر این ضعفم شدیده که به همه اعلام کردم سر سیسمونیشون من همراهشونم برای خرید.

 

_ امروز سمت صب رفتم برای جلا روحم ! از لباس فروشی پلیز مام تو رضا شروع کردم تا خورشید وقسطنطنیه .

 

_لباس لیمویی اونم لباس رسمی که نوچ .ولی میدونم پیراهن لیمویی حتما با کمی سعی وکوشش پیدا می کنم .فعلا دو هفته دیگه پلیز مام اف میزه .تو قسطنطنیه یه پیراهن استین کوتاه رنگ سبز دیدم ازاون سبز های خوش اب ورنگ واس .منم عاشق رنگ سبزم .داشتم گیلی ویلی میشدم که حالا بیا این پیراهن رو بردار.

 

 

_ ولی از اونجایی که پسرک اهل پیراهن نیست همین الان سه دست تو کمدش داره .همین که استین کوتاهه وخیلی نمی تونه بپوشدش _ باز تی شرت استین کوتاه بود می شد از اخر هم تو خونه تنش کنه _ خیلی روش گیر نکردم وتونستم جلوی خودم رو بگیرم .

 

_اهان اینم یه عیبم ...میرم بیرون به قصد دیدن یا خرید امکان نداره برای پسرم چیزی نخرم .نمی گم تا بحال بد خرید کردم .ولی این همه لباس اونم تو خونه ایی .فک کنم کمی زیاده .

 

_یه جا چیزی رو که میخاستم پیدا کردم اونم مارک ایتالیایی نه چینی وتایلندی! همون سبک وسیاقی که میخاستم با اف 20 درصدی که قیمت نهاییش خیلی خوب از کاردرمیومد 180 تومن سر راست .فقط باید بعدا بگردم برای پیراهنش.

 

جلوی خودم رو گرفتم .از نظر من قیمتش خوب بود .مخصوصا که نمایندگیشه واینجوری می تونم از قیمتها با خبر باشم .ولی بازم گفتم دوجای دیگه رو هم که سراغ دارم بگردم .

 

_ بعد رفتم رستورانی که مورد نظرم .اب پاکی ریختن رو دستم ! هیچ رقمه هیچی از بیرون قبول نمی کنن .پس این رستوران هم واسه عقیقه پسرم منتفی شد.یه گزینه دیگه دارم که می دونم اونجا حتمی می شه چون اشناه .فقط برنج ندارن !!.ولی هم محوطه تابستونی دارن با کلی اب وفواره هم محوطه سر پوشیده .یه روز هم می رم از اونجا بپرسم .ببینم گوسفند رو بدیم چند پرس غذا میشه وبرای هر نفر با سرویسش چقدر هزینه باید بکنیم ؟.

 

میدونم هنوز بیش از یک ماه ونیم مونده .ولی لباس پسرم باید اوکی بشه که بتونم برای خودم وهمسر جونی هم اقدام کنم .

 

_راستی کسی نمیخاد سیسمونی بگیره یا دنبال لباس بچه نیست منم باهاش برم ؟

[ پنجشنبه ۱۳٩٤/٥/۸ ] [ ٢:٤٩ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

 میدونید که یه مواقعی هست که تو دلتون قنچ میرید از بچه داریتون .

یکی از اون مواقع ،وقتیه که می بینید پاره تنتون همون تخیلاتی رو داره که وقتی شما بچه بودید داشتید .درست عین شما اون تخیلات رو به زبون میاره .

 

 

می فهمید چی می گم ؟

تو دلتون کله قند که سهل ه ، کارخونه قند سازی اب می شه !!نیشخند

[ دوشنبه ۱۳٩٤/٥/٥ ] [ ۸:٥۱ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

_بعضی چیزا که چه عرض کنم خیلی چیزا گرونیشون بی حکمت نیست.

_ تولد یکسالگی فندق رفتم اتلیه روناک وبی نهایت از عکسش راضی ام.تولد دوسالگی یه اتلیه تو محدوده خونه امون رفتیم.اصلا قابل قیاس با عکس قبلی نبود ونیست.

بغیر از نوع دوربین وکیفیتش وکاغذ چاپ اون ، عکاسش هم مهمه.روناک ده تا عکس گرفت نه تاش عالی.اتلیه دوم کلی عکس گرفته بود بزور دوتا انتخاب کردم.اونایی که پسرک خوب افتاده بود اصلا کادربندی نداشت _معلوم نبود تو اتلیه س یا تو خونه _اونایی هم که بک گراندش خوب بود پسرک اصلا خوب نیفتاده بود.از اخرهم عکسی چاپ شد که توش یکی از عروسکها افتاده بود.

_ روناک بی نهایت دقت به بک گراند پشت عکس داشت تو هرچندتا عکس وایمیستاد وعروسکها وجعبه های کادو رو دوباره راست وریست میکرد.


_اتلیه سوم رو هم که تو پست قبل نوشتم .بمیرم دیگه اون اتلیه نمیرم.


_من برای اینجورمواقع کوتاه نمیام.درسته دست تنهام ومچ کردن یه سری چیزا سخته ولی به هماهنگ کردنش وکمی سختیش می ارزه.

_ میخاستم امسال برم اتلیه ایی که تازه سرخیابونمون بازشده.کنار قنادی ه که کیک سفارش میدیم.
گفتم عصری که از خواب بیدارشدیم حاضربشیم وبریم کیک رو ازهمون بغل بگیریم بریم اتلیه عکس بگیریم وبعد بریم رستوران.همه تو یه مسیر ونزدیک خودمون.

_ولی حالا...همون بهتر تو ترافیک اخرهفته برم اتلیه بابا لنگ دراز ودوباره مسیررو برگردم به سمت رستوران.خیالم از عکس وکیفیت چاپ وکادربندیش ودکوراسیونش راحت ه.

_الکی که بعضیا تخصص ندارن !اتلیه تخصصی کودکه.

خداخیر بده اتلیه مهرو رو که با کاری که کرد وتوضیح درپیتی که داد باعث شد من اصل رو فدای فرع نکنم وبخاطر راحتی وهم مسیر بودن اتلیه وقنادی ورستوران با خونه ،گند نزنم به عکس پسرک .



[ جمعه ۱۳٩٤/٤/٢٦ ] [ ۳:۳٩ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

داشتم کارای روال خونه رو انجام میدادم که بعدش بریم هایپرمارکت وخرید.یکی از تفریحات فندق.خوبیش اینه که بغیر از مواد غذآیی و لبنیات ومواد فریزری ،میوه هم داره.

نشستم برای اخرین کارموجود تو خونه یعنی اطو کشی.پسرک هم اومدکنارم .رو تختش درازکشید .بعد تند تند می گه :ممنونم که لباس های بابا جونم رو اطو میکشی.
مرسی که لباس من وبا با. رو میشوری و تمیز میکنی وبعد اطو میکشی که صاف بشه ومرتب.
خیلی ممنون.خسته نباشید .


بهشت زیر پای مادرا نیست !!بهشت کنارمنه.توبغل من .توخونه من.من سه ساله تو بهشت زندگی میکنم.

[ سه‌شنبه ۱۳٩٤/٤/٢۳ ] [ ۳:٠٤ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
[ پنجشنبه ۱۳٩٤/٤/۱۸ ] [ ۱:٤٠ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
[ چهارشنبه ۱۳٩٤/٤/۱٧ ] [ ٦:٥٩ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
[ شنبه ۱۳٩٤/٤/٦ ] [ ٧:٤٥ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

تو یه قسمت کارتون shaun the sheep اون گوسفند توپوله سکسکه اش میگیره وبره ناقلا هرکاری که بلد بود رو انجام میده تا سکسکه گوسفنده قطع بشه.از نفس حبس کردن واب خوردن بگیر تا ترسوندنش.
ولی سکسکه گوسفنده بند نمیاد .همون موقع مرد مزرعه دار که میخاست بره حموم دولا میشه وحوله اش میفته وباسن مبارکش رویت میشه واین گوسفنده تا چشمش به اون ناحیه میفته می ترسه وجیغ میکشه وبعد یهووی سکسکه اش قطع میشه !


خب تا اینجا توضیح جریان بود تا بقیه ماجرا رو متوجه بشید.

پسرشیرین منم که به دنبال یادگیری نکات تو کارتونهاست برگرد به کسی که سکسکه میکنه بگه باید ک و ن ل خ ت ببینی .اونم ل خ ت ل خ ت !وهی رو کلمه دوم تاکید کنه که سکسکه طرف فقط اینجوریه که بند میاد:)))

فک میکنید من اون وسط باید تو اوج خنده چبکارکنم ؟

بدون اینکه هول بشم جربان کارتون رو تعریف میکنم که خدایی نکرده چیزی بد برداشت نشه.

یکی نیست بگه پسر خوشگل حتما شما باید راه حل پیشنهاد بدید ؟ ها ؟

[ شنبه ۱۳٩٤/٤/٦ ] [ ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
[ پنجشنبه ۱۳٩٤/٤/٤ ] [ ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
[ چهارشنبه ۱۳٩٤/٤/۳ ] [ ٧:۳٥ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
[ پنجشنبه ۱۳٩٤/۳/٢۸ ] [ ٦:٥٢ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

بیشتر وقتا موقع خواب یا بازی پسرک چشم ازش برنمیدارم.چنان با لذت نگاهش میکنم وثانیه های با اون بودن رو میبلعم که فک میکنم دیگه اینا تکرار نمیشه.تازگیها دوست دارم بزرگ نشه.بمونه تو ایام شیرین بچگی وبی خبری.
خیلی وقتا دلم میخاد هیچ کاری نداشته باشم جز دیدن نفس زندگیم .
یعنی چیزی شیرین تر از اونم وجود داره؟


به خدا ایمان دارم.دعارو هم قبول دارم .البته نه درحدی که بشینی وفقط دعا کنی تا اتفاقی بیفته!


ولی اگه بدونم عاقبت به خیری یه بچه درگروه دعا مادر و پدرشه از حالا تا اخر عمرم دعا میکنم پسر شیرین زبونم با تندرستی کامل خوشبخت وعاقبت به خیر بشه.دعا میکنم اگه دست به خاک میزنه براش طلا وجواهربشه.دعا میکنم به همه خواسته های معقولش برسه واحساس خوشبختی کنه.


خدایا ...اگه به دعا منه،من برای پسرم بهترینها رو ارزو میکنم.همیشه اونو درپناه خودت بگیر وروزگارش رو بروفق مرادش کن.آمین

[ سه‌شنبه ۱۳٩٤/۳/٢٦ ] [ ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
[ دوشنبه ۱۳٩٤/۳/٢٥ ] [ ۳:٢٦ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

خدا نکنه ادم بخاد یه تغییری تو خودش بوجودبیاره یا کاری رو انجام بده که تو ذاتش نیس.میدونید کارا خوب پیش نمیره.بعدش هم اکثرا وقتی ادم یه اخلاقی رو تو ذاتش داره تو همه کارا ورفتارش نمود داره.


من خیلی دوس دارم خونسرد بشم.خداروشکر فندق تونست کاری کنه که من این اخلاق رو کم کم یادبگیرم .

ولی خونسردی من کجا وخونسردی ادمی که این اخلاق توش ذاتی ه ونهادینه شده کجا ؟

قصد ندارم کسی رو قضاوت کنم ولی تابحال خیلی مورد خونسرد دیدم که متاسفانه تو همه کارشون خونسرد بودند.

حالا تو یه کار ورفتاری خونسردی حسن ه. تو یه سری اخلاقها ورفتارها میتونه عیبی نداشته باشه . ولی برای یه سری کارا حسن که نیس بماند عیب ه .تازه خونسردی محسوب نمیشه بیخیالی ه.


دیدم طرف رو ،مثلا درمقابل رفتارهای لجبازانه یا پرحرفی یا کلا کارای بچگانه بچه اش خونسرده.خیلی خوشم اومده.ولی تو مرتبی ونظافت خونه اش هم حسابی خونسرد بوده _که خب این میتونه عیب نباشه _.تو قول وقراراش خونسرد بوده واصلا حرفش برای خودش بی ارزش بوده چه برسه به بقیه _که این دیگه حسن نیست وعیب برداشت میشه _. دیدم تازه 11شب خاسته کارای شام مهمونی رو انجام بده که خودش از دورور قبل دعوتشون کرده._اینم جالب نیس خیلی_
دیدم تو یه گروه خورده وریخته وپاشیده یه بار نشده به شوهر بیچاره اش کمک کنه._اینم به ادم مربوط نمیشه _و.....
خلاصه خونسرد بوده به معنای وآقعی.

من میام خونسرد بشم رو یه سری کارا .ادمی که ذاتا مرتب وتمیز ومقیده.نهایت 40درصد از تمیزیش رو کم میکنه چون یه حدی داره.

پسرم فوق العاده تمیز ودقیق ومرتبه .امکان نداره کسی خونه من بیاد وجایی بهم ریخته باشه نه تو ظاهر خونه ام تو تو قسمتهای نهانی وکشو وکمدهاش.
شاید خاکی رو میز ها باشه ولی ریخت وپاش هرگز.

با این وجود میام خونسرد باشم .

اولویت اول پسرمه .چون کوچیکه وبرای کاراش به من وابسته اس.بعد همسریه.مرتبی خونه هم تواولویته.تمیزی هم حداقل هفته ای یکبار اساسی ویه بار هم فقط پذیرایی درحد دستمال کشی سرسری ویه جارو هس.
ناهارا پرفکت.غذای فندقم حتما.بیرون رفتن وگردش با پسرک تو اولویت.باهاش بازی کردن هم هرزگاهی_خودش باهام اونقدربازی نمیکنه _دل به دلش دادن وپرسش های بی نهایت بی پایانش رو جواب دادن تو اولویت.مرتبی وتمیزی خودم که تو ذآتمه دوش هرروز صب وعصرم.عوض کردن لاک دست وپا ویه سری کارای زنانه متداول.
خب فک میکنید یه ادم با این همه اولویت چقدر میتونه خونسرد باشه.؟


رفتیم باغ فک کردم اگه استخر خیلی گود ونامناسب باشه فندقم چیکارکنه؟استخر بادیش رو برداشتم .کلی لباس.کلی اسباب بازی....اینا وظیفه س.من مسوولم درمقابلش.
یه اعصاب اروم میخاد برای حرف زدن باهاش.بی نهایت حرف میزنه وسوال میپرسه .وای به روزت بخای از سربازش کنی یا خدایی نکرده از رو بی دقتی جواب اشتباه بدی ،فسقلی مچت رو که میگیره هیچی.نکات تربیتی که بهش یاد دادی رو میکوبونه تو سرت وشماتت میکنه وبرات کلاس اموزشی میذآره.
تو نمیتونی سوالات هوشمندانه یه بچه رو بیخردانه جواب بدی.

پسرم عین یه پسر بیست ساله رفتار میکنه .خب واقعا تا کجا میتونم خونسردیم رو ادامه بدم؟
همیشه اولویتم فندق بوده.با خونسردی جوابش رو بدم ،گاهی ارومش کنم ،بیرون ببرمش،منطقی باهاش باشم ،گاهی خیلی رو نکته ایی که میخام یاد بگیره تبحر به خرج بدم وخونسرد باشم.خونه رو هم تا همون حدی که گفتم ول کردم.دیگه هرشب شام درست نمیکنم که خسته نشم.


ولی بازم خونسردیه جواب نمیده !
میدونید چی میگم ؟

 

 

[ یکشنبه ۱۳٩٤/۳/٢٤ ] [ ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

_ عاشق فندق ام !!عشق به فرزند روز به روزه.همیشه درحال زیاد شدنه.اونم برای پسر مهربون ومثبتی مثل فندق .

_ شلوارک وبلوز رکابی تنش میکنم.قبل از بیرون رفتنم براش توضیح میدم کجاها میخایم بریم وچیکارا داریم.

_ اگه غذآ خورده باشه که هیچ وگرنه تو یه ظرف کوچولو غذآ براش برمیدارم.اب خنک ومیوه وکمی بادوم هندی وبرگه چیزی که دوس داره.


_پسر مهربونم عاقل ه.حواسش هست درصورتی که بچه س.
نوع رفتاری که بیرون با من داره خیلی متفاوت تر از مواقعی که با باباشه .

_ اول باهم میریم برای دکمه های مانتوم . دیشب بسته بود وامروز گفتم برم قالش کنده بشه.
بهش میگم عزیزم میریم دکمه فروشی که دیشب بسته بود.بدون مقدمه قربون صدقه من میره میگه :میدونی مامان عاشقتم ؟؟
منم سرمست از این همه عشق ومهربونی پسرم.


_ میریم مغآزه.به دل وبا پای اون راه باقیمونده از جای پارک ماشین تا مغآزه رو میرم.
سوالاشو جواب میدم مو به مو وبا مهربونی.
لوله اب ترکیده وکل خیابون اونجا وجاهای اطراف رو اب برداشته.براش توضیح میدم.محل ترکیدگی رو میخاد ببینه .صبر میکنم تا دل کوچیکش همراهم بشه.


_ مانتو رو میدم وتوتایمی که حاضر بشه میریم پاساژ.چیزی میخاستم.همین که خرید رو انجام میدم پسرک اجازه دیدن بقیه پاساژ رو نمیده !!به دلش رفتار میکنم.تو دستش خوراکی ه.میخوره وهی میگه ممنون چقدر خوشمزه س.راه رفته رو برمیگردیم . مانتو ودکمه هام رو میگیرم.
پسر عاقلم سر هر خیابون وکوچه حتی کوچیک باشه صبر میکنه وایمیسته ودست منو میگیره.

_ سوار ماشینش میکنم وظرف اجیل رو جلوش میذآرم که مشغول بشه.بطری اب هم کنار دستشه.

_ جای بعدی میوه فروشی ه.سوال پشت سوال.حین دست چین کردن میوه سوالهای بی پایانشو حواب میدم.

کمی جلوی مغازه بازی می کنه .پسره دیگه...وقتی پیاده راه میره مثلا ماشین ه.دستاش رو جوری تکون میده انگار رو فرمون ه.
میذآرم کمی بازی کنه.خریدا رو تو ماشین میذآرم وپسرک کوچولوم رو بغل میکنم رو صندلی میذآرمش .انجام همین سه کار کلی تایم ازم میگیره.

_میریم دنبال باباش.اخلاق پسرک کلی عوض میشه .انگار دیگه نگران نیس مراقب من باشه!

_ سمت شب باز میریم بیرون. اینباربدون ماشین با سه چرخه اش که بجای اینکه روش بشینه ، راهش میبره.

_تو کوله خرسیش غذآ واب وموز میذآرم.هنوز توراهیم .جلوی یه دکه میگه برام چیپس بخر
_بندرت چیزی میگه براش بخرم. از اونجایی که چیپس کم میگیرم وصبحش براش گرفته بودم بهش نه میگم _بعد میگه پس از اون لیسک هایی بگیر که دوست ندارم !_اب نبات چوبی رو میگه_خنده ام می گیره از حرف زدنش.

می گم مامان برات موز وپلو اوردم.اصرار میکنه برنج میخاد .بهش میگم توراه سخته که..بذآر برسیم .بازاصرار میکنه. ومنم میدونم الکی چیزی نمیگه.چیزی. تو خونه نخورده بود .
ظرفشو دستم می گیرم ودرحین راه رفتن بهش غذآ میدم واونم میخوره.نه همشو

اونقدری راه نرفتیم که سیب زمینی میخاد.براش می گیرم اونو هم کمی میخوره ومیگه دیگه بستمه.
عجب وروجکی شده.

_ میریم مجتمع ومیذآرم هرچی دلش میخاد با سه جرخه اش دوربزنه وکیف کنه.خودم رو نیمکت لم میدم.
چقدر بچه ها معصوم اند.
لذت میبرم از بازی وشادی کودکانه اش.

_موقع برگشت یه باشگاه ورزشی میبینه واصرار که بره توش رو ببینه.میسپارمش دست یه اقایی که ببردش پایین.قبلش بهش گفتم من نمی تونم بیانم فقط مردا میرن.
درش جوری بود که داخلش دیده میشد.خلاصه رفت دید ورضآیت داد بیاد بیرون .همون موقع هم همسری از باشگاه ورزشیش به ما رسید وبقیه راه رو با ماشین برگشتیم خونه.

میدونید من عاشق فندقم.تو دنیا چیزی شیرین تر ودوست داشتنی تر از اون وجود نداره.
از ته قلبم دعا میکنم تنش سالم باشه وخوشبخت بشه.
خدایا بخاطر داشتنش شکر.

 

 

[ چهارشنبه ۱۳٩٤/۳/٦ ] [ ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
[ شنبه ۱۳٩٤/٢/٢٦ ] [ ۱:٤۸ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

1_ تنبلی شیرینه وادم هم خیلی زود بهش عادت می کنه _ البته نه همیشه و نه برای هر کاری _ بیش از سه ساله که یه تیکه ظرف رو هم نشستم.حتی ابکش وظرف خیس کردن برنج رو .تعداد ظرفایی که تو این مدت شستم اونقدر کمه که می شه کاملا نادیدش گرفت _ ماهی دوتیکه نهایتش !!_

حالا یه هفته س که ظرفشو ب ا س ن مبارک رو زمین گذاشته وخرابه .امروز از نمایندگی اومدن وقرارشد چون المنتش سوخته – خودمون هم فهمیده بودیم _ بعد تعطیلات ببرن ودرستش کنن وبیارنش.

 

2_ خیلی مهمون دوس دارم وگرنه بخاطر این قضیه خرابی ظرفشو میخاستم خاله بازی ودعوت کردنهارو کنسل کنم.

 

3_هفته پیش تو فکر دعوت کردن مهمون بودم .دقیقا صبحی که میخاستم مهمونا رو دعوت کنم خودم دعوت شدم .با همسری حرفیدم که ظهر مهمون دعوت کنیم وشب هم بریم مهمونی .از اونجایی که اخلاق دارم در حد فرشته !! همسری اصلا زیر بار نرفت وگفت من متوجه نمیشم واین کار خسته ام می کنه. از خود راضیما هم مهمونی رو رفتیم.

.

حالا این هفته.شاید شنبه شب مهمون دعوت کنم .گفتم بیخیال ظرفا .یواش یواش وسط مهمون بازی وگیس وگیس کشی های فندقم با بچه اونا این کاررو می کنم .

 

4_ هفته قبل تو مهمونی اونم اخر شب یه گلو درد شدم افتضاح.انگار رو گلوم گرده نشسته باشه .خیلی درد می کرد .بحدی که قورت دادن اب دهنم هم مشگل شده بود .این درد تا فردا هم ادامه داشت واز اونجایی که حساسیت فصلی دارم وریزش اب بینی فک کردم سرما خوردم !

 

فک کنم دوروز بیشتر طول کشید تا امروز که باز همون علایم ومن متوجه شدم برای اولین بار حساسیت خوراکی به توت فرنگی هم پیدا کردم .معلوم نیس پاشون بجای کود چی می ریزن که اینجوری شدم ؟!سوال  وگرنه من کجا وحساسیت غذایی اونم به توت فرنگی نازنین کجا .

 

5_ نمیخام وارد جزییات زندگیم بشم .همه اطرافیان من می دونن که همسری مرد صبور ومهربون وامروزیه.به قول نفیسه ویه سری از دوستام من باید ادم بد ببینم که قدر دون همسری باشم !!_ من نه برای احساس خوشبختی کردن لازمه زندگی بد ببینم ونه زندگی های انچنانی باعث احساس بد وسرخوردگی و حس بدبختی تو وجودم می شه _

 

ولی خیلی واقت ها  وقتی با فندق میرم بیرون بیشتر شاد وخوشحال می شم مژه.امروز همسری با کلی من ومن میخاست ببینه من اوکی ام که بره پیش دوستش .همونی که بعد بیست سال همدیگررو پیدا کردن اونم با شاهین .اوووف چنان خوشحال شدم وقسمش دادم که اگه نره نه من نه اون !!نیشخند

 

طفلکی ماشین رو هم برای ما گذاشت  .من وپسری هم طبق شبهای دیگه حاضر شدیم وزدیم بیرون .اول مجتمع گردی که فندق خیلی دوس داره _ چون ماشین حمل کودک می گیرم وپسرک راهش میبره – بعد جاتون خالی فالوده خوری وبعد هم شام بیرون !

ای چسبید... ای چسبید ....که یکی ندونه فک می کنه من تو زندان اسیرم !

 

 

_ بعد مدتها یه پست با لپ تاپ خاک گرفته ام هم نوشتم .

[ جمعه ۱۳٩٤/٢/٢٥ ] [ ۱:٤٥ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
[ یکشنبه ۱۳٩٤/٢/٢٠ ] [ ۱:۳٢ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
[ یکشنبه ۱۳٩٤/٢/٦ ] [ ٢:۳٧ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

_ از روز یکشنبه 16ام پسرک رو مهد گذآشتم . سه روز پشت سرهم .پنجشنبه هم تعطیل بود.

خیلی خوب وعالی با مهد کنار اومد.روز سوم من تو سالن هم ننشستم.اخه وروجک هرزگاهی از کلاس میزنه بیرون.اصلا به روش نیاورد من نیستم.
وقتی تو کلاس ه از تو ال سی دی نگاهش میکنم.
یا بازی میکنه یا داره میخوره!!یا اهنگ گذآشتن وشعر میخونن ومیرقصن.

قرارمه یه روز درمیون بره. مثلا روزای زوج._امروز سرما خورده وفردا مهد نمیبرمش_.
یه هفته هم صبر میکنم وبعدش میفتم دنبال یه سری کار عقب افتاده واجب !!از گرفتن مدرک دانشگاه تا تمدید گواهینامه ایی که فک کنم دوسالی ازش گذشته.

خداروشکر که سختی های اولیه منم به دمش رسیده.

_ روز چهارشنبه اولین کادو روز مادر رو از فندق گرفتم .کاردستی مهدش.شب جمعه هم داشتیم میرفتیم بیرون.پسرک وپدر باهم رفتن تو پارکینگ تا من حاضر بشم.
رفتم پایین میبینم فندق پشت ماشین قایم شده .تا منو دید اومد سمتم تو دستش هم یه کادو .بهم میگه عیدت مبارک !

[ جمعه ۱۳٩٤/۱/٢۱ ] [ ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
[ یکشنبه ۱۳٩٤/۱/۱٦ ] [ ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

_ از حالا فکر سفر سه ماهه دیگمم.منه بچه دار اونم اولین تجربه سفر با ماشین شخصی.نمیدونم تا اون موقع چی میشه ولی فندق نمیذآره تو ماشین عوضش کنم. رو صندلی عقب نمیخابه ! مسافت هم بماند که زود حوصله اش سر میره ومتاسفانه وقتی باباش هست عادت بدی تو ماشین سواری داره !!

از همه بدتر دریای کثیف شماله.هی همسری میگه دریا فلان شهر کثیفه واون شهر دیگه نه...ولی هرجا متل وهتل وسوییت ه کناردریاس ،دریاش هم کثیفه.ساحل پر اشغآل وکثیف.یادمه پای خودم تو دریا خورده بود به بلوک های سیمانی وپاره شده بود.

فندق تو اولین تجربه سفرش با هواپیما بود . هتل های خوب وخنک وتمیز وپرامکانات با دریای شفاف.بچه ام خاطره دریاش اون دریا زلال بود که با ذوق توش اب بازی میکرد.حتمن این دریا رو ببینه جا میخوره.دوس ندارم بره تو اب کثیف وتلخش !!

فکر غذاش هم هستم البته برای توراه.من خیلی حساسم مثلا تو خونه اگه غذاش رو تا نیم ساعت نخوره میریزم دور.
شیر یه کم بیرون بمونه دیگه بهش نمیدم ومیریزم دور.موندم تو ماشین چه نوع غذآیی بدم.تنها خو بیش اینه که اگه تنها باشیم همسری اهل شب رو رفتنه.اول صب هم به یه شهری رسیدیم ومیشه یه کاری کرد !

گاهی میگم اینایی که بچه کوچیک دارن وجمعیتی جایی میرن اونم با ماشین چیکار میکنن؟تازه یه جا رو هم میگیرن.

خلاصه گاهی فکرم مشغول میشه برای چیزی که هنوز نیومده .

 

 

_ پنجشنبه اخرسال تولد دعوت بودیم اگه میرقصیدم !!خوشگذشتنم کامل میشد .

عاشق نوع پذیراییش شدم.ماهم حدودا اونجوری پذیرایی میکنیم ولی خانومه خیلی راحت گرفته بود .ظرفای شیک یه بار مصرف. از کاسه وبشقاب وقاشق چنگال بگیر تا لیوان وپیک وگیلاس خوری !
از اول هم همه چی رو رو میز چیده بود.چندتا نکته دیگه هم بود که منو علاقمند کرد.


_ گفتم انشالله برای تولد فندق.اگه مهمونام خودشون رو لوس نکنن. کلی دردسر باهاشون دارم.
فامیل رو که نمیگم .دوگروهمون هم باهام کنتاک کردن ونمیتونم هردوگروه رو باهم بگم.یکی هم با اون یکی دیگه نمیسازه.فلانی هم تا بحال هیچ دعوتم رو نیومده ودیگه دوس ندارم دعوتش کنم.یکی هم ورچسونده !و ...
ماجرایی داریم ها.

_ چند وقت دیگه احتمالا تولد دعوتم.هم دوس دارم برم بخاطر اینکه فندق عاشق اینجور جمع هاس . هم دوس ندارم برم چون ایشون دعوت های منو رد کردن _یه بارش رو میگفت تا جلوی درمون اومده وبرگشته !فک نکنید عقل ندارم وفک نمیکنم مردم گرفتارن مساله اینا نبوده خووو_ هدیه گرفتن هم هس .طرف حساب نمیکنه مثلا من چندین تولدش رو رفتم وچندتا کادو بردم وقتی اون میاد فقط درحد یکی از کادوهام کادو میگیره.
مثلا خودش تیزه ! حالا این کادو اونقدرا مهم نیس.بیشتر سر اینکه دعوتی های منو پیچونده، حسم برای نرفتن زیاده.


_ همیشه گفتم الانم میگم .خداخیر بده شیما رو که شونصدسال پیش این نکته رو بهم گفت .درمورد همه ادم ها .همسر ، دوست ،خانواده ،فامیل اشنا و...گفت دعا کن طرفت بفهمه چون اگه نفهمه تو هیچ کاری نمیتونی بکنی !
حالا تو خودت رو جرواجربده طرف توباغش نیس دیگه میخای چیکار کنی .

_ خداوندا سروکار مارو با ادم های فهیم قرار بده.آمین



[ دوشنبه ۱۳٩٤/۱/۱٠ ] [ ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
[ یکشنبه ۱۳٩۳/۱٢/۱٠ ] [ ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
[ پنجشنبه ۱۳٩۳/۱٢/٧ ] [ ٩:۱۱ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
[ چهارشنبه ۱۳٩۳/۱٢/٦ ] [ ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

وقتی فندق پی پی شو نگه میداره!



فک کنم از نزدیک نیمه های سال قبل برای اولین بار شروع شد !
فندق روزانه پی پی میکنه وخوشبختانه اصلا یبوست نداره.
سال پیش دوبار این اتفاق افتاد.هر دفه هم یه ماه دوماه تکرار میشه وبعد روال عادیش رو پیش میگرفت.
بدون دلیل. بدون اینکه روزهای قبلش مساله خاصی اتفاق افتاده باشه مثلا دعوا شده باشه یا خدایی نکرده تو خونه بحثی باشه یه دفه پی پی ش رو نگه میداشت.یادمه راه نمیرفت وهنوز چهار دست وپا میکرد.دیدم تند تند دور خودش میچرخه ونق ونوق میکنه.اون موقع سرچ کردم دیدم اینکاربچه بخاطر داشتن پی پی نیس بلکه مال اینه که نمیخاد پی پی کنه وداره خودش رو به زور نگه میداره.یادم نیس دوروز یا سه روز همین بساط بود.تا اینکه دیگه نتونست خودش رو نگه داره وپی پی شو کرد.اصلا سفت نبود !این اخلاقش یه مدت ادامه داشت.تا حس میکرد تحریک شده تتد تتد راه میرفت که بتونه خودش رو کنترل کنه.
از اونجایی که فندق زود به حرف اومد باهاش حرف زدم.ببینم شاید دوس داره یه جای خلوت اینکاررو بکنه.هیچ فایده ای نداشت.

 


بعد یه مدت خوب شد وروزانه اون کارش رو کرد .چندماهی گذشت ما یادمون رفت این اتفاق رو.تآینکه بازم این کاررو تکرارکرد.اینبار راه افتاده بود.دورخودش میدویید ومیگفت نمیخام پی پی کنم.
نه برخورد بدی...نه دعوایی...نه فشاری...هیچی.با وجودی که پی پی شو نگه میداشت بازم بعد یکی دوروز پی پی ش سفت نبود.این پروسه یه مدت تکرارشد ویهویی هم از سرش افتاد وروال طبیعیش رو پیش گرفت.به دکترش گفتم گفت کاملا طبیعیه وخیلی بچه ها اینکاررو میکنن.
با وجودی که فندق با پی پی ش مشکل نداشت.حتی قبلا با تمایل خودش پی پی شو تو پوشکش دیده بود همین که ما به قضیه خیلی عادی نگاه میکردیم.راحت می شستمش.نه اهی..نه پیفی..

 

هیچ عامل زننده وبازدارنده ایی درکارنبود.

دیگه تکرار نشد تا اواخرفروردین همین سال.باز همون ادا واطوارها ونگه داشتناش...اینبار بخاطر مدفوع نکردتش بی اشتها هم شد ومتاسفانه با دوسه روز تاخیر در دفع مدفوع ،باعث شده بود پی پی ش سفت هم بشه.مدتش کوتاه بود ولی خیلی اذیت شدیم.بچه ام گریه میکرد.هرچی ناز ونوازش میکردیم وباهاش حرف میزدیم وتشویقش میکردیم وهدیه میدادیم اثر نکرد.تا جایی که می تونست پی پی رو نگه میداشت بین دو تا سه روز !!بعد گریه میکرد ،میدویید ومیگفت نه نه نمیذآرم بیای بیرون !!اینکار  

اونقدر ادامه پیدا میکرد که فشار روش شدید میشد و دیگه نمیتونست خودش رو کنترل کنه.سعی میکردیم بغلش کنیم که نتونه خودش رو نگه داره.بیشتر مواقع اینکارمون نتیجه میداد وپی پی شو میکرد.
از عید تا همین هفته پیش این رفتار رو نداشت.
تنها اینبار بهوونه داشت.قبلش سرماخورده بود.اینبار مدل جدید خودش رو نگه میداره!!پتو وبالشت میاره ومیخابه اصلا راه نمیره که تحریک نشه وبتونه خودش رو کنترل کنه !!عین سری قبل اشتهاش هم بشدت کم شده.نه حرف زدن...نه سوال کردن وکادو دادن وبیرون بردن...هیچی اثر نداشت.بهش شربت ملین انحیر دادم .بازم نگه داشت.
کلی سرچ کردم.این مدلی موردی پیدا نکردم .همه بچه هایی بودن که تازه از پوشک گرفته شده بودند .ترس از پی پی شون داشتن.عین فندق اینکاررو هی تکرار نکرده بودن.این دفه چهارمه ولی خیلی ما اذیت شدیم .از عید تابحال راحت پی پی می کرد.حتی گاهی میگفت میخاد پی پی شو ببینه.

 


هرچی راجع به این مورد خوندم مورد مشابه ندیدم.همه یا اولشون بود یا مدتها بود همچنان این اخلاق رو داشتن یا فشار روشون بوده که از پوشک گرفته بشن.
هیچ کسی عین فندق نبود که یه دوره اینکاررو بکنه باز بذآره کنار ودوباه چندین ماه بعد تکرارش کنه. 

 

خلاصه اینم بساط اینروزای منه.طفلکی از صب خابیده تلویزیون نگاه میکنه یا تبلت بازی میکنه که تحریک نشه وبتونه خودش رو نگه داره.
هرچی میگم پی پی ت رو بکن که شب بریم شهربازی گوش نمیکنه.
روانشناس کودک هم که قضیه اش کنسل شد.با توجه به اینکه این کار فندق چهارمرتبه وهر دفه هم نهایت دوماه تکرارشده.یبوست نداشته ونداره.دعوا وفشار واسترسی درکارنبوده وهمینطور بعد یه مدت به روال عادیش بصورت خودکاربرگشته هیچ مطلب ونوشته ایی تو نت پیدا نکردم.همه موارد مال بچه هایی بوده که از پوشک گرفته شدند یا اگه اینکاررو انجام دادن دیگه کنار نذآشتن.

یکی نوشته بود که بچه اش هشت سالشه واز سه سالگی مدفوعش رو اونقدر نگه میداره که دیگه نتونه کنترلش کنه درحد 5،6 روز.

 


من موتدم چیکار باید بکنم؟

اگه اطلاعاتی دراین نورد دارید یا مورد مشابه ایی دیدید یا تخصص دارید ممنون میشم یه مادر رو راهنمایی کنید.

کامنت دونی پست قبلی بازه 
 

[ سه‌شنبه ۱۳٩۳/۱٢/٥ ] [ ۸:۱۱ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
[ یکشنبه ۱۳٩۳/۱٢/۳ ] [ ۸:٢٤ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
[ دوشنبه ۱۳٩۳/۱۱/٢٧ ] [ ٦:٥٦ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

مریضی که همچنان ادامه دارد !
شبی پسرک رو بردم دکتر...دیدم از دیشب سرفه خشک وریزش اب بینی هم اضافه شده.خودمم هم که مثلا بهتر شدم تازه به سرفه افتادم.


سرماخوردگی سختی بود.بدجوری هرسه تامون رو درگیر کرده .

فندق همینجوریش خوب غذآ نمیخوره .مریضی هم شده مزید بر علت.
بعد دکتر، بردیمش کله پاچه ایی !!بچه ام زبون دوس داره.خداروشکر خورد وخیالم راحت شد حداقل یه چیزی به معده اش رسید .

[ یکشنبه ۱۳٩۳/۱۱/٢٦ ] [ ٩:٤۱ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
  • میدونید یه مادر چه مواقعی از دست دردونه اش کف میکنه ؟!


    وقتی که صب شده وبچه اش رو میبره که جیش کنه....وقتی میگه عزیزم جیشت رو بکن که بریم بیرون....اونم میگه :الان دکمه اش خاموشه !!!
    والبته جیش هم نمیکنه.
    میدونید ....ادم از ته دل کیف میکنه وبعدش هم از جمله قصار دردونه اش کف میکنه.
[ دوشنبه ۱۳٩۳/۱۱/٢٠ ] [ ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

به قول همسری من هرزگاهی یه چیزی پیدا میکنم که خودم رو زجربدم !

من نگرانم.نگران وابستگی فندق .نگران بیش از حد مهربونیش و وابستگی هاش.میترسم بچه ام اذیت بشه.


به مشاورگفتم .دو ،سه مورد اخلاقیش رو تعریف کردم واونم گفت بچه خاص ومهربونیه.



پنجشنبه هفته قبل وقت دکتر روانشناس کودک داشتم برای خواب دیدن فندق .همین که این خصوصیاتش رو تعریف کنم وکمک بگیرم.بنظرم باید تربیت خیلی دقیقی رو درپیش بگیرم.

متاسفانه قبل از وقت تعیین شده ام رفت وموند تا این پنجشنبه.
میدونم یه سری چیزا طبیعیه.بچه ها به پدر ومادرشون وابستن .ولی همونطور که گفتم یه متخصص هم تایید کرد فندق مهربون وخاص ه.
واسه همین رفتار منم باید دقیق ترباشه.از اونجایی که ذاتا ادم خونسرد وتواین زمینه صبوری نیستم باید بیشتر رو خودم کارکنم.
درسته که بچه بدون دعوا وبکن نکن بزرگ نمیشه .ولی دعوا هم باید مناسب باشه.خیلی صدا بلند کردن یا حرف بد زدن اصلا جواب نمیده.



وقتی فندق بعد از دوش گرفتنش سایه عربی براق منو رو خودش وفرش اتاق پخش میکنه وبه سمت من تواشپزخونه میاد.من صبوری میکنم هیچی بهش نگفتم.گفتم عیبی نداره الان همه چی رو تمیز میکنیم.اول دراتاق رو بستم.بردمش حموم ودست وپاش رو لیف زدم تا اون رنگ بره .لباسهاش عوض شد وبعد رو میز ارایشی رو تمیزکردم واتاق رو جارو کشیدم.خودش هم توجارو کشیدن کمکم کرد.

 

 

بعد رفتم سراغ ناهار .تواشپزخونه بودم که اومد پیشم .گفت ببخشید برات کاردراوردم.ببخشید لباسهام کثیف شد واتاق رو هم کثیف کردم.بغلش کردم وبوسیدمش.گفت اصلا عیبی نداره.ببین ....همه جا تمیزشد .تازه لباسهارو هم که لباسشویی میشوره.عیبی نداره.

نمیخام دایم بگه من پسر خوبی ام.طاقت دعوا نداره.ملایم بگی...یا تو یه سری موارد اصلا هیچی نگی خیلی بهتر جواب میده.میدونید اونم بچه س.دوس داره بچگی کنه ولی گاهی جلوی خودش رو میگیره.من میخام لذت ببره.بچگی کنه .
راست راستش...حس میکنم لیاقتش رو ندارم.دارم کمک میگیرم اخلاق خوبی رو درپیش بگیرم.صبورتر بشم.تحملم بالا بره.تاجایی که میشه ودرسته بهش هیچی نگم.اون بچه ایی ه که خودش متوجه میشه.میگه ببخشید کاربد کردم.
من سعی میکنم بهش برسم.تفریح....بازی...خوردوخوراک...مهربونی وحس امنیت ودوست داشته شدن.میخام سرشارش کنم از هر حس خوبی که تودنیا هس.
تنهاموردی که اصلا از خودم راضی نیستم کم صبریمه.گاهی دعواش میکنم وبه دلش راه نمیرم.
بهم گفتن طبیعیه.توهم ادمی.خسته میشی.حوصله نداری و....
ولی من میدونم این عیب رو دارم.من عاشق فندقم.میخام یکی از بهترین مادرهای دنیا باشم.نمیخام خودم رو فداش کنم...نه...میخام مادرش باشم.مادرخوب.





[ چهارشنبه ۱۳٩۳/۱۱/۱٥ ] [ ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

_ اینروزا فندق خیلی شیرین تر از قبل شده.من همیشه فک میکردم عشق به بچه از همون اوله.هرچی هست از اول هست_فرض کنیم ادم بچه اشو رونهایت میتونه صدتا دوس داشته باشه. این صدتا از همون بدو تولد هس_ولی حالا میبینم روزبه روزه.اینروزا اونقدر فندق رو دوس دارم واونقدربهش عشق می ورزم که به همسری میگم گاهی به فندق نگاه نمیکنم !از بس که عاشقشم حرص میخورم ودندونام رو رو هم فشار میدم.



_یادمه همسری رو هم اینجوری دوست داشتم.بعضی وقتا از شدت علاقه بهش نگاه نمیکردم.از بس که موقع نگاه کردن بهش حرص میخوردم ودندون روهم فشار میدادم وقربون صدقه اش میرفتم.


_ من همسری رو از اول باشدت دوس داشتم_فرض کنیم نهایت علاقه صدباشه_اخه ازدواج ما که سنتی نبود.ما از قبل شناخت داشتیم کلی سال بود.کلی شناخت حاصل شد وکلی سفررفتیم واسه همین موقع ازدواجم عشقم بهش تکمیل شده بود.درسته ادم میگه بعد گذشت سالها علاقه ادم بیشتر میشه.ولی من همسری رو خوب شناخته بودم وظرفیت عشقش تکمیل شده بود.


_ درست برعکس پسرم.پسری که الان براش میمیرم وعاشقانه دوسش دارم.لحظه ای بدون اونو نمیتونم تصورکنم.بینهایت شیرین وحراف شده.دایم اطلاعات عمومیش رو به رخمون میکشه.
پسری که دایم به من وباباش میگه عاشقتونم.میگه من بدون شماها میمیرم.


_خدایا شکرت.بخاطر اینکه یه زن قوی ومصمم وایده الیستم .بخاطر تمام چیزایی که دارم.بخاطر اقامون وفندق شیرینم.خدایا شکرت.بخاطر سلامتی ورفاهی که دارم ازت ممنونم.

 

 

 

 

[ شنبه ۱۳٩۳/۱۱/۱۱ ] [ ٧:٢٤ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

 

فندق شیرینم مریض ه.سرماخورده.ازصب پنجشنبه متوجه شدم.تا شنبه خوب خوب شده بود .باز دیروز...دوباره ریزش اب بینی _هنوز داشت دارو مصرف میکرد_حماقت کردم وتنبلی دیروز عصر دکتر نبردمش . شب به اوج خودش رسید .کل دیشب رو نخابیدیم.واسه همین صب خواب موندم وبه دکتر نرسیدم.باز موند برای امروز عصر.


اونایی که بچه دارند میدونن من چی میگم.بچه های خیلی معصوم اند ودل ادم اتیش میگیره از مریضیشون.یکی عین فندق باشه دیگه بدتر.

این بچه کل روز وشب رو درحال تشکر کردن از من وباباشه !!


مرسی مامان بهم دارو دادی من بخورم خوب بشم.
مرسی بابا برام میوه گرفتی.
ممنونم مامان برام غذآ درس کردی.
مرسی بابا برام بازی جدید رو تبلتم ریختی.
ممنونم مامان منو میشوری وبهم کرم میزنی که خوشبو بشم.
مرسی که .....ممنونم که...

تو مریض شدنش این حرفاش اتیش به دلم میزنه.
میگه ببخشید مامان که لباسم رو کثیف کردم.
ببخشید ملحفه ها رو کثیف کردم و...

درصورتی که من دایم میگم عیبی نداره عزیزم...هیچی نیس...لباسشویی میشوره وخوشبوش میکنه و...

ادم حس میکنه مادربودنش خیلی کمتر از لیاقت بچه اشه.

بچه مهربون ومودب ودلسوز اونم تو این سن وسال.فندق خیلی وقته اینجوریه واین حرفا رو میزنه.وقتی حمومش میکنم ده دفه ازم تشکر میکنه.یا لباس هاشو عوض میکنم.

دلم خون ه که الان مریض ه.
 

 

 

 

 

[ سه‌شنبه ۱۳٩۳/۱٠/۳٠ ] [ ۳:٢۳ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

_ قبل فندق هرسال چندتا فلدر عکس داشتیم که تو هرکدومش ده بیستایی عکس داشت .

_ بعد فندق کل ماه های هرسال رو فلدر عکس داریم که تو هرکدومش حداقل دویستا عکس وفیلمه.

_قبل فندق سوژه عکسا من واقامون بودیم وبعد فندق سوژه عکسا بیشتر فندق وکمتر باباشه!

_ من تو این دوسال وخورده ای به اندازه تعداد عکسهای یه فلدر قبل از فندق هم عکس ندارم !

[ پنجشنبه ۱۳٩۳/۱٠/۱۱ ] [ ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

من یه مادربدم.صبرم زیاد نیست وصبور نیستم.چه فایده غذآ درست کنم وبچه ام رو بیرون ببرم....ها چه فایده؟
مادرنباید سر بچه اش دادبزنه یا صبرش تموم بشه.یه مادرباید دردرجه اول ودوم وسوم فقط صبور ومهربون وهمراه بچه اش باشه.ماهی یه بار خطا زیاده فقط سالی دوسه بار بیطاقتی مادر میتونه مورد قبول واقع بشه.من یه مادر بیطاقت وبدم که دربه در دنبال صبوری وارامش برای یکدونه پسرم میگردم.

[ پنجشنبه ۱۳٩۳/٩/٢٧ ] [ ٩:٠۱ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
[ شنبه ۱۳٩۳/٩/۱٥ ] [ ۱:۳٠ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
[ سه‌شنبه ۱۳٩۳/٩/۱۱ ] [ ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

پسرک من تو غذا تنوع طلبه.برعکس خودم که اگه یه جیزی رو دوست داشته باشم چندبار پشت سرهم هم میخورمش_مثلا چندروز صب نون وخانه یا چند روز نون پنیر گردو یا حتی سه روز درهفته ماهی یا قورمه سبزی. و ماکارانی _ ولی پسرک اینجوری نیست.مثلا نون خامه دوست داره ولی نهایت دوتا صب پشت سرهم همچین صبحونه ای رو بخوره.یا نیمرو برای صب دوس داره ولی دوروز پشت سر هم نمیخوره.
از همون اوایل هم که به غذآ افتاد بعد خوردن برنج میکس شده اش دیگه سوپ نخورد که نخورد.

همین چند وقت پیش شانسی یه سوپ شیر درست کردم.فک کنم دوسه ماه پیش بود .از اونجایی که فندق ذرت ونخودسبز نمی خوره یه سوپ شیر اختصاصی برای اون درست کردم.که بی نهایت لطیف وخوشمزه اس.

 

 


___پیاز خیلی خیلی ریز شد رو با کمی روغن یا کره تف میدم.بعد هم بهش جوپرک وهویچ رنده شده وسینه مرغ اضآفه میکنم تا نیم ساعت بپزه وابش کشیده بشه.اون موقع توش شیر وقارچ خرد شده میزنم تا سه ربع دیگه بجوشه وجا بیفته وغلیظ بشه.گاهی از اخرتوش گشنیز خرد شده می ریزم وگاهی هم نه.

 

 


وقتی حاضر شد وتو ظرف کشیدم یه قاشق خامه هم اضآفه میکنم که بی نهایت خوشمزه اش میکنه البته گاهی هم خامه استفاده نمیکنم.ادویه هم فقط نمک وکمی فلفل قرمز داره.بعد مدتها فندق این مدل سوپ رو خورد.واسه همین نهایت هفته ای یه بار درست میکنم که دو دفعه بخوره.
سعی میکنم دایم تنوع بدم.کوکو سبزی دوس داره ولی همونو هم هفته ای یه بار درست میکنم.خب خیلی وقته که از غذآی ما میخوره.تا یه مدت قبل هم هنوز برنج مدل خودش رو که میکس میکردم درست میکردم ولی دیگه نه.

[ چهارشنبه ۱۳٩۳/٩/٥ ] [ ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

میدونید چی خیلی لذتبخشه؟
اینکه یه پسر شیرین زبون داشته باشید واز فرصتی که موقع بازیش براتون پیش میاد ،استفاده کنید وبخواید بهش شام بدید .همون موقع محو چشمای الماس گونه معصومش بشید .محو دستای کوچولوش که داره با تبلت بازی میکنه وپاهای کشیده اش که رو مبل رو هم دیگه انداخته شد محو این همه زیبایی بشید وهمون موقع بهش شام بدید وازش بپرسید:این چشمای خوشگل رو از کجا اوردی؟
این دستای کوچولو رو ازکجا اوردی؟
وبعد پسرتون با اون دوتا الماس بهتون خیره بشه وخیلی شیک بگه:از شهربازی!!
میدونید ...اوج لذته...عاشق حرفاشم.

[ سه‌شنبه ۱۳٩۳/٩/٤ ] [ ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
[ شنبه ۱۳٩۳/۸/٢٤ ] [ ٢:٥٧ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

من یه وابستگی نود ونه درصدی به کارگر داشتم.بحدی که اوایل فندق داری یک روز درمیون کارگر داشتم وبعد شد هفته ای دوبار ، بعد پنج روز یکبار واز اخر هم هفته ای یک بار تا همین اواخر که خواستم دوهفته یکبار کنم انگار به یه جای کارگرم برخورد وبدون خبر دیگه نیومد !.نمیخوام از کارگر واخلاق هاشون بنویسم .می خوام بگم  چیکار کنیم هم خونه تمیزی داشته باشیم هم خودمون ریلکس باشیم واذیت نشیم !

 

_ اگه عین من قبل از بچه داری خیلی تروتمیز ومرتب بودیدوهمه کاراتون رو نظم وترتیب بوده .

_اگه عین من دست تنها اید وهیچ کسی نیست _ بنا به هر دلیلی _ که گاهی بچه اتون رو نگه داره تا شما راحت به کاراتون برسید.

_اگه عین من یه بچه صددرصد وابسته بخودتون دارید که عین جوجه های کوچولو زرد دایم دنبالتونه ونمی ذاره لحظه ایی برای خودتون باشید.

_اگه تا حدی عین من کم صبرید وتحمل نق ونوق های بچه ای که دایم دنبالتونه رو ندارید ورشته کارا از دستتون درمیره _ من خیلی ها رو دیدم که بچه داره نق می زنه طرف با خیال راحت داره کارش رو انجام میده _

_اگه عین من نق بچه بدجوری رو اعصابتون میره ومی تونه ارامشتون رو ازتون بگیره وخدایی نکرده سر بچه غر بزنید.


ادامه مطلب
[ یکشنبه ۱۳٩۳/۸/۱۱ ] [ ٦:٥۱ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

 

_بچه ها زود بزرگ می شوند ، پس برای سیسمونی نوزاد، تعداد زیادی لباس از یک سایز نگیرید – چون قبل از استفاده کوچک می شوند- و به فصل دنیا آمدن کودک هم توجه نمایید. مثلا اگر کودکی در ماه اردیبهشت به دنیا می آید، لباس مناسب سه ماهگی او باید مناسب آب و هوای ماه مرداد باشد

عین من هول نشید وهی خرید کنید بدون اینکه دقت کنید این خریدا تو چه سنی به کار بچه اتون میاد !.مثلا من کاپشن سرهمی گرم خیلی شیک وراحت گرفته بودم که تقریبا تو اردیبهشت اندازه فندق می شد! نهایت من تو عید تنش کردم ودوماه هم نتونست بپوشه وهوا رو به گرمی رفت.

 

_ اول از هم لباس تو خونه ای یا همون زیر پوش.اگه عین من بچه اتون تو شش ماه دومه ، هیچ زیر پوشی به این زیر پوشهای زیر دکمه دار نمی رسه.مخصوصا استین کوتاه یا استین حلقه که برای زیر لباس مناسب اند.

 

_برای بیمارستان یه ست کامل لباس صفر بگیرید با دوسه تا از همین زیرپوشها.

 

_بنظرم تو شش ماه دوم هیچ لباسی بهتر از سرهمی نیست.حتی بچه اتون نیمه اولی هم باشه . چون شکم و پهلوهای کودک را می پوشانند، خیلی خوب هستند.

 

_ شورت هم شوت عینکی که خوب پوشک بچه رو فیکس نگه می داره.

 

_پسرک من لباس کلاه دار برای تو خونه دوس نداشت .فک می کنم بیشتر بچه ها همینطور باشن .چون کلاه پست سر بچه موقع خواب می افته واذیتش می کنه.

 

_ شما که نمی خواهید بچه ها اذیت شوند و گریه کنند، پس راحتی را بر ظاهر لباس ترجیح دهید ،لباس نوزاد باید راحت باشد تا کودک بتواند به راحتی در آن حرکت کند.

 

جنس لباس نرم باشد ، بیشتر از مواد طبیعی مانند پنبه درست شده باشد، از خودش پرز ندهد، حساسیت زا نباشد و با دوام باشد،به خصوص برای لباسهایی که در تماس با پوست هستند مانند لباس زیرپوشاندن و در آوردن آن آسان باشد  و امکان تعویض پوشک را فراهم کند.

 

_ به یقه لباسی که میخرید توجه کنید اگه رو سرشونه ها دکمه داشته باشه خیلی بهتره.

 

_یه سری لباس های سرهمی هستن که با جوراب اند.از دید من اصلا به درد نیمخورن چون سریع برای بچه کوچیک می شن .پا تو قسمت جوراب مانند گیر می کنه وبچه توش نمی تونه خودش رو بکشه !

 

_ بهتره برای لباس تو خونه ای بلوز شلوار یا بسته به تولد فرزندتون بلوز وشورت ست بگیرید .هم شیک تره هم مقرون به صرفه تر از اینکه ، بلوز بگیرید وبخواید از یه شلوار دیگه استفاده کنید.

 

_ برای خرید سوئیشرت مدلی رو انتخاب کنید که از جلو دکمه داشته باشه .هم راحت تن بچه اتون می شه هم اگه موقع برگشت به خونه  ،فرزندتون خواب باشه راحت تر می تونید از تنش دربیارید.

 

[ دوشنبه ۱۳٩۳/۸/٥ ] [ ٤:۳۸ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]

 

 

 

فندقک مدت طولانیه که غذآش خیلی کم شده.کلا بچه کم غذآییه ه.خیلی نمیخوره.ولی چون همیشه وزن وقدش بالای خط نرمال تو جدول بوده_از نرمال کمی بهتره بوده_علاقه ای نداشتم بهش شربت اشتها بدم.
ولی فک کنم باید کم کم این شربت رو بگیرم .مخصوصا الان که تودوران جنب و جوش واتیش سوزوندنه. 

[ یکشنبه ۱۳٩۳/۸/٤ ] [ ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ ] [ خانومه خونه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

یه موقعی خیلی شاد وشیطون بودم ___اینروزا از اصلم دورشدم ولی دارم سعی میکنم برسم بهش___میدونید دنیا ارزش این همه فک کردن وبالا وپایین کردن رو نداره ویه وقت بخودت میای که تایمت تموم شده وباید برگه ها رو بگیری بالا___همسری عشق اولمه وفندق هم سالها بعد به جمعمون اضافه شد وشد عشق دومم ___حالا ما یه خانواده سه نفره هستیم مثل اکثر خانواده ها ی سه نفره با یه تفاوت واون تفاوت فقط وجود من تو این جمع ه که باید عین روزای طلایم بشم ،خورشید سوزان زندگی!!
نويسندگان
صفحات اختصاصی
امکانات وب