فندوقونه !

_ عاشق فندق ام !!عشق به فرزند روز به روزه.همیشه درحال زیاد شدنه.اونم برای پسر مهربون ومثبتی مثل فندق .

_ شلوارک وبلوز رکابی تنش میکنم.قبل از بیرون رفتنم براش توضیح میدم کجاها میخایم بریم وچیکارا داریم.

_ اگه غذآ خورده باشه که هیچ وگرنه تو یه ظرف کوچولو غذآ براش برمیدارم.اب خنک ومیوه وکمی بادوم هندی وبرگه چیزی که دوس داره.


_پسر مهربونم عاقل ه.حواسش هست درصورتی که بچه س.
نوع رفتاری که بیرون با من داره خیلی متفاوت تر از مواقعی که با باباشه .

_ اول باهم میریم برای دکمه های مانتوم . دیشب بسته بود وامروز گفتم برم قالش کنده بشه.
بهش میگم عزیزم میریم دکمه فروشی که دیشب بسته بود.بدون مقدمه قربون صدقه من میره میگه :میدونی مامان عاشقتم ؟؟
منم سرمست از این همه عشق ومهربونی پسرم.


_ میریم مغآزه.به دل وبا پای اون راه باقیمونده از جای پارک ماشین تا مغآزه رو میرم.
سوالاشو جواب میدم مو به مو وبا مهربونی.
لوله اب ترکیده وکل خیابون اونجا وجاهای اطراف رو اب برداشته.براش توضیح میدم.محل ترکیدگی رو میخاد ببینه .صبر میکنم تا دل کوچیکش همراهم بشه.


_ مانتو رو میدم وتوتایمی که حاضر بشه میریم پاساژ.چیزی میخاستم.همین که خرید رو انجام میدم پسرک اجازه دیدن بقیه پاساژ رو نمیده !!به دلش رفتار میکنم.تو دستش خوراکی ه.میخوره وهی میگه ممنون چقدر خوشمزه س.راه رفته رو برمیگردیم . مانتو ودکمه هام رو میگیرم.
پسر عاقلم سر هر خیابون وکوچه حتی کوچیک باشه صبر میکنه وایمیسته ودست منو میگیره.

_ سوار ماشینش میکنم وظرف اجیل رو جلوش میذآرم که مشغول بشه.بطری اب هم کنار دستشه.

_ جای بعدی میوه فروشی ه.سوال پشت سوال.حین دست چین کردن میوه سوالهای بی پایانشو حواب میدم.

کمی جلوی مغازه بازی می کنه .پسره دیگه...وقتی پیاده راه میره مثلا ماشین ه.دستاش رو جوری تکون میده انگار رو فرمون ه.
میذآرم کمی بازی کنه.خریدا رو تو ماشین میذآرم وپسرک کوچولوم رو بغل میکنم رو صندلی میذآرمش .انجام همین سه کار کلی تایم ازم میگیره.

_میریم دنبال باباش.اخلاق پسرک کلی عوض میشه .انگار دیگه نگران نیس مراقب من باشه!

_ سمت شب باز میریم بیرون. اینباربدون ماشین با سه چرخه اش که بجای اینکه روش بشینه ، راهش میبره.

_تو کوله خرسیش غذآ واب وموز میذآرم.هنوز توراهیم .جلوی یه دکه میگه برام چیپس بخر
_بندرت چیزی میگه براش بخرم. از اونجایی که چیپس کم میگیرم وصبحش براش گرفته بودم بهش نه میگم _بعد میگه پس از اون لیسک هایی بگیر که دوست ندارم !_اب نبات چوبی رو میگه_خنده ام می گیره از حرف زدنش.

می گم مامان برات موز وپلو اوردم.اصرار میکنه برنج میخاد .بهش میگم توراه سخته که..بذآر برسیم .بازاصرار میکنه. ومنم میدونم الکی چیزی نمیگه.چیزی. تو خونه نخورده بود .
ظرفشو دستم می گیرم ودرحین راه رفتن بهش غذآ میدم واونم میخوره.نه همشو

اونقدری راه نرفتیم که سیب زمینی میخاد.براش می گیرم اونو هم کمی میخوره ومیگه دیگه بستمه.
عجب وروجکی شده.

_ میریم مجتمع ومیذآرم هرچی دلش میخاد با سه جرخه اش دوربزنه وکیف کنه.خودم رو نیمکت لم میدم.
چقدر بچه ها معصوم اند.
لذت میبرم از بازی وشادی کودکانه اش.

_موقع برگشت یه باشگاه ورزشی میبینه واصرار که بره توش رو ببینه.میسپارمش دست یه اقایی که ببردش پایین.قبلش بهش گفتم من نمی تونم بیانم فقط مردا میرن.
درش جوری بود که داخلش دیده میشد.خلاصه رفت دید ورضآیت داد بیاد بیرون .همون موقع هم همسری از باشگاه ورزشیش به ما رسید وبقیه راه رو با ماشین برگشتیم خونه.

میدونید من عاشق فندقم.تو دنیا چیزی شیرین تر ودوست داشتنی تر از اون وجود نداره.
از ته قلبم دعا میکنم تنش سالم باشه وخوشبخت بشه.
خدایا بخاطر داشتنش شکر.

 

 

/ 0 نظر / 22 بازدید