من واقامون اینا وفندق کوچولو

 

_ دیروز صب یه کاربانکی داشتم که مدتا بود پشت گوش مینداختم.کاری که باید انجام بشه باید بشه دیگه....به اتفاق این عشقولی واون عشقولی رفتم ونسبتا کارم هم زود تموم شد .

_از شب قبل با خواهری درتماس بودم که بعدش برم خونه خواهری. این عشقولی هم بره به کاراش برسه وشب بعد از باشگاهش بیاد اونجا وشام بخوریم وبرگردیم.

_خونه خواهری که میرم دوس دارم بیرون برم ویه خریدی داشته باشم.از بس همون محدود فروشگاهه.رنگ مو گرفتم _ هنوز نتونستم برای کوتاهی موم اقدام کنم _ یه کیف دستی هم از اینایی که الان مد شده گرفتم همرنگ همین مانتویی که فعلا می پوشم.ولی از شال با بیس رنگ زرد اونجور که من دوس دارم خبری نبود.این شال رو برای مانتویی میخوام که هنوز تو خیاطی جا خوش کرده ودستم نرسیده !

_امروز بعد از لالای عصری با اون عشقولی بیدارشدم ودیدم این عشقولی رفته بیرون.به اون عشقولی غذا دادم وسعی کردم هرجور شده کمی مرتب کاری کنم .هر چند که خیلی ریخت وپاشی هم درکارنبود.گاهی فکر میکنم چقدر هنر میکنم تو یه تایم کم این همه مرتب کاری انجام میدم .لباس های رو بند وهمینطور لباس های بیرون بودن دیشبم رو جمع وجور کردم .بعد ظرفارو از تو ظرفشوردراوردم .یه گردگیری وجارو تو پذیرایی .خریدای ظهر این عشقولی برای خونه رو جابه جا کردم تو اشپزخونه رو تی کشیدم ویه دوش گرفتم وباز به اون عشقولی شیردادم وغذا هم بهش دادم .که اگه خواستیم باز شب بریم بیرون بدونم عصر امروز دودفعه غذا خورده تا شب برگردیم ویه بار دیگه بهش غذا بدم.

_احتمال زیاد فردا ظهر مهمون دارم .بستگی داره طرف بهم تا امشب قولش رو بده یا نه؟

همین دیگه... روزگار می گذره .شکر خدابه خوشی هم می گذره .
loading...
/ 0 نظر / 2 بازدید